تولد وبلاگیه 2 سالگی1391/4/13
سلام حالتون خوبه؟ خوش اومدین بفرمائید داخل ای بابا چرا زحمت کشیدین؟ رازی به زحمتتون نبودیم. شرمندمون کردین دوستان لطفا جمع تر بشینید تا همه جا بشن عجب حالی میده عجب به زن و بکوبی دوستان لطفا کمی مراعات کنید ای بابا این کارا چیه؟ زشته جلو بچه ها بزرگترا لطفا یه کم بشینید و استراحت به اون کمرتون بدین. بگذارین یه کمی هم این کوچولوهای مجلس بیان وسط آهاااااااااااااااااااا بیا وسط غرش بده خببببببببببب حالا یه سری از مهمونای عزیزمون میخوان رقص گروهی بکنن به افتخارش...
واکسن 1 سالگی
1390.4.15 امروز صبح من و مامان ریحانه و بابای ریحانه و جیگر طلا با هم رفتیم درمانگاه علی بن موسی رضا و واکسن 1 سالگی ریحانه جون رو زدیم. ریحانه طلا یه کوچولو گریه کرد ولی بعدش زود آروم شد. خانومه گفت یک هفته تا 10 روز دیگه ریحانه تب می کنه. الهی خاله فداش شه اینم عکس جای واکسنش: ...
نویسنده :
خاله مرمر
23:47
تولد مامانی1
1391/3/31 واااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییی ریحانههههههههههههه دلم میخواد فقط جیغ بکشم. خیلی عصبانیم. امروز رفتم کیک مامانی رو سفارش دادم ، به عمو عباس هم گفتم میخوام خمیر و روی کیک کاکائویی باشه . بعد از ظهر همراه بابایی رفتیم شیرینی سرا عمو گفت آقاهه داره کیک رو آماده میکنه باید 10 دقیقه صبر کنید. ما هم وایستادیم. اول عمو عباس گفت خمیر کیک رو یه لایه سفید یه لایه کاکائو و یه لایه نسکافه زده. گفتم باشه . بعد که قرار شد شمع رو کیک رو انتخاب کنیم گفت کیکتون صورتیه . وقتی اینو گفت چشمام گرد شد. گفتم: صورتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت آره. گفتم مگه قر...
نویسنده :
خاله مرمر
23:47
تولد جیگر طلا
1390/4/14 تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک الهی 100 ساله شی نه 120 ساله شی ...
عکسهای تولد
1390/4/15 اینم از عکسای جشن تولد ریحانه جیگر طلا ریحانه طلا وقتی از حمام برگشته حالا دیگه جیگر طلا لباس پوشیده و داره خودشو واسه امشب آماده می کنه ریحانه جون تو بغل پدرجون(مامانی) و بابابزرگ(بابایی) ریحانه جون و بابایی مهربون ریحانه جون در حال کار با لپ تاپ و حنانه جون دختر عموی ریحانه &n...
تولدت مبارک
90/4/13 ریحانه جونم سالروز ورودت به این دنیا پیشاپیش مبارک بازم شادی و بوسه گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا ...
پدرجون برگشت(دویستمین پست)
صبح پدرجون از کربلا برگشت. خواب بودم که بهم زنگ زد و گفت من رسیدم و الان دفتر کاروانم به مامان بگو خودم میام خونه. آخه دفتر کاروان یه کوچه بالاتر از خونمونه. منم که از دیشب واسه ناهار امروز از اون قرمه سبزی پدر مادر دارا بار گذاشته بودم. قرار بود ریحانه جونی همراه بابایی و مامانی ناهار بیاد خونمون. مامانی زنگ زد و گفت بابایی رفته سرکار و ممکنه دیر بیاد. دیگه ساعت 3 بود که رسیدنو ناهارمونو خوردیم. بعد از ناهار من و جیگر با هم رفتیم سر کوچه و میوه خریدیم. از میوه فروشی انگور خریده بودمو داشتم نارنگی هم میگرفتم که ریحان گفت انگور میخوام. گفتم کثیفه بریم خونه بشورم بهت میدم. اصرار کرد که می میخوام. بده نمیخورم فقط ...
نویسنده :
خاله مرمر
20:53
یه حرف تازه
سلام دوست جونیا امروز اومدم با یه پست جدید. یه پستی که شاید خیلی با پستهای قبلیم فرق داشته باشه. یه پست با چندتا عکس. البته نه عکس ریحانه. بلکه عکس چندتا بچه دیگه که مطمئنم خیلی دوست دارن جای بچه های من و تو باشن. اگه دلشو داری برو ادامه مطلب این عکسها رو یکی از دوستهای وبلاگیه ریحانه فرستاده. وقتی امروز این عکسها رو دیدم خیلی دلم گرفت. حتی بعضیهاشونو به سختی نگاه می کردم. اولش یه کم تو اینترنت گشتم تا یه متنی، دعایی چیزی پیدا کنم و واسشون تو وبلاگ بنویسم اما چیزی درخورشون ندیدم. به خودم گفتم بهتره حرف دل خودمو بنویسم. چیزی که الان تو ذهنمه، تو قلبمه هر آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند. . . . ...
نویسنده :
خاله مرمر
13:51
ما رفتیم . . .
دوستای عزیزی که خیلی به بنده لطف دارین سلام . . . دوستان سلام عرض کردم. توجه مینمویی؟؟؟؟؟؟ فقط اومدم بهتون بگم دم همتون گرم. ممنون بابت این گلریزونی که واسم کردین. هلاک شدم زیر این همه مهربونی و دعاها و همدردیتون. یکی بیاد کمکم کنه از زیر این آوار نظراتون بیام بیرون خداییش من موندم شما چرا اینقدر به من لطف دارین؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! یعنی فقط ریحانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هیچی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کشک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زرشک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما قراره تا کجا پیش بریم؟ من الان شدیداً نگران منافع اسلامم که در خط...
نویسنده :
خاله مرمر
23:57







