ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

ایران به سوگ نشسته

               چو عضوی به درد آورد روزگار                      دگر عضوها را نماند قرار الان دو شبه که بچه های آذربایجانی کشورمون به دور از آسایش و با دلی ترسان شب رو به روز میرسونن. دو شبه که عزاداره خانواده هاشونن. توی این شبهایی که فرشته ها منتظرند تا دعاهای ما رو به آسمون ببرن و خداوند دعاهامون رو برآورده به خیر کنه هموطنان عزیز ما محتاج دعاهای ما هستند پس ازشون دریغ نکنیم.  از همینجا به همه بازماندگان زلزله آذربایجان شرقی این مصیبت عظیم را تسلیت میگم و از صمیم قلب آرزو می کنم که خداوند به همه شما عزیزان صبر عطا کنه و این بلای...
25 آبان 1391

خاله اومده چی چی آورده؟؟؟؟؟؟؟؟

صبح وقتی من و ریحان خواب بودیم بابایی و مامانی رفتن سرکار. یه بار ریحانه بیدار شد منم خودمو مثل جِت رسوندم بهشو گذاشتمش رو دستم . کلی هم بوس بوسیش کردم. چشمامو بسته بودمو داشتم میخوابیدم که ریحانه نازیم کرد بعدم هی صدام میزد خاله مرضی پاشو. چشمامو باز کردم میگم بله؟ میگه نازیت کردم. گفتم باشه دستت درد نکنه حالا بخواب. یه کم با هم خوابیدیم. بعدش گفت کارتون بزار . منم واسش کارتون گذاشتمو خودم خوابیدم. البته تو چرت بودم  که مامانی اومد. مامانی گفت اووووووووففففف خیلی گرمه ریحانه گفت گرمه؟  مامانی گفت آره . ریحانه جدیداً با لهجه مشهدی حرف میزنه که نمیدونم اینو از کجاش آورده . یهو با اون لهجش گفت کولر خوشن...
25 آبان 1391

عکس آتلیه

میخوام تو این پست عکسهای آتلیه ریحانه رو بگذارم. یک سری واسه 6 ماهگیشه. یه سری هم واسه یک سالگی. عکسهای سری دوم رو دقیقا اولین روز ماه رمضون پارسال گرفته که بعد از اذان رسیدیم به سفره افطار. یه کم کیفیت عکسها پایینه آخه از روشون اسکن گرفتم بقیشم برو ادامه مطلب ببین عکسهای شش ماهگی حالا عکسهای یک سالگی این لباسشم خودم از شیراز واسش سوغاتی آوردم ...
25 آبان 1391

یه روز دیگه با جیگرطلای خستگی ناپذیر

ریحانه بیدار شد؟ این جمله ایه که مامان ریحانه وقتی دیروز صبح خواب بودم بهم اس داد . بنده هم با خوندنش این شکلی شدم خواستم بهش اس بدم و بگم چی؟؟؟؟ اما یه کوچولو صبر پیشه کردم. گفتم شاید ریحانه اینجاست. گوشامو تیز کردم . . . . . اما هیچ صدایی نمیومد. بعدش دیدم خوابم میاد ترجیح دادم بخوابم.  چند ساعت بعد تو خواب صدای مادرجون رو شنیدم که می گفت دایی مجتبی اجازه میدی ریحانه بیاد پیشت؟ یهو دوگوله هام تکون خوردن. پس ریحانه اینجاست. مامانی ریحانه هم رفته سر کلاس، آخه واسه تابستون هم کلاس برداشته. حرص پول آدمو تا قعر جهنم هم میبره . آخه زن حسابی یه نگاه به خودت بنداز بعد تابستون کلاس بردار. همینجوریشم جو...
25 آبان 1391

بدون عنوان

بعضی از حرفای ریحانه جونی: بشوشم: بپوشم پیشی دُفت: پیشی گفت خوش ِِِمزه: انواع شکلات و شیرینی و خوراکی  نیقا میکنم: نگاه می کنم جله: ژله دُشتَبا: مخفف دایی مجتبی البته الان دیگه دخترم همه کلمات رو میگه نفس بنده عاشق کفشهای پاشنه دار من و مامانیشه. اونم کفشهای پاشنه 13 سانتی. وقتی اونا رو تو پای ما میبینی به اصرار میگه در بیار من بپوشم.  وقتاییم که خونه مادرجون میاد کفشای بنده رو تبرک میکنه چند وقت پیش یواشکی رفت سر کیف مامانی و رژ لب مامانی رو گرفت سریع مالید به لبش. یه کوچولو لبش رژی شد بعدم زودی رفت جلو آینه و هی خودشو نگاه میکرد و به موهاش دست میکشید. اون لحظه...
25 آبان 1391

