ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

هندونه ایه هندونــــــــــــــــــــــــه

امرزو قرار بود همراه عمو سعید و خانوادش بریم جنگل اما چون دیشب ریحانه رفته بود مهمونی و یکی از بچه ها اونجا سرما داشت ریحانه هم سرما خور د  و حالش خوب نبود. واسه همینم نرفتیم. به جاش این جانب خاله خانباجی خان رفتم دانشگاه و پایان ناممو از استادم تحویل گرفتمو با سبدی در زیر بغل که  پر شده بود از هندونه هایی که استاد گرامی بهم تقدیم کرده بود راهی خونه شدم.   همینکه پام به خونه رسید تمام  اون هندونه ها رو تحویل مادرجون دادمو مادرجون مهربون هم کلی ذوق کرد  و از خود بی خود شد  که از عواقب این بیخودی شدن 5000 تومان پول ناقابل بود که تقدیم بنده شد. منم سرمست از این همه تقدیمی دیگه در زی...
22 مهر 1391

یه بوس خوشمزه

سلام سلام صدتا سلام امشب خوشحالم. . . .   همینه که هست .  هر کی مشکلی داره بگه تا حلش کنم میدونین چرا خوشحالم؟؟؟؟؟؟؟؟ نه نمیدونین،  امشب جیگرم بوسم کرد.  یه بوس خوشمزه و جیگر آب کن دل همنون آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شب جیگرم همراه مامانی و بابایی اومد خونمون. تو بغلم بود و با اشتهای تمام در حال خوردن بادمجون بود.  مامانی بهش گفت ریحانه با لب و لوچه روغنی خاله مرضی رو بوس کن. ریحانه هم زودی بوسم کرد. آخ نمیدونین چقدر خوشمزه بود .بعد شم با دستمال صورتمو پاک کرد. کلی دلم ضعف رفت مامانی میگفت مامان بزرگ و عمه طو...
21 مهر 1391

تنها در خانه

دیشب آخر شب ریحانه همراه مامانی و بابایی اومدن دنبالم و با هم رفتیم خونشون. آخه مامانی فردا کلاس داره و منم میشم ملک عذاب ریحانه .  خخخخ دور از جونم شکسته نفسی کردم میشم فرشته نجات شب ریحانه جونم قبل از خواب اومد پیشمو صورتمو یه بوس محکم کرد.  خواستم گفته باشم تا دلتون بیشتر بسوزه.  کلاً این روزا رفتم تو کار سوخت و سوز صبح که یه بار ریحانه با گریه بیدار شد  و میگفت بابایی رفتــــــــــــی؟؟؟ مامانی هم زودی بابایی رو به ریحانه نشون داد و دوباره خوابید. چند ساعت بعدش بابایی یواشکی رفت سرکار. مامانی هم که ساعت 11 کلاس داشت. تا اون موقع منو ریحان بیدار شدیمو تو آشپزخونه در حال صبحونه خوردن بودیم...
21 مهر 1391

شیرین ترین لحظه زندگی

امروز جیگر خاله برای دومین بار تو مسابقه شرکت کرده. مسابقه «شیرین ترین لحظه زندگی من» وبلاگ کودک من. اما این دفعه قرار نیست کسی بهش رأی بده و یا من براش تبلیغات کنم. در اصل این یک مسابقه نیست. بلکه قراره این بار دیگران رو در شیرین ترین لحظه زندگیمون سهیم کنیم.  اینم یکی از شیرین ترین لحظه های زندگی ما در کنار جیگرطلا مسابقه شماره 4 (شیرین ترین لحظه زندگی من ) ...
21 مهر 1391

جشن مهرگان مبارک

می‌ستاییم مهر ِدارنده ی دشت‌های پهناور را، او که به همه‌ی سرزمین‌های ایرانی، خانمانی پُر از آشتی، پُر ا ز آرامی ‌و پُر از شادی می‌بخشد … جشن بزرگ مهرگان، جشن پیروزی حق بر   باطل و به زنجیر کشیدن ضحاک به دستان فریدون بر تمام پارسیان مبارک. ...
21 مهر 1391

