ریحانه جیگر طلا
ریحانه جونم جون در جونم
تاريخ : پنجشنبه 28 دی 1391 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : مرتبه

 قابل توجه آقایونی که میآن اینجا و نظر نمیگذارند1

دعا میکنم کچل بشن و همه موهاشون بریزه بعد برن مو بکارن. بعدش اسمشون حج واجب در بیاد. مجبور بشن همه موهاشونو از ته بزنن. آخ بخندیم1آخ بخندیم1

  

قابل توجه خانمهایی که میآن اینجاونظر نمیگذارند1:

همون دعایی که واسه آقایون کردم سر شوهراشون بیاد بعد همه راه برن و به شوهراشون بگن کچل کچل

1



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 29 آبان 1393 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 22 مرتبه

 سلام به خانم خانمای خودم

خانم طلایی که حالا دیگه مهد میره و کلی چیزای خوب یاد گرفته

سلام به همه دوستای مهربونی که خیلی وقته نشده بهشون سر بزنم

صدای منو از مشهد مقدس دارین

بعععععععععععععله . . . . اینجوریاست. . . . .

خاله مرمر به دانشگاه میرود. . . بالاخره شاخ غول رو شکستم و ارشد قبول شدم. . . اونم مشهد در کنار امام رضا

دو ماهه که اومدم مشهد و الانم تک و تنها تو خونم نشستم و وبلاگ جیگرمو آپ میکنم.

بعد از یه ماه که خونه دوستم موندمو کلی دنبال خونه گشتم بالاخره اینجا رو پیدا کردم و چند روز بعد از قولنامه مادرجون و پدرجون اومدن پیشم. . . چند روز بعدشم جیگرطلا و بابا و مامانی به همراه خاله اکرم و عمو سعید و فاطمه زهرا و خاله حلی اومدن پیشمون. . .تاسوعا و عاشورا رو با هم بودیم و روزای خوبی بود. . . 

وای که چقد دلم واسه جیگرم تنگ شده بود

ساعت 3 شب بود که رسیدنو وقتی بغلش کردم محکم بغلم کرد و کاملا تو چهرش دلتنگیشو میشد دید. . .

شبم گفت میخوام پیش خاله مرمر بخوابم و سفت بغلم کرد و همشم میگفت خاله بغلم کن. . . 

صبح که بیدار شدیم همونجور تو بغلم واسم کلمات انگلیسی که یاد گرفته بود رو گفت و شعر دوازده امام رو خوند. . .حرفا و حرکاتش کاملا نشون میداد که از وقتی رفته مهد خیلی بزرگ شده. . . 

وقتی میرفتن بهش گفتم به بابایی بگو زودی بیارتت پیشم

چند روز بعدش که با مامانی حرف میزدم میگفت روزی ده بار ریحانه میگه خاله مرمر گفت زود بیا پیشم منو ببرین پیشش. وقتی هم میگن نه شاکی میشه

حالا این روزا ریحانه خانمی و مامانی و بابایی اثاثشونو جمع کردن و رفتن خونه مادرجون. . . آخه خونشون مشکل دار شده

از خونه عمو حسین لوله آب ترکیده و کسی پیگیری نکرده، حالا هم آب کل سقفو گرفته و همه جای سقف خونه ریحانه خانمی سوراخ شده و آب میریزه

مامانی این روزا خیلی ناراحته که حقم داره. . . به خاطر سهل انگاری دیگران اونا آواره شدن. . .حالا امیدوارم هرچه زودتر درست بشه و با خیال راحت برگردن خونشون

ریحانه خانم آماده برای مهد

کیف مهد

کار دستیا

کتابا

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 38 مرتبه

ریحانه به مهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد میرود.

.

مادر به مدرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

.

.

.

خاله مرمر به دانشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگاه

.

.

.

