ایشکال نره
چند روز پیش جیگر طلا که اومده بود خونمون تو اتاق یهو جیش کرد و فرش نجس شد ما هم شستیم. دوباره دو روز بعدش هم روی همون فرش نتونست خودشو کنترل کنه و جیششو زد.
وقتی بابایی و مامانی بهش اخم کردن
میگفت بابایی ایشکال نَره. بابایی ایشکال نَره![]()
اونقدر اینو گفت که هممون خندمون گرفت![]()
دیشبم وقتی آخر شب اومد خونمون بابایی دوچرخشو آورده بود خونمون مادرجون ریحان رو سوار دوچرخه کرد و گفت خودت راه ببر اونم گفت من بلد نیستم![]()
مادرجون دوباره گفت نه خودت راه ببر بازم ریحان همون جواب رو داد. چند بار که مادرجون گفت خودت راه ببر ریحان عصبانی شد و گفت اِاِاِاِاِاِ بروووووو، خاله مرضی بیا بیا![]()
الهی خاله فدات بشه که زودی قاطی میکنی![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ایشکال نره
