ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

عید قربان مبارک

سلام به همه بروبچ  عیدتون مبارک. امیدوارم تو این روز بزرگ کمی یاد بگیریم که بتونیم به نفسمون غلبه کنیم.    صبح ریحانه و بابایی و مامانی بعد از قربانی از خونه آقاجون اومدن پیش ما. منو پدرجون و مادرجون خونه تنها بودیم که با امدن جیگرم کلی انرژی گرفتیم.  این چند روز به خاطر یه سری مسائل دلمون گرفته و امروز خیلی حس و حال جشن نداشتیم اما انشاالله به زودی خبرهای خوب میرسه و جشن پیروزی برگزار میکنیم. پدرجون به هممون عیدی داد و ریحانه پولدار شد. دخترم امروز وقتی کار بدی کرد خودش گفت اشتباه کرم. دیگه جیگرم خانمی شده. دیشب میگفت قابلی نداره. دیروز همراه خاله حلیمه و خاله فائزه رفتم نمایش...
5 آبان 1391

بزل و بخشش استاد

هااااااااا؟؟؟؟؟ چیـــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟  من الان اصلا حوصله ندارما . . . پاپیچم نشید این همه از خودم قُمپُز در کردم. هی واسه خودم کلاس گذاشتم اونوقت این استاد . . . زد تو برجکم. با کلی ذوق چیتان فیتان کردمو همراه مادرجون و پدرجون رفتم دفتر شازده. بعد از 20 دقیقه تاخیر تشریف فرمایی کردنو کلی تحویلم گرفت. یکی یکی پایان نامه ها رو ازم گرفتو شروع کرد به نمره دادن. منم که رو صندلی نشسته بودمو به دستش دید نداشتم. کلی استرس داشتم   ا ما همش به خودم میگفتم این یارو بهم بیست میده.  آره بیست میده.  بعد از نمره دادن باهام درباره کار و کلاسهای فوق لیسانس صحبت کرد و اصرار که حتما بیا ک...
3 آبان 1391

جلسه قرآن

سلام امشب جلسه قرآن خونه ریحانه جونم بود. منم که بعد از ظهر رفته بودم دانشگاه و پایان نامم رو تحویل استادم دادم. اونم درباره کار باهام صحبت کرد و میزان حقوقمو بهم گفت.  کلی ذوق کردم اما جلوش خودمو بی تفاوت نشون دادم.  فقط استرس گرفتم نکنه یه وقت پیشش ضایع بشمو بگه تو که کار بلد نیستی.  آ خه تا حالا توی این چند ترمی فقط من و دو تای دیگه از دانشجوها کار با spss رو بلد بودیم. امروز گفت من از شما و اون دو تای دیگه خیلی راضیم و میدونم کار پایان نامتون در حد کارشناسی ارشده.  خدا کنه به منم مثل اون دو تا بیست بده.  توی دو ترم قبل فقط اون دو تا بیست گرفتن. خب بگذریم. بعد از اذان رسیدم خونه جیگر. مام...
2 آبان 1391

کلاً امروز مبارک

سلامٌ علیکم احوال شما؟؟؟؟؟؟ بنده که بسیار بسیار سرحال و سرخوشم اول از همه : سالروز پیوند دو نور والای آسمانی رو به همه دوست داران طریق درستی و راستی تبریک عرض میکنم و امیدوارم همگی شامل الطاف بیکران الهی و مهر بی پایان ایزدی باشیم. دوماً: مامانی و بابایی عزیز سالگرد ازدواجتون مبارک. امیدوارم برای همیشه در کنار هم شاد و خوشبخت باشید. سوماً: این جانب خاله مرمره مرمری  بعد از دو ترم زحمت بی وقفه و بسی رنج بردم در این سال سی  امروز پایان نامه خودم رو از صحافی تحویل گرفتم و امید به الطاف خداوند و مرحمت استاد گرانقدر دارم. باشد که نمره 20 در این پایان نامه به ثبت برس...
29 مهر 1391

جنگل و تمشک خورون

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ ریحانه جیگرم حالش چطوره؟؟؟؟؟ آخرین پستم واسه چهارشنبه بود. یادتونه؟  شبش بابایی اومد دنبالمو منو برد خونشون تا دوباره پرستار بچه بشم  صبح که مامانی و بابایی رفتن سرکار من موندمو جیگرطلا.  جاتون خالــــــــــــــــی چنان صبحانه توپی زدم تو ر گ  که تا حالا به عمرم از نزدیک ندیده بودم  چه برسه به خوردنش خخخخخخ  نون، پنیر، گردو، سر شیر، عسل و شیر.  تا خرخره خوردم آخه کمتر از این موقعیتها پیش میاد جیگرمم که هی دو تا لقمه ای که میخورد میگفت خاله مرضی بیا بریم خونه سازی کنیم. از بس ر...
29 مهر 1391

توجه بنموئید

دوستان عزیزی که به من و جیگرطلا سر میزنید و ما رو با کامنتهاتون شرمنده میکنید لطفا توجه بنموئید. امروز با یه کامنت خصوصی مواجه شدم که هنوزم که هنوزه در یک چالش فلسفی عمیقی فرو رفتم که فکر نکنم حالا حالاها بتونم بیرون بیام. یه آقایی این کامنت خصوصی رو گذاشته: «  سلام خوبید؟من قبلا یک ازدواج نا موفق داشتم-خوب از طلاقم که گذشت بنا به نیازم خوب با یک نفر رابطه داشتم که نه قول و قراری برای ازدواج داشتم نه چیزی فقط درد و دل بود و اونم قبول کردم-حالا که ازدواج کردم مزاحمم میشه از طریقه نامه و ...-من این موضوع را به خانمم گفتم و ناراحت شده با من ولی یکم سرد شده شما میگید چیکار کنم؟این سوال خصوصی هست لطفا عمومی نکنید&...
29 مهر 1391

خدایا شکرت

  گاهی اوقات باید خدا رو شکر کنی        یا اصلاً بغلش کنی یا حتی ببوسیش که به چیزی که یه روزی میخواستی نرسیدی. . . . فقط خواستم گفته باشم ...
25 مهر 1391

یه روز پر حادثه

امروز بعد از ظهر دوره خونه خاله حلیمه دعوت بودیم.  من که ظهر با خود خاله حلیمه رفتم خونشون و وظیفه کوزتی رو به نحو احسن به جا آوردم.  البته یه سری خسارت هم دادیم.  خاله حلیمه از دیشب هی سرش بلا میومد. مثلا دیشب ظرف شکستو تیکه اش رفت تو کف پاش.  امروز در شکلات خوری محکم افتاد زمین اما خدا رو شکر به خاطر جنس بسیار خوبش نشکست . دوباره موقع کار کردن وقتی خواست یه وسیله رو از روی کابینت برداره دستش خورد به لبه جا میوه رو کابینتو دستش پاره شد.  البته پاره که چه عرض کنم. کاملا قاچ خورد و تا ته رفت. من که با دیدنش دست و پام شل شد.  زودی مامان خاله حلیمه واسش پاندپیچی کرد تا شب که بره درمانگاه. دوبا...
25 مهر 1391