و این چنین روزگار میگذرانیم :)



موضوع :
تاريخ : شنبه 14 تير 1393 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 82 مرتبه

سلام قشنگترینممحبت

سلام خانم طلا که حالا واسه خودت یه خانم کامل شدی و داری این دل نوشته ها رو میخونی. محبت

میدونم که میدونی خیلی وقته نتونستم به وبلاگت سر بزنم و نظرات دوستای مهربونمون رو تایید کنم و برات بنویسم. میدونم که میدونی. . . . خجالت

این مدت حتی توان نوشتن برای خودم رو هم نداشتم، نمیخوام دلیلشو اینجا بگم چون اصلا این پستم جای مناسبی برای این حرفا نیست پس درد دل کردن و اشک و آه رو میزاریم واسه یه پست دیگهخطا

خب خانم خانمازیبا

میدونی که امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟ مطمئنم میدونی، اصلا مگه میشه کسی روز تولد خودشو فراموش کنه؟؟؟؟!!!!!!!زیبا

آره خانمی امروز روز تولد شماست. تولد چهار سالگیتبغل

میدونی این یعنی چی؟؟؟؟محبت

یعنی خداجونی چهار ساله که به ما یه فرشته مهربون داده، چهار ساله که من طعم شیرینه خاله شدن رو چشیدم، چهار ساله که با حضورت تو زندگیمون روزهامونو پر از اتفاقات شیرین و لذت بخش کردی.بغل

تو این چهار سال اتفاقات زیادی افتاده، روزای تلخ و شیرین زیادی رو گذروندیم اما همه اینها با بودن تو لذت بخش بودنمحبت

البته اینم بگماااا چهار ساله که خاله مرمر همون ته تغاریه خونه دیگه سوگولی نیست و حرفش خریدار نداره.خطا این یعنی خاله مرمر از حسودی داره میمیره. گریهیعنی چهار ساله که دیگه خوراکیای خوشمزه واسه خاله خریده نمیشه و همش به نیت شماست.دلشکسته من نمیدونم این مسئولین کجان که رسیدگی نمیکنن و ما تا کجا میخوایم پیش بریم؟؟؟؟؟سوالهان؟؟سوال این بود آرمانهای انقلاب؟؟؟؟؟سوال ای خداااااااااااااااااااااااگریه

اما خب بازم همش به بودن شما می ارزه خانم خانمابغل

همینکه هستی و با شیرین زبونیات خنده به لبامون میاریخندونک همینکه گاهی با حرفات ضربه فنی میشیم و برای جواب دادن کم میاریم و کاری جز حرص خوردن ازمون بر نمیاد قد همه دنیا می ارزه.خندونک

ریحانه خانمم

حالا شما چهار سالته و کلی چیز بلدی. تمام کلمات رو میخونی و هر روز پیش مامانی درس میخونی. کلی نقاشیای قشنگ میکشی و مثل همیشه کلمه های قلنبه و سلنبه میگی. دلخور

فقط از خدای مهربون میخوام

همونجوری که این فرشته مهربون رو بهمون هدیه داد خودشم هواشو داشته باشه و نزاره خار به پاش بره و همیشه تنش سالم باشه.فرشته

میخوام اونقدی بهمون عمر بده که شاهد موفقیتت باشیم و با افتخار به همه بگیم که شما همون ریحانه کوچولویی هستی که یه روزی به پرتقال میگفت پخالامحبت

خانم خانما با صدای بلند و از ته قلبم میگم

تولدت مبارک

الهی اونقدی خدا بهم عمر بده که بتونم سالیان سال تولدتو بهت تبریک بگم و همین حسی که الان دارمو بازم تو این روز تجربه کنم.محبت

شیطون بلای خاله با همه وجودم دوستت دارم و به داشتنت افتخار میکنممحبت

خیلی زیاد مراقب خودت باش و بدون همیشه تو قلبمیمحبت



موضوع :
تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 153 مرتبه

1392/12/24

سلام سلام سلاممممممممممممممنیشخند

من بازم برگشتمنیشخند

این آخریا دیگه کارم شده هی دچار غیبت صغری و کبری میشم فقط خدا آخر و عاقبتشو ختم به خیر کنهاز خود راضی

تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاده، مثلا جشن عقد عمه طوبی یا مثلا حلیم پزون مامانی واسه مراسم چهل و هشتم که اولین بارشم بود ما جاتون خالی خیلی خوب شد و مامانی و بابایی کلی زحمت کشیدن و شکستگیهای پی در پی دست و پای عمه طوبی بیچاره و کلی اتفاقای دیگه که الان دقیق یادم نیست تا همشو واستون بگم و تو این مدت دختر طلای ما بزرگتر و خانم تر شد.مژه

تو مدتی که من و مامانی برای ارشد درس میخوندیم مامانی به خاطر حجم زیاد کاریش، کلاسای مدرسه و درسای خودش چندان وقتی برای آموزشهای ریحانه نداشت و جیگرم بیشتر تنهایی بازی میکرد و یه وقفه ای توی درسای آموزشیش افتاد.

اما الان سوره توحید رو کامل بلده و به تنهایی میخونه و نقاشی هم خورشید و خونه و گل رو به خوبی میکشه.

جدیدا هم که مامانی صبح زودتر کلاس داره شب قبلیش جیگرطلا خوابیدن میاد خونه مادرجون و روزشم با مادرجون میره مسجد و تو طول روز در حال لغت سخت حفظ کردنه و هر کلمه جدیدی که از کسی میشنوه رو با مدلهای مختلف و جملات متفاوت به کار میبره تا توی ذهنش بمونه و هر کی که حرف بدی از دهنش در بیاد زودی میگه حرف بد زدی؟؟؟!!!!!!! یا مثلا خاله حلی که یه بار حواسش نبود و وقتی خواست ریحانه رو خطاب کنه بهش گفت تو، ریحانه هم با چنان تعجبی مامانی رو صدا زد و گفت بهم میگه تو. خاله حلی بیچاره هم زودی حرفشو تصحیح کرد که حواسم نبود ببخشید شما.ابرو

چند روز پیشم بردیمش شهربازی که جیگرطلا با دیدن اون همه بازی گیج شده بود و نمیدونست به کدومشون برسه و کلی بهش خوش گذشت.نیشخند

اینم از عکسای این مدت



موضوع :
تاريخ : شنبه 26 بهمن 1392 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 142 مرتبه

 1392/11/25

سلام به همه دوستای مهربونم

سلام به جیگرطلای خاله

امروز صبح بعد از 9 ماه درس خوندن من یعنی خاله مرمر به همراه مامانی امتحان ارشد رو پشت سر گذاشتیم و الان منتظر معجزه نشستیم

فقط میتونم اینطور بگم که امتحان شدیدا سخت و زمان شدیدا شدیدا کم. 305 سوال با یک ساعت و پنجاه دقیقه وقت. دیگه خودتون حساب کنین ما چطوری جواب دادیم

فقط امیدمون به اون بالاییه که همیشه حواسش بهمون هست.

کلی حرف دارم واسه گفتن. . . به زودی هم میام و همشو واستون تعریف میکنم و به همتون سر میزنم. فقط باید یه کوچولو سرم خلوت بشه. 

من بازم بر میگردم بوسسسسسسسسس



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 8 آبان 1392 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 228 مرتبه

 1392/8/8

سلــــــــــــــــــــــــــــــام سلــــــــــــــــــــــــــــــــام سلـــــــــــــــــــــــــــــام

 

سلام به روی ماهتون

من اومدم خوش اومدم

خاله مرمر بعد از کلی غیبت باز برگشته، درسته که خیلی وقته نیومدم که اپ کنم یا به دوست جونیام سر بزنم اما دلیل نمیشه که به قول دایی رسول وبلاگمون به خاطره ها بپیونده. . . .اصلا چه معنی داره؟؟؟؟؟

کی میخواد ما رو فراموش کنه؟؟؟؟؟ بگه تا بزنم لهش کنم دهههههههههه

به قول شاعر گفتنی :

گل سرخ و سفید و ارغوانی                          فراموشم نکن تا میتوانی

حالا ما یه چند وقت نیومدیم و تا چند ماه آینده هم همینجور کمرنگ میمونیم اما دلیل نمیشه که شما رو فراموش کرده باشیم و یا بخوایم اینجا رو تعطیل کنیم

