ریحانه و بچه دماغو
1391/9/18 صبح خواب بودم که صدای در اتاقمو شنیدم. یهو تو خواب حس کردم ریحانه بیدار شده. چشمامو که باز کردم دیدم ریحانه داره میره بیرون. بهش گفتم کجا؟ گفت برم مادرجون. گفتم مادرجون الان خوابه بیا ما هم بخوابیم یه کم دیگه میریم پایین، اونم اومد تو اتاق اما نخوابید و نگذاشت ما هم بخوابیم. وقتی رفتیم پایین تازه سماور رو روشن کرده بودم که زنگ زدنو مهمون اومد خونمون. دوتا از همسایه هامون اومده بودن دیدن مادرجون که یکیشونم همراه خودش نوه اش رو هم آورده بود. ریحانه هم رفته بود تو اتاق پیش مادرجون نشسته بود که یهو دیدم ریحان اومد تو حیاط و بعدم صدای جیغ اون بچهه بلند شد که دمپاییمو بــــــ...






