مامانی مریض میشود
امشب مثل همه شبهای دیگه پای لپ تاپم مشغول وبگردی و هزار و یک جور کار چپندر قیچی دیگه بودم که مادرجون اومد تو اتاقمو گفت تو خبر داشتی که مامانی ریحانه مریض شده؟؟؟ گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گفت الان زنگ زدم مامانی ریحانه حالش بد شد بابایی بردتش درمانگاه و سرم وصل کرده ریحانه هم گذاشتن پیش عزیز و آقاجونش. قرار شد زودتر شاممون رو بخوریمو بریم پیش مامانی و بابایی و از مریضمون عیادت کنیم که بابایی ریحانه اس داد شب میای خونمون که فردا پیش مامانی باشی؟؟ گفتم همراه مامان و بابا میام. گفت نه ما داریم میایم اونجا. گفتم باشه تند تند وسایلمو جمع کردمو منتظرشون شدم. وقتی اومدن...
نویسنده :
خاله مرمر
16:52








