ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

مامانی مریض میشود

امشب مثل همه شبهای دیگه پای لپ تاپم مشغول وبگردی و هزار و یک جور کار چپندر قیچی دیگه بودم  که مادرجون اومد تو اتاقمو گفت تو خبر داشتی که مامانی ریحانه مریض شده؟؟؟ گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گفت الان زنگ زدم مامانی ریحانه حالش بد شد بابایی بردتش درمانگاه و سرم وصل کرده ریحانه هم گذاشتن پیش عزیز و آقاجونش. قرار شد زودتر شاممون رو بخوریمو بریم پیش مامانی و بابایی و از مریضمون عیادت کنیم که بابایی ریحانه اس داد شب میای خونمون که فردا پیش مامانی باشی؟؟ گفتم همراه مامان و بابا میام. گفت نه ما داریم میایم اونجا. گفتم باشه تند تند وسایلمو جمع کردمو منتظرشون شدم. وقتی اومدن...
11 مهر 1391

مامانی غصه نخوریا

امروز ناهار پدرجون و مادرجون هم اومدن خونه جیگرم. جیگرطلا همراه پدرجون نماز خوند و به محض اینکه سر مادرجون رو دور دید کیف مادرجونو برداشتو اومد تو اتاق تا تخلیه اش کنه و چشمش به شکلاتها افتاد. مادرجون هم سر رسید و گفت فقط یه دونه بردار. ریحانه هم یه دستشو کرد تو نایلون و یکی برداشت. دوباره اون یکی دستشو برد جلو گفت این دستم نگرفت. مادرجون گفت قربونت برم فقط با یه دست باید شکلات بگیری. ریحانه گفت نه یه توشولو بگیرم وقتی دید مادرجون بهش نمیده گفت پدرجون بدم. مادرجون گفت باشه یه دونه برا پدرجون بگیر ریحانه هم مشت زد و چندتا گرفت. بعد از ناهار پدرجون و مادرجون رفتن خونه. بعد از ظهر دوباره مامانی ضعف داشت و کم کم حالش مثل د...
10 مهر 1391

جایزه مسابقه نی نی های با حجاب

کِ کِ کِ کِ کِ کشــــــــــــــــــــــــــتله امروز صبح با مادرجون در حال صرف صبحانه بودم که یهو زنگ خونه به صدا در اومد، زییننننننننننننننگگگگگگگگ بله؟؟؟  خانم ناطق؟؟؟؟ در رو باز کردم و با مامور پست مواجه شدم. خسته نباشید،خانم ریحانه طالشیان اینجا زندگی میکنن؟ بله( البته دروغکی) لطفا اینجا رو امضا کنید. نیست خیلی معروفمو همه دوست دارن ازم امضا بگیرن منم بهش امضا دادم و یهو یه بسته پستی رو بهم داد. زودی دو زاریم افتاد که اوه اوه اوه این جایزه مسابقه نی نی های با حجابه که سپیده جون فرستاده.  این اولین بسته پستی بود که برای ریحانه جونم میومد. اونقدر ذوق کردم که نگو. &n...
8 مهر 1391

ناهار در روز بارانی

بعد از ظهر مامانی بهم زنگ زد و کلی از عروسی دیشب واسم تعریف کرد.  بعد از اون همه حرفی که زدیم به این نتیجه رسیدیم که همدیگه رو ببینیم تا بقیه رو تعریف کنه. وقتی اومدن خونمون یهو هوا ابری شد و یه بارون جانانه هم بارید.  اونقدر بارون شدید بود که بی خیال بیرون رفتنمون شدیم.  اما بعد از 20 دقیقه بارون کم شد ماهم زودی پریدیم تو ماشینو روونه خیابونها شدیم.  بابایی گفت بریم بستنی بخوریم اما منو مامانی گفتیم نه هوا سرده ریحانه هم مریضه حالش بد میشه. ریحانه که اینو شنید گفت من حالم خوبه مریض نیستم. گفتم خب الان چیکار کنیم؟ گفت بستنی بخوریم. اما من گفتم به جا بستنی بریم یه رستورانو یه چیزی بزنیم تو &nb...
7 مهر 1391

میازار موری که دانه کش است

سلام خاله اصلاً چه معنی داره که من هر بار واسه هر پستم سلام کنم؟؟؟؟؟ بی خیال امروز روی صحبتم با جیگرمه دوستان توجه مینمویید؟؟؟!!!!! خاله جات خالی. لحظاتی پیش روم به دیوار گلاب به روتون قصد عزیمت به wc کردم. وقتی پامو داخلش گذاشتم . . . . . چشمت روز بد نبینه دیدم دور تا دور اتاق فکر رو مورچه ها پر کردن. از داخل سطل گرفته تا روی سقف.  یهو یه فکر بکر به سرم زد . دویدمو رفتم اون تافت بزرگه رو برداشتمو با خودم بردم دستشویی. خاله اشتباه نکن نمیخواستم اون تو شینیون درست کنم. تافت رو بردم داخل دستشویی و همشو رو سر و صورت مورچه ها خالی کردم.  حتی داخل سطل آشغال هم زدم و یه سنگ هم گذاشت...
6 مهر 1391

