ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

التماس دعا

من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم. من از خدا خواستم تا به من عقل و خرد دهد و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا آنها را حل کنم. من از خدا خواستم به من ثروت عطاکند و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم. من از خدا خواستم تا به من شهامت دهد و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم. من از خدا خواستم تا به من عشق دهد و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم. من از خدا خواستم تا به من برکت دهد و خدا به من فرصتهایی داد تا از آنها بهره ببرم. من هیچ کدام از چیزهایی که از خدا خواستم را دریافت نکردم ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم رسی...
25 آبان 1391

بازم یه 5شنبه دیگه با جیگرطلا

سلام جیگر خاله دیشب همراه بابایی و مامانی واسه خوابیدن اومد خونه مادرجون. آخه مامانی صبح باید بره مدرسه بابایی هم میره سرکار. صبح بعد از صبحانه جیگر اومد تو حیاط و طبق معمول رفت سراغ جا کفشی و تمام کفشا رو ریخت پایین و هر کدوم رو پا زد . بعدم کفشهای پاشنه دار منو پوشید و تگ تگ کنان تو حیاط راه رفت. بنده هم که بالا بودم و صدای کاراشو میشنیدم گفتم برم پایین تا ازش فیلم بگیرم. وقتی اومدم دم پله ها دیدم شازده خانم 7تا پله رو اومده بالا و 2 تا دیگه مونده تا برسه به مقصد و هی میگه تَسی تَسی یعنی ترسیدم. اونقدر تو حیاط پابرهنه راه رفته بود که کف پاهاش سیاه شده بود. وقتی بلندش کردم که پاهاش رو بشورم کلی جیغ کشید و با قول پارک رفتن آر...
25 آبان 1391

سفر به جنگل

سلام به روی ماه جیگرطلام که یه روزی بزرگ میشه و باسواد میشه اونوقت میتونه نوشته های خالشو بخونه. قشنگم حالا که داری اینو میخونی بهت میگم خیلی دوست دارم. قربون اون چشمهای نازت برم ، جیگرطلای من اینقده تو مانیتور زل نزن چشمهات ضعیف میشه. امروز من و مامانی و بابایی و جیگرطلا همراه عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه زهرا و عمو عادل و خاله زهرا رفتیم جنگل. به دایی مهدی و زندایی زهرا هم گفتیم که بیان اما دایی گفت داره رو پایان نامه ارشدش کار میکنه و باید همین روزها دفاع کنه واسه همین سرش شلوغه و نمیاد. وقتی راه افتادیم دیگه ظهر شده بود. همگی با هم رفتیم جنگل، تو و فاطمه زهرا هم کلی با هم بازی کردین. تا حالا مامانی و بابایی بهت پفک ...
25 آبان 1391

جیگر طلا و لباسهای تابستونی

چند روز پیش که رفته بودم خونه جیگر طلا، مامانی جیگر طلا شروع کرد به جمع و جور کردن کشوهای لباس جیگر، می خواست لباسهای زمستونیشو بگذاره کنار و لباسهای تابستونی رو بگذاره تو کشو. جیگر طلا هم این میون هی لباسهایی که مامانی جمع کرده بود و دوباره باز میکرد و نگاشون می کرد.  میون این همه لباس جیگر طلا خیلی از لباسهای نوزادیش خوشش اومده بود و هی باهاشون بازی میکرد. یه کلاه کاموایی که وقتی نوزاد بود مامانی واسش بافت رو هم سرش کرده بود و یاد کوچولوییش افتاده بود.   نگاه جیگرم چقدر بزرگ شده، ماشاالله هزار ماشاالله دیگه واقعا خانم شده. دیگه روزا لباسشو میزنه بالا به عروسکش شیر میده. کهنه عروسکشو عوض میکنه. خوابش می کن...
25 آبان 1391

91.1.11

سلام به همه نی نی های ناز  سلام به جیگر طلای خوب خودم. عزیز دلم حالت خوبه؟  امروز میخوام عکسهای گردشمون تو جنگل رو بگذارم که 11 فروردین 91 همراه بابایی و مامانی رفتیم. که خیلی هم سرد بود. دخترم عاشق شکلاته هر چقدم که بهش بدی بازم میخواد. اینجا هم داره میگه شو با اینکه یه دونه شو تو دستشه بابایی جیگرمو برده بالای درخت، جیگرم اصلا نترسیده جیگرم در حال رانندگی یه لحظه تنهاش گذاشتیم ظرف شیرینی رو خالی کرده اینم از منو جیگر طلا جدیدا جیگرم خیلی از کلمات رو میتونه بگه مثل: شو : شکلات آشو: قاشق آئی: دایی دیگه به جا مَمَ ...
25 آبان 1391