البته ما از دایی رسول چندان انتظار نداریم که ما رو درک کنه و اینقدر گله نکنه، معمولا از هر کسی در حد خودش انتظار دارن، بععععععععله خخخخخخ

حالا بریم سر اصل مطلب:

این چند وقتی که ما نبودیم خیلی اتفاقا افتاد، مثل اون دو هفته ای که خاله اسما پیشمون بود و باهاش کلی بیرون رفتیم و خوش گذروندیم، مثل جشن عقد عمه طوبی، مثل مهمونی خونه عمو عادل و کلی اتفاقات دیگه اما به دلیل کمبود وقت نشد بیام و تعریفشون کنم. . . . 

تو این مدت دخترم خیلی خانوم شده و تو روز عقد عمه طوبی عین یه فرشته کوچولو شده بود. . . .

یک هفته پیش کارتون up رو مامانی ازم گرفت تا واسه ریحانه بگذاره. . . از اون روز تا حالا ریحانه یک دل نه صد دل عاشقش شده و از صبح که چشم باز میکنه میشینه پای لپ تاپ و کارتن میبینه تا شب که میخواد بخوابه. . . . هر بار هم با چنان دقتی نگاه میکنه که انگاری اولین باره که داره میبینه و همه دیالوگها رو هم حفظ میشه. . . . . 

امروز هم دوره خونه خاله حدیثه بودیم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر ریحانه و طهورا و امیرعلی خیلی با هم دوست بودن و مشکلی بینشون پیش نیومد

راستی ریحانه یه دوست خیالی هم برای خودش داره به اسم فاطمه که الهام گرفته از شخصیت دوستش فاطمه زهراست. این فاطمه خانم خیالی یه روز میشه دختر ریحانه یه روز میشه دوست ریحانه یه روزم مامانش.هر وقتم که میخوایم با هم خاله بازی کنیم من میشم فاطمه. . . . 

دوست جونیا ببخشید که خیلی وقته بهتون سر نزدم اما همین روزا میام پیشتون. قول میدم

 

ریحانه خانم و بابایی سر منقل عید قربان

اینم نتیجه کار

ریحانه جونی در حال اختراع دفترچه عطری

اینم از خانم کوچولوها، ریحانه جونی و طهورا جونی

کوچولوها در حال کارتن دیدن

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 12 مهر 1392 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 373 مرتبه

1392/7/12

سلام

کلی نوشته بودم اما همش پرید

خلاصه کلام

ببخشید که این چند وقتی نیستم یا دیر به دیر بهتون سر میزنم. . . .زمانی تا امتحانم نمونده و فقط 4 ماه مهلت دارم تا درس بخونم. . . . قول میدم بعد از امتحانم بشم همون خاله مرمر سابق

باور کنین کلی از ریحانه و خاله اسما نوشته بودم اما همش پاک شد و الان اصلا وقت نمیکنم دوباره بنویسم

به جاش براتون عکس میگذارم

برو ادامه مطلب




ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 25 شهريور 1392 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 177 مرتبه

سلام به روی ماهتونلبخند

من بازم برگشتم، البته با تاخیر که براش عذر موجه دارم.از خود راضی

دوهفته پیش که با مامانی و بابایی و ریحانه جونی به مدت یک هفته رفتیم سفر و جاتون خالی خیلی بهمون خوش گذشت. . . .چشمک

تو همین سفر بودم که خاله حلی زنگ زد و خبر داد که ارشد آزاد قبول شده و برای ثبت نام باز هم باید بریم شیراز و این یعنی سومین سفر به شیراز و دیدار دوباره دایی رسول و خاله اسما و بقیه خانوادهقلببغل

وقتی از سفر اول برگشتم ساکمو بازنکرده راهیه سفر دوم شدم. . . . واسه همینم نشد که وبلاگو آپ کنمو بهتون سر بزنم . . . . خجالت

شیراز که بودم یه بار واسه مامانی زنگ زدمو گفتم گوشی رو بده به ریحانه چون خیلی دلم واسش تنگ شده بود. . . . قلب

