ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

ریحانه و ماجرای عروس خانم

امشب جیگرم اومده بود پیشم . بعد از اینکه اومدن بابایی بهم گفت من دارم میرم بیرون کار دارم نگذار ریحان بفهمه. وقتی بابایی رفت ریحان بعد از چند دقیقه فهمیدو با لج بازی و گریه میگفت بریم بابایی. همش به مامانی التماس میکرد بریم بابایی. وقتی دید مامانی نمیاد اومد بغلمو میگفت بریم بابایی، همینجورم گریه میکرد که مادرجون گفت من باهات میام ریحان هم تو گریه جیغ زد پات درد میکنه نمیتونی.  وقتی بابایی برگشت نشسته بودیمو میوه میخوردیم که جیگرم بس که خواب داشت همون وسط خوابید. بعد از یه ساعت از خواب با گریه بیدار شد. هر کار میکردن آروم نمیشد آخرم تو گریه گفت آب میخواد. وقتی آب خورد آروم شد و تو بغل بابایی دوباره خوابید. بابایی هم بعد از خوا...
20 آبان 1391

روزهایی که گذشت . . .

سلام این چند روزی اونقدر کار داشتمو سرم شلوغ بود که وقت نمیکردم آپ کنمو به دوستام سر بزنم.  چهارشنبه صبح زودتر بیدار شدمو ناهار رو آماده کردم که هر زمان پدرجون اومد خونه زودتر ناهارشو بخوره. پدرجون هم ساعت 12 اومد خونه منم زودی ناهارشو براش آماده کردم. چند دقیقه بعدشم بابایی و مامانی و ریحانه رسیدن و ساعت یک با پدرجون خداحافظی کردیمو راهیه کربلا شد. شب بعد از شام همگی با هم رفتیم بیرون و تو خیابونهای شهر ویراژ دادیم. خوابیدن هم جیگرمو مامانی اومدن خونه ما و بابایی رفت خونه خودشون. آخه تو حیاطمون جا واسه پارک ماشینه بابایی نبود. صبح پنجشنبه بی بی (مادربزرگ مادری) با اینکه خودشم مریضه اومد دیدنه دخترش. مامانی ه...
19 آبان 1391

مهمونی خونه خاله مهسا

امروز صبح ناهار مادرجون و پدرجون رو درست کردمو به مادرجون هم صبحانه دادم.  ساعت 11 با مامانی و خاله حدیثه قرار داشتم تا با هم بریم دوره خونه خاله مهسا. تند تند کارامو رسیدمو رفتم سر قرار.  خاله حدیثه و مامانی هم اومدن. نمیدونین جیگرم با چه تیپی اومده بود. عینک آفتابی زده و کیف به دست. عینه یه خانم جنتلمن. موهاشم خرگوشی بسته بود. وقتی رسیدیم خونه خاله مهسا امیرعلی هنوز از مهد برنگشته بود اما یه ساعت بعدش همراه عمه اش اومد خونه. خدا رو شکر سه تایی خیلی به هم گیر ندادنو با هم تا قسمتی خوب بودن. سر ناهار هم ریحانه برای مسابقه دادن با بقیه غذاشو خورد. چند وقتیه که مامانی در برابر شصت خوردن ریحان سفت و سخت وایستاده. ...
16 آبان 1391

بی نام

امروز صبح مادرجون رو بردیم بیمارستان تا پاشو گچ بگیریم  اما با تدبیرات دکترها و کارمندهای بیمارستان بعد از ساعتها معطلی  تصمیم بر این شد که باید بریم مطب فلان دکتر و اونجا گچ بگیریم.  نیست تورم شده میخواستن سه برابر پول در بیارن.  ما هم از لج واسه شب پیش یه دکتر دیگه نوبت گرفتیم.  شبم منو پدرجون، مادرجون رو بردیم پیش دکتر مهربونو پاشو گچ گرفتیم. شب داشتم شام درست میکردم که صدای ماشین بابایی رو شنیدمو ریحانه جون اومد خونمون.  شیطون بلا همون دقایق اول ورودش یواشکی از تو کمد پدرجون استامپ رو برداشتو تمام انگشتاشو رنگی کرد.  وقتی مامانی مجبور شد تا دستاشو با وایتکس بشوره خانم به من میگفت...
14 آبان 1391