ریحانه بداخلاق میشود

سلام جیگرطلای خاله امروز من و مامانی با هم رفتیم کلاسspss بعدشم کمی تو بازار گشتم تا بابایی و جیگرطلا بیان دنبالمون. مامانی میگفت امروز جیگر خیلی اذیتش کرد. می گفت همش جیغ زد و گریه کرد. جدیدا وقتی صبح بیدار میشه و بابایی رو تو خونه نمیبینه همش گریه می کنه و میگه بابایی بابایی. یا همش میگه دَدَ. تازگیا خیلی دَدَری شده. همش باید ببریمش بیرون تا ساکت باشه و اذیت نکنه.مامانی بیچاره هم همینقدر که اومده بود کلاس یه کوچولو سرش هوا خورد. قبل از اینکه بابایی و جیگر برسن مامانی واسه جیگر تل و گیره مو خرید. وقتی بابایی اومد هنوز ریحانه عصبانی بود و اصلا نمیخندید. بابایی هم ما رو برد پارک تا جیگر تاب سواری کنه.  تو راه وقتی مامانی...
25 آبان 1391

ریحانه و دایی

صبح مامانی و خاله رفتن کلاس. البته سرم شیره مالیدن و رفتن. سر صبحانه هی بهم وعده تخم مرغ آبپز میدادن. یهو مامانی گفت من برم تخم مرغ ریحانه رو از آشپزخونه بیارم. یه کم بعدش خاله گفت مامانی چرا نیومد؟ من برم تخم مرغ ریحان رو بیارم. اما دیگه بر نگشتن. بدجنسا به بهونه تخم مرغ آوردن از خونه رفتن بیرون. آخرشم مادرجون تخم مرغ رو واسم آورد.  مامانی و خاله ظهر اومدن خونه، بعد ناهار هم من و مامانی با هم رفتیم مهمونی، خونه دوست مامانی. غروب که رسیدیم به خونه مادرجون یهو دیدیم دایی مهدی و زن دایی هم اومدن. راستی مادرجون واسم یه صندلی قرمز خریده که هر وقت رفتم خونشون روی اون بشینم. آخه من همیشه تو خونشون می رفتم رو جانونی مینشستم.  ...
25 آبان 1391

یه هفته دور هم

سلام دوست جونیا حالتون خوبه؟ من که خیلی خوبمٰ خدا رو شکر. آخه الان تقریبا یک هفته ست که ما خونه مادرجون چتر باز کردیم. خیلی خوش می گذره. تازه دایی مهدی و زندایی هم هستن. جاتون خالی. روزها همگی میرن سر کار و دوباره شب همه دور هم جمع میشیم. مادرجون هم واسه من یه سبد پر از قابلمه و زودپز و گاز خریده. روزها با خاله جون خاله بازی می کنیم. بَ بَ می پزیم و می خوریم. کلی با دایی بازی میکنم. در کل خیلی خوش می گذره.خدا کنه همیشه همینطوری دور هم شاد و خوشحال باشیم. منم که گل سر سبد جمعم. خیلی حال میده.   ...
25 آبان 1391

برف بازی

دوست جونیا روز جمعه من و مامانی و بابایی و خاله مرمر با هم رفتیم بیرون از خونه. بابایی ما رو برد کوه. اولش من همش خواب بودم اما وقتی بیدار شدم دیدم دور و برم پر از برفه. روی کوه پر از برف بود. همگی از ماشین پیاده شدیمو برف بازی کردیم. من و خاله واسه مامانی برف پرت کردیم و خندیدیم. کلی هم خاله واسمون عکس گرفت. با اینکه من سرما داشتم اما خیلی بهم خوش گدشت. آخه برف بازی خیلی مزه داره. شب هم طبق معمول رفتیم خونه مادرجون که بیشتر بهمون خوش بگذره. اینم از عکسهام:   ...
25 آبان 1391

عکسهای جدید جیگرطلا

سلام جیگرطلای خاله شرمندتم که این چند وقتی به وبلاگت سر نمیزدم، آخه جوجو امتحان داشتم که خدا رو شکر حالا تموم شده.  راستی سلام نی نی وبلاگیا، حالتون خوبه؟  امشب میخوام عکسای جدید جیگر طلا رو بگذارم. ریحانه جونم ماشاالله روز به روز داره بزرگتر و زرنگتر میشه. اللهم صل علی محمد و آل محمد(وعجل فرجهم) خب اینم از عکسهای جیگرم: امان از دست مامانی که با کارتون جیگر رو سرگرم کرده و این بلا رو سرش آورده. الهی بگردم که جیگرم اصلا حواسش نیست داره چه شکلی میشه.  اما خدائیش بهش اومده     اینم از عکسهای جدید ریحانه جونم ازتون خواهش میکنم وقتی ع...
25 آبان 1391