من عروس دوست دارم

امروز بعد از ظهر رفتم خونه جیگرطلا،  وقتی از پله ها میرفتم بالا صدای جیگرمو میشنیدم که میگفت خاله مرضـــــــی، به محض ورودم به خونه هی میگفت خاله مرضـــــی عروس برم. من عروس برم. تو عروس بیا امشب عروسی یکی از دوستای دوران دانشگاهه مامانیه.  ریحانه هم از وقتی باخبر شده همش ذوق امشب رو داشته . وقتی داشتم میرفتم خونشون واسش یه کیک و سه تا بسته لواشک خریدم. اول کیک رو بهش دادم. بعد از نیم ساعت هم بهش گفتم میخوام بهت خوشمزه بدم. وقتی اینو شنید زودی دوید اومد پیشمو با لبخند نگاهم میکرد.   گفتم اما شرط داره، باید اول اینجا بنشینی و ازت عکس بگیرم. اونم قبول کرد وقتی لواشک رو دید چنان کیف کرده بود.  ...
6 مهر 1391

ای شه اقلیم طوس، باز سلامٌ علیک

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس خاموش کن صدا را نقاره میزند طوس   میلاد شمس الشموس، خسرو اقلیم طوس   شاه انیس النفوس مبارک السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی، الامام الغریب یا علی بن موسی الرضا، آقای خوبیها سلام امروز اومدم با چشمهای گریون و اشک بار میلاد مبارکت رو بهت تبریک بگم. آقاجون اگه اشک میریزم از شادیه. شادم از داشتن شما. شادم از حضور شما در خاک کشورم. شادم که هر وقت دست به سویت دراز کردم بی جواب برنگردوندی.  آقاجون امروز تو صحن و سرات غلغله است. حرمت پره از آدمهایی که با دلی پر از درد و گرفتاری به سمتت اومدن. آدمهایی که میدونن اگه از هر جا م...
6 مهر 1391

یاد ایام کودکی و مردم قسطنطنیه

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــ امشب بعد از چند روز دوباره اومدم . اول از همه شرمنده جیگرطلام،  آخه این روزا درگیره یه سری از آخرین کارهای پایان نامم بودم.  آخه همین روزاست که استادم تماس بگیره تا تمام کارمو ببرم پیشش  اما هنوز تمامش نکردم. یعنی اصلاً حس و حالش نیست که تمام کنم. هرچی مینویسم بازم یه سری از کاراش میمونه، انگاری طلسمم کردن.  نیست خیلی توچشـــــــمم غروب منو جیگرمو مامانی و بابایی به همراه خاله حدیث رفتیم بازار و پارچه پرده دیدیم. بعدم خاله حدیث رو به شوهی خانش تحویل دادیمو راهی خونه مادرجون شدیم. امشب مامانی یادش رفت ک...
5 مهر 1391

اولین روز پاییز 91

دیشب عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه زهرا شام اومدن خونه ریحانه جونی.  فاطمه زهرا هم که یه کمی قاطی کرده بود و زودی عصبانی میشد  و همش بین ریحانه و اون جنگ بود.  دیروز فاطمه زهرا اولین روز مدرسه اش بود . فکر کنم واسه همینم خسته بود.  مامانی دیشب بعد از شام به ما کدو پخته یا همون کئی پته به زبون خودمون بهمون داد و کلی حال کردیم و روز 31 شهریور هر سال رو روز کئی خوران نام نهادیم. باشد که رستگار شویم خخخخ امروز روز اول مهره. اول پاییز. تو یه چشم به هم زدن تابستون اومد  و مهمون خونه هامون شد و زودی هم رفت. البته من خوشحالم که رفت. آخه ما هممون خانوادگی با گرما مشکل داریم. دیشب قرار شد ...
2 مهر 1391

مهربان خاله

دیشب گفتم که موقع خونه اومدنم ریحانه میگفت نرو، منم از اونجایی که بسیار بسیار مهربان تشریف دارم دلم طاقت نیاورد  و امشب دوباره کوله بارم رو بستمو راهیِ منزل مهربان خواهر شدم الان هم در جوار خواهر و شوهر خواهر و جیگرطلا هستم جای شما هم خالی جیگرم خیلی با آقاروباهه دوست شده و امشب میگفت لباسمو آقا روباهه تنم کنه. راستی امشب میخوام عکس محصولات باغچه حیاطمون رو براتون بگذارم. دل همتون آببببببببببببب این از زیتونمون که تو باغچه حیاطمون در میاد این از آلوچه کوهی که تو خونه ییلاقیمون در میاد خب حالا دلتون به اندازه کافی آب شد یا بازم بزارم؟؟؟؟؟   رفتم سر یخچال ...
31 شهريور 1391