کلی عکس جدید

امشب اومدم با کلی عکس جدید. دلتون آآآآآببببببببببببببببب ما تو خونمون عکاسی داریم. دلتون آلبالوووووووووووووو شما که مامان عکاس ندارید مامان من عشق عکس گرفتنه. اما من بعضی وقتا همچین عصبانیش میکنممممم اونوقتا دیگه سیمای مامانم جرقه میزنه هی میخواد ازم عکس بگیره ولی من پا نمیدم. آخ لجش میگیره آخ لجش میگیره. شماهام امتحان کنید باور کنید کلی حال میده اما چند روز پیش کلی بهش حال دادمو گذاشتم ازم عکس بگیره خب چه میشه کرد، خوشتیپی هم دردسرهای خودشو داره دیگه اگه میخوای بقیشو ببینی بیا ادامه مطلب زود باش دیگه، بیا نگاه کن چه بچه خوب و سر به زیریم، با...
25 آبان 1391

ریحانه خانم و ماشین بابایی

سلااااااااااااااااااااااااااممممم ، خوفید؟ خوشید؟ سلامتید؟ خاله اومده با یه سری حرف جدید. امشب بعد از افطار ریحانه جونی و بابایی و مامانی اومدن خونمون. اولش چون به دایی رسول قول داده بودم هر وقت ریحانه اومد بهش زنگ بزنم تا با ریحانه حرف بزنه. زودی ریحانه رو بردم تو اتاقو شماره دایی رسول رو گرفتم. ریحانه هم با دایی رسولش حرف زد و واسش تعریف کرد که چیکار کرد و چی خورد. دایی رسول ازش پرسید نفس من میشی؟ ریحانه هم گفت آره بعدم که من گوشی رو گرفتم دایی رسول بی جنبه زودی برگشت گفت روت کم شد؟ دیدی ریحانه نفسه منه. تازم گفت منو دوست داره ( دایی رسوله دیگه، از بچه نمیشه بیشتر از این انتظار داشت ) مامانی از ...
25 آبان 1391

بچه خوب

دیشب تو اتاقم پای سیستم نشسته بودم و داشتم به کارهای پایان نامم میرسیدم که یهو در خونه کلید خورد ساعت حدوداً 11:30 بود. کم کم صدای ریحانه رو شنیدم نفسم همراه مامانی و باباییش اومده بود خونمون یه کم کارامو ردیف کردم و رفتم پایین پیش جیگرم. جیگرم تو بغل پدرجون نشسته بود، بهش گفتم بیا بغلم اما بدجنس گفت نه میخوام بغل پدرجون باشم. ای بی معرفت یه کم که گذشت شیطونیای جیگرطلا شروع شد قاب عینک مادرجون رو گرفته بود و بازی می کرد که یهو پرتش کرد. قفل قاب شکست. مامانی گفت ریحانه نکن. شیطونی نکن دوباره رفت یه کیف دیگه مادرجون رو گرفت مامانی رو کرد به بابایی و گفت پاشو بریم ریحانه داره اذیت میکنه ...
25 آبان 1391

بازگشت پدرجون از سوریه و کربلا

سلام به همگی دیشب وقتی بابایی از جلسه قرآن برگشت با خاله اومد دنبال من و مامان و ما رو برد خونه مادرجون.  خوابیدن خونه مادرجون بودیم. آخه صبح بابایی میخواست بره سرکار و پدرجون هم قرار بود ظهر از مسافرت بر گرده، ما هم میخواستیم بریم استقبالش ظهر پدرجون زنگ زد که ما نیم ساعت دیگه میرسیم ما هم زودی لباس پوشیدیمو رفتیم استقبالش وقتی از ماشین پیاده شد و کلی بوس بوسیم کرد. پدرجون زیارتت قبول،مامانِ بی حواسِ من یادش رفته بود دوربین رو بیاره تا از من و پدرجون عکس بگیره. اما وقتی رسیدیم خونه مامانی ازمون عکس گرفت. پدرجون هم یه عروسک قشنگ با یه ماشین واسم سوغاتی آورد. دلتون آبببببببببببببببببب ...
25 آبان 1391

ایشکال نره

چند روز پیش جیگر طلا که اومده بود خونمون تو اتاق یهو جیش کرد و فرش نجس شد ما هم شستیم. دوباره دو روز بعدش هم روی همون فرش نتونست خودشو کنترل کنه و جیششو زد. وقتی بابایی و مامانی بهش اخم کردن میگفت بابایی ایشکال نَره. بابایی ایشکال نَره اونقدر اینو گفت که هممون خندمون گرفت دیشبم وقتی آخر شب اومد خونمون بابایی دوچرخشو آورده بود خونمون مادرجون ریحان رو سوار دوچرخه کرد و گفت خودت راه ببر اونم گفت من بلد نیستم مادرجون دوباره گفت نه خودت راه ببر بازم ریحان همون جواب رو داد. چند بار که مادرجون گفت خودت راه ببر ریحان عصبانی شد و گفت اِاِاِاِاِاِ بروووووو، خاله مرضی بیا بیا الهی خاله فدات بشه که زودی قاطی م...
25 آبان 1391