ماجراهای کوزت

صبح خاله حلیمه و مامانه خاله اومدن خونمون و با دیدن مادرجون شوکه شدن.  باباییه ریحانه هم اس داد که ما ناهار میایم اونجا. منم خاله حلیمه رو شیر کردمو با هم رفتیم بازار تا خرید کنم. اونم چه خریدی!!!!!! دستای جفتمون پر بود از نایلونهای میوه و . . . وقتی هم برگشتیم  خونه جیگرم با مامانی و بابایی رسیدن. خاله حلیمه هم ناهار پیشمون موند. سه تاییمون یعنی منو مامانی و خاله تمام کارای ناهار رو رسیدیم. البته ریحانه هم ناظر کیفی بود.  بعد از ناهار هر کار کردیم تا ریحانه بخوابه راضی نمیشد. در رو قفل کرده بودم که بیرون نره الکی میگفت جیش دارم وقتی میبردمش دستشویی میگفت بریم بالا پیش بابایی. دوباره میومد تو اتاق میگفت گش...
14 آبان 1391

کوزت و پای شکسته مادرجون

دیشب مادرجون تو حیاط پاش پیچ خورد و درد میکرد. هر چی بهش اصرار کردیم بیا بریم دکتر گفت نه خوب میشه. صبح خواب بودم که پدرجون اومد صدا کرد که پاشو مادرجون از دیشب نیمه های شب داره درد میکشه.  منم زودی آماده شدمو بردیمش بیمارستان.  از پاش عکس گرفتنو گفتن پاش شکسته باید آتل ببندن. بی زحمت اونی که باید آتل ببنده نیست و باید بعد از ظهر بریم. ما هم دست از پا درازتر برگشتیم خونه.  الان من شدم بانو کوزت.  مادرجون بیچاره هی میگه ببخش که من نشستمو تو کار میکنی.  اینقدر کار نکردم که الان وقتی دارم کار میکنم مادرجون شرمنده شده. مادرجون بیچاره از اینکه یه جا بشینه و کاری نکنه خیلی ناراحته. زنگ زدم به مامانی ...
12 آبان 1391

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

هان! اي مردمان! علي را برتر بدانيد، که او برترين انسان از زن و مرد بعد از من است... هرکه با او بستيزد و بر ولايتش گردن ننهد نفرين و  خشم من بر او باد. (خطبه ي غديريه) عید غدیر عید ولایت و سروری مبارک  به امید قیام هر چه زودتر آقا امام زمان و پیروزی راه درستی و راستی خالق من بهشتی دارد نزدیک. . . زیبا. . . و بزرگ. . . و دوزخی دارد به گمانم کوچک . . .و بعید . . . و در پی دلیلیست که ببخشد ما را . . . گاهی به بهانه یک دعا در حق دیگری . . . شاید امشب آن شب بی دلیل باشد . . .دعاگویت هستم . . . دعاگویم باش     ...
12 آبان 1391

این روزای من

سلام تا لحظاتی پیش جیگرم اینجا بود. بگذارین از دیشب بگم: بعد از ظهر رفته بودم خونه خاله حدیثه، وقتی داشتم برمیگشتم بابایی ریحانه زنگ زد که کجا بودی؟ اومده بودم دنبالت که ببرمت خونمون. گفت آماده باش دوباره میام دنبالت. گفتم نه نمیام من فردا باید برم دانشگاه و نمیتونم فردا از ریحانه مراقبت کنم.  بابایی اصرار که حتما بیا فردا دانشگاه نرو. گفتم نه باید برم پایان ناممو تحویل دانشگاه بدم تا نمرمو وارد سایت کنن. بالاخره قبول نکرد و قرار شد بیاد دنبالم. راستیتش اعصابم خرد شده بود،  آخه منم کار داشتمو به فکر من نبودن که باید به کارم برسم. شب وقتی بابایی اومد دنبالم با اعصاب خراب آماده شدم و رفتم پایین گفتم همتون ...
11 آبان 1391

ریحانه به مدرسه میرود

سلاااااااااااااااااااااااام من اومدم.  البته هنوزم مشکلاتمون حل نشده اما نمیخوایم روحیه مون رو از دست بدیم.  میخوایم مثل همیشه محکم و استوار باشیم و در برابر سختی ها و بدخواهامون بایستیم. این چند روز خونه مامانی ریحانه بودم. فاطمه زهرا هم دوسته دوست داشتنیه ریحانه هم بود.  دیروز صبح فاطمه زهرا مقنعه مدرسه خودشو سر ریحانه کرد. خیلی بهش میومد و ناناز شده بود. بعدشم مانتو شلوارشو تنش کرد. خاله اکرم هم کمر شلوار رو 4 بار تا زد و تنش کرد. وااااااااااااییی نمونید چقدر ناناز شده بود.  کوله پشتیشو گرفتو میگفت خاله زهرا بیا بریم مدرسه. زودی دنبال کلیدش گشت و رفت دم در تا بره مدرسه. به زور رفت تو ر...
8 آبان 1391