هندونه ایه هندونــــــــــــــــــــــــه
امرزو قرار بود همراه عمو سعید و خانوادش بریم جنگل اما چون دیشب ریحانه رفته بود مهمونی و یکی از بچه ها اونجا سرما داشت ریحانه هم سرما خور د و حالش خوب نبود. واسه همینم نرفتیم. به جاش این جانب خاله خانباجی خان رفتم دانشگاه و پایان ناممو از استادم تحویل گرفتمو با سبدی در زیر بغل که پر شده بود از هندونه هایی که استاد گرامی بهم تقدیم کرده بود راهی خونه شدم. همینکه پام به خونه رسید تمام اون هندونه ها رو تحویل مادرجون دادمو مادرجون مهربون هم کلی ذوق کرد و از خود بی خود شد که از عواقب این بیخودی شدن 5000 تومان پول ناقابل بود که تقدیم بنده شد. منم سرمست از این همه تقدیمی دیگه در زی...
نویسنده :
خاله مرمر
11:58










