ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

فعلا همه چی آرومه

دیشب جیگرم و مامانی و بابایی اومدن خونمون. خدا رو شکر جیگرم حالش خیلی بهتره.  اما فقط آب خیلی میخوره که امیدوارم اونم مسئله خاصی نباشه. اما فردا مامانی میخواد ببرتش دکتر دوستایی که تو شهرهای آتیشیه کشور زندگی میکنن لطفا توجه کنند توجه          توجه             توجه            توجه             توجه            توجه             توجه                               &nbs...
4 شهريور 1391

سرنوشت آقا گوسفنده

صبح پدرجون همراه دایی مهدی رفتن یک عدد جناب گووووووووسسسسسسففننننند اونم از نوع 22 کیلوییش خریدنو دستشو گرفتنو اومدن خونه. آقا گوسفنده عزیز هم کمی بعد از اسکان و میل کردن برگ انگور و آب و پس دادن غذاها هر چند دقیقه یک بع بعی میکرد که نگوووووووو دل سنگ آب میشد.  اما چه فایده؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!  بالاخره که باید به دلیل نیت قربونیه پدرجون جان به جان آفرین تسلیم میکرد. بنده که بعد از ظهر رفتم بیرون و شاهد کشتار و خونریزی نبودم.  اما وقتی اومدم خونه با سر مبارک در طَبَق مواجه شدم . ریحانه هم از تو اتاق هی جیغ میزد خاله مرضی خاله مرضی. انگاری بچم حامل خبرهای مهمی از آقا گوسفنده برای بنده بود. ...
2 شهريور 1391

یه خبر بد

سلام به همگی امروز خاله اومده با یه خبر بد جیگرم از دیروز تا حالا تب کرده،  دیروز تبش تا 40 رسید. مامانی دیشب تا صبح بالا سرش بیدار بود و الان کمی بهتره.  نه علائمی از سرماخوردگی داره نه چیزه دیگه. ظهر با جیگرم تلفنی حرف زدم گفتم مریض شدی؟ گفت آره، خوب شدم.  _گفتم کی میای اینجا ببینمت؟ _شام میام بعدم خداحافظی کرد خاله فداش بشه الهی . دلم واسش تنگ شده. مادرجون و پدرجون دیروز رفتن ییلاق. دایی مجتبی هم که سرکار بود. مامانی ریحانه هم گفت بیا اینجا گفتم نه خونه میمونم. و اینطوری شد که بنده مثل دلاور تنگستان بدون هیچ ترس و واهمه ای تو خونه تنها موندم . البته تمام وقت خواب بودم.  امروزم ساعت ...
2 شهريور 1391

true or false؟؟؟؟؟

سلام بر دوستان فرهیخته امشب اومدم با صدای بلند داد بزنم مااااااااااااااااااااااااااا پیش خودمون کم آوردیم ما دیگه تهشیم باور نمیکنین؟؟؟؟؟؟ پس خوب گوش کنین تا واستون بگم چند روز پیش بهتون گفتم که قرار شده بود امروز همراه عموسعید و خانوادش و عمو عادل و خاله زهرا بریم بیرون دَدَر دودور، خب؟؟؟ بگین خب تا بگم . . . . . .  نه تا نگین نمیگم . . . . جون خودم نمیگم . . . . . . . . . . .  آها حالا شد. . . . .  خب داشتم میگفتم قرار بود امروز بریم بیرون.  بابایی دیروز رفت گوشت رو خرید و شب هم پیاز زد و واسه کباب آماده کرد.  امروز صبح این جانب خاله مرمر ساعت 7 بیدا...
31 مرداد 1391

عید بخور بخور مبارک

سلام جیگرطلا عیدت مبارک، عید بخور بخور، آشتی با یخچال، روزه خوری در ملأ عام مبارک دوست جونی عید شمام مبارک ظهر با ورود دایی مهدی و زندایی به اتاقم بیدار شدم. یه ربع بعدشم جیگرطلا و مامانی و بابایی اومدن. دخترم چنان تیپی زده بود که نگو. از اون تیپهای مکُش مرگه ما از پدرجون هم عیدی گرفت اما ما چیییییییی؟؟؟؟؟؟ هیچی، همینقدر که زنده ایم باید خدا رو شکر کنیم. کی به ما عیدی میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از ناهار همگی قهوه تلخ دیدیمو خوابیدیم. البته ریحانه بازمم مثل همیشه سرحال و بی خواب بود. واسش قصه گفتم اما هیچ فایده ای نداشت. هی گیر داد که بستنی میخوام. با هزار زحمت بی خیال بستنی شد و خودش رفت تو بغل بابایی خواب...
30 مرداد 1391

غیبت کنون

امروز بعد از ظهر وقتی همراه مامانی بازار بودم خاله اکرم بهم اس داد که امشب میخوایم بریم پارک شما میاین؟ گفتم واسه شام؟ گفت نه بعد از شام بریم بچه ها بازی کنن خودمون هم غیبت کنیم. ما هم که هلاکه غیبت سریع گفتیم باشه . آخه این روزا یه بحث داغ واسه غیبت داریم.  قرارمون شده بود ساعت 10 شب . بابایی و مامانی و ریحانه افطار رفتن خونه آقاجون و مامان بزرگ. ساعت 10:30 اومدن دنبالمو و رفتیم پارک. عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه زهرا هم قبل از ما رسیده بودن و تو زمین بازی بودن. به محض اینکه به هم رسیدیم بحث شیرین غیبت شروع شد.  حتی وقت نکردیم بنشینیم همونجور سره پا حرف میزدیم. یه کم که شد رفتیم یه گوشه و حصیر ...
29 مرداد 1391

غذا خوردن جیگرطلا به کمک دایی

امشب دخترم خونه ما بود. دایی مهدی و زندایی هم بودن. موقع افطار جیگرم خواب بود اما وقتی بیدار شد دایی مهدی بهش غذا داد. برو ادامه مطلب تا عکساشو ببینی. اولش دخترم رو زمین نشسته بود بعد از خوردن چندتا لقمه رفت بالشتشو آوردو روش نشست. اونوقت شد ایکیوسان خاله قربون اون موهای ژولیده پولیدت وسط غذا خوردن جیگرم یهو مات یه نقطه شده بود و هر چی صداش میکردیم حواسش نبود ...
28 مرداد 1391

بدون عنوان

دیشب مادرجون و پدرجون رفته بودن مهمونی، اینجانب یک عدد خاله مرمر تک و تنها تو خونه بودم.  دم اذان داشتم به این فکر میکردم که افطار چی بخورم چی نخورم  که یهو از غیب واسمون آش رشته رسید.  دم همسایمون جیز که واسم آش آورد . کلی خدا رو شکر کردم که به فکرم بود. بعد از افطار هم بابایی و مامانی و ریحانه اومدن و با هم رفتیم بازار. بی نهایت شلوغ و گرم بود.  از ما اصرار واسه بازار رفتن بود و از بابایی انکار اما تو بازار فقط واسه ریحانه و بابایی خرید کردیمو خودمون بی نصیب موندیم.  وقتی سوار ماشین شدیم یهو مامانی گفت فشارم پایینه و تنم میلرزه.  کم کم بدتر شد. بابایی هم دوید رفت واسش آب گرفت. ماما...
27 مرداد 1391