بچه خوب
دیشب تو اتاقم پای سیستم نشسته بودم
و داشتم به کارهای پایان نامم میرسیدم که یهو در خونه کلید خورد![]()
ساعت حدوداً 11:30 بود. کم کم صدای ریحانه رو شنیدم![]()
نفسم همراه مامانی و باباییش اومده بود خونمون
یه کم کارامو ردیف کردم و رفتم پایین پیش جیگرم. جیگرم تو بغل پدرجون نشسته بود، بهش گفتم بیا بغلم اما بدجنس گفت نه میخوام بغل پدرجون باشم. ای بی معرفت![]()
یه کم که گذشت شیطونیای جیگرطلا شروع شد![]()
قاب عینک مادرجون رو گرفته بود و بازی می کرد که یهو پرتش کرد. قفل قاب شکست.![]()
مامانی گفت ریحانه نکن. شیطونی نکن![]()
دوباره رفت یه کیف دیگه مادرجون رو گرفت![]()
مامانی رو کرد به بابایی و گفت پاشو بریم ریحانه داره اذیت میکنه![]()
ریحان تا اینو شنید سریع سر جاش نشست و گفت نه من بچه خوبم![]()
وقتی اینو گفت دل هممون واسش ضعف رفت و کلی قربون صدقش رفتیم![]()
الهی خاله قربون جیگرطلاش بشه![]()
یه کم که آبا از آسیاب افتاد جیگرم بازم به کاراش ادامه داد. ![]()
بعد از یک ساعت هم رفت خونش![]()


بچه خوب