جیگرم کلی واسم صحبت کرد و از نمایشگاه پاییزه واسم گفت. دایی رسول هم ازم خواست گوشی رو بگذارم رو اسپیکر تا بشنوه. . . . جیگرم میگفت از نمایشگاه یه خیلی مداد رنگی خریدم. . . یه دونه مداد زرد واسه مادرجون گرفتم یه دونه قرمز هم واسه شما. . . .گفتم من واست چی بخرم؟ بچم یه کم فکر کرد و گفت من خودم یه خیلی مداد دارم هیچی نمیخوام. . . . گفتم پس من خودم واست یه چیزی میگیرم که گفت پس پاک کن بخر

وقتی حرف میزد صداش گرفته بود گفتم گریه کردی؟ گفت بابایی رفت منم گریه کردم. گفتم دیگه بچه خوب باش مامانی رو اذیت نکن که گفت من که مامانی رو اذیت نکردم خودمو اذیت کردممتفکر

حالا امروز هم برگشتم خونه ناهار جیگرمو مامانی و بابایی اومدن پیشمون. . . این دفعه بالاخره موفق شدیم خاله اسما رو با خودمون بیاریم. . . الان هم خاله مهمون خونه ماست. . . . قلب

اولش ریحانه خیلی ازش خجالت میکشید و وقتی خاله بهش کلی کادو داد اصلا نمیخندید و لبشو گاز میگرفت تا خندش نگیره. . . اما حالا خیلی بهتر شده و وقتی خاله خواب بود به ما میگفت آروم حرف بزنید که خاله اسما بیدار نشهمتفکر

حالا به زودی برمیگردم و بهتون سر میزنم و عکسهای جدید میگذارم. . . .ماچ



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 7 شهريور 1392 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 210 مرتبه

سلام سلام سلام1

همین اولش بگم سیستمم خراب بود واسه همینم این روزا نمیتونستم آپ کنم. بعدشم با همون سیستم خراب کلی کار رو سرم ریخته بود که مجبور بودم انجام بدم و دیگه وقت کار دیگه ای رو نداشتم. . . .

عاقا امروز اومدم یه خبر خوب بدم

اگه گفتین چیه؟؟؟!؟!!؟؟؟!؟!؟!؟!؟!؟

یه راهنمایی: امر خیره. . .. . . . . . . 

.

.

.

.

.

خخخخخخخخخخخخخ

اگه فکر میکنین خاله مرمر داره شووَر میکنه و از دستش خلاص میشین سخت در اشتباهین. . . خخخ بنده حالا حالاها در خدمت شمام

اما یکی دیگه رو شووورش دادیم رفت. . . . .

عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه طوبی.............بعــــــــــــــــــــــــــله

عمه طوبی در سن بیست سالگی دار فانی مجردی رو در تاریخ 1392/6/6 وداع گفت و به دیار باقی متأهلین شتافت.

ایشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاالله مبارکش باد

از این به بعد ریحانه خانم یه عمه طوبی داره به همراه عمو مصطفی، اینجوریاست دیگه. . . . یکی دادیم دو تا گرفتیم. . . .

به قول ریحانه خانمی عمه طوبی داماد شد. . . . . 

شماهام زودی واسشون دعا کنین که خوشبخت بشن. . . . زود باشین. . . . 

مدیونین اگه واسه عمه طوبی دعا کنین و منو فراموش کنین. . . . فقط لطفا اگه خواستین واسه منم دعا کنین قبولی در امتحان فوق لیسانس اونم با رتبه زیر 100 رو ذکر کنین. . . . لطفاً

عمه طوبی شوورکنون مبارکت باشه و خیرشو ببینی



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 شهريور 1392 | نویسنده : خاله مرمر
بازدید : 186 مرتبه

سلام به روی ماهتون

جیگرطلا سلام

دوست جونیا سلام

میدونم خیلی وقته آپ نکردم و نتونستم به دوستام سر بزنم. آخه به نت دسترسی نداشتم. شرمنده 

 اول از همه به دایی رسول و خانواده دهقانی بابت فوت عموی عزیزشون تسلیت میگم. با شنیدن این خبر واقعا شوکه شدم... امیدوارم هر چه زودتر این بلایا ازتون دور بشن و خوشی و شادی جاشون رو بگیرن.