ماجرای سوییچ

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام ما برگشتیم. جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. پنج شنبه بعد از ظهر تمام وسایلمون رو جمع کردیمو رفتیم دنبال عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه زهرا. وقتی از شهرمون خارج شدیم احساس گرسنگی میکردیم. البته قبل از حرکت ناهار خورده بودیم. دوباره اون حس گرسنگی اومده بود به سراغمون. وقتی رسیدیم به کوه دیگه شب شده بود. تندتند وسایل رو جا به جا کردیم. هوا هم خیلی سرد بود. بابایی و عمو سعید هم تو تراس کرسی رو آتیش کردن. وااااااااااییییییی نمیدونین چقدر زیر کرسی گرم بود و کیف میداد. واسه شام هم مامانی آش بار گذاشت. به خاطر سابقه قبلیمون این دفعه که میرفتیم همراهمون کلی غذا بردیم ...
21 مهر 1391

ای بی معرفتا

علیک سلام یعنی من دو روز نبودم هیچ کس نباید بگه خاله مرمر کجایــــــــــــــــــــــــــــی؟؟ گلاب به روتون، روم به دیوار، زبونم لال،  اومدو خاله مرمر خدای نکرده مرده باشه یه فاتحه که باید بخونین یعنی اونم نـــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟  ای خاله مرمر تنها ای خاله مرمر بی کس ای خاله مرمر آغلادی گتی یاتی حالا اگه بهتون گفتم کجا بودم، چی کار کردم الکی زور نزنین، نمیگم. باشد که در خماریَش بمانید این است عاقبت دوستان بی معرفت ...
19 مهر 1391

میخوایم بریم کوه، کدوم کوه؟؟؟؟

صبح مامانی کلاس داشتو جیگرمو آورد خونه مادرجون و تحویل داد. تقریبا خواب و بیدار بودم که ریحانه و مادرجون اومدن تو اتاقم و ریحانه میگفت خاله مرضی خوابه. منم خودمو به خواب زدم تا بهم گیر نده. یه ساعت بعد بیدار شدمو رفتم پایین. جیگرم در حال صبحانه خوردن بود. یه کم تلفنی با فاطمه زهرا و بعدشم با دایی رسول صحبت کرد.  صبح میخواستم برم بیرون تا از پایان نامه ام پرینت بگیرم. ریحان وقتی دید دارم لباس میپوشم گفت: خاله مرضی بری؟؟ -آره،، وقتی دید میخوام برم زودی اومد پیشمو گفت مانتو بده بپوشم. منم یکی از مانتوهامو تنش کردم. بعد گفت چادر بده. یکی از روسری هامو سرش کردم.  یهو دیدم همشو در آورد و گفت تِرِم بده بزنم، (کرم). ...
13 مهر 1391

من بوس میخوام

شب مامانی و بابایی و ریحانه جونم واسه شام اومدن خونه مادرجون. جیگرم که وقتی وارد شد خواب بود و تا ساعت 10:30 همونجور تو خواب به سر میبرد. البته پدرجون و بابایی سعی کردن به زور بیدارش کنن اما جیگرم نمیخواست بلند بشه.  چشماشو بسته و دستاشم گذاشته رو صورتش تا نفهمیم که بیداره، البته همزمان شصتشم میخوره وقتی گفتم بابایی شکلاتو نخور من میخوام بخورم چشماشو باز کردو از لای انگشتاش نگاه میکرد  قبل از شام با هر کلکی بود بیدارش کردیم و سه تایی یعنی منو ریحانه و مامانی تو حیاط تمرین تخلیه غر کمر رو انجام دادیم.  جاتون خالی. سه تایی میرقصیدیم بعد از شام مامانی به بابایی گفت زودتر بریم خونه من فر...
13 مهر 1391