راستش بعد از سفر به طهنه هنوز خستگی از تنمون در نرفته بودکه پنجشنبه 24 مرداد برای یه کاری همگی با هم رفتیم سفر. . . 

یه سفر با 8 ساعت پیاده روی مداوم اونم تو تاریکی شب و جنگل. . . دیگه شرایط طوری بود که باید اونجوری میرفتیم و 5 تا بچه کوچیک هم همراهمون بودن. . . 

دیگه صبح ساعت 7 رسیدیم به محل مورد نظر و همه با دیدن ما و اون بچه های کوچیک تعجب کرده بودن. وقتی ادم هدفش مشخص باشه و بهش ایمان داشته باشه برای رسیدن بهش حاضره سخت ترین راه ها رو بره و با تک تک موانع بجنگه تا به هدفش برسه و اجازه نده کسی به اعتقاداتش توهین کنه. . . ما هم با تمام سختی ها به هدفمون رسیدیم و با موانع جنگیدیم و دشمن کور دل رو خار و ذلیل کردیم و این کارمون مهر صد آفرینی شد تو پروندمون. . . . 

ریحانه جونم امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این پست رو خوندی اون روز رو به یاد بیاری و به خودت افتخار کنی. . . افتخار کنی که از روزی که چشم باز کردی تو راه درست قدم گذاشتی و تو تمام سختی ها همراه بزرگترها قدم برداشتی و حضورت باعث عزت و افتخار ما شد. . . 

جمعه بعد از ظهر بعد از تمام شدن کارامون و پیروزیمون با افتخار و تمسخر دشمنامون برگشتیم خونه. . . 

وقتی الان به اون همه پیاده روی فکر میکنم با اون شکمهای گرسنه میبینم اگر هدفمون والا نبود هیچ وقت نمیتونستیم این همه راه بریم و تو سرمای و تاریکی جنگل دووم بیاریم. . . خدا رو صد هزار مرتبه شکر

موقع برگشتن عمو حسین و خاله سمانه و ایلیا هم همراهمون اومدن خونه ریحانه خانمی. دو روزی خونشون بودن و بعدشم با عمو حسین و خانواده و دایی مهدی و زندایی و عمو سعید و خانواده و بابایی و خانواده و بنده رفتیم کوه، خونه ییلاقی پدرجون و عزیز.

این سفر هم خیلی بهمون خوش گذشت. اما روز آخر یهو هممون حساسیت گرفتیم و بدنمون جوش زد و خارش شدید داشتیم و خدا رو شکر اون روز میخواستیم برگردیم بابل. 

وقتی رسیدیم همگی واسه ناهار رفتیم خونه ریحانه خانمی و یه ماکارونی دبش زدیم به بدن. . .

شب واسه شام هم رفتیم خونه عمو سعید و خاله اکرم. . . دیگه اینقدر این چند وقتی بیرون رفته بودیم که من همش خدا خدا میکردم زودتر بریم خونه تا یه کم استراحت کنم. . . .

حالا دیگه همگی خسته سفریم و داریم به خودمون استراحت میدیم.. . .

بازم ببخشید که نشد این چند وقته آپ کنمو بهتون سر بزنم. انشاالله به زدی به همتون سر میزنم.

دسته گل 25 گل  

ایلیا 

ا




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 32 صفحه بعد
درباره وبلاگ

ریحانه جونم خاله این وبلاگ رو واست درست کرده تا دفتر خاطراتی باشه واسه روزهای زندگیت. از ته ته دلم آرزو می کنم که همیشه خاطرات خوب تو زندگیت داشته باشی و خاطرات بدت اونقدر کوچولو باشند که هیچ وقت به یاد نیاریشون. دوست دارم جیگر طلا

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 46 نفر
بازديدهاي ديروز : 221 نفر
بازدید هفته قبل : 618 نفر
كل بازديدها : 236950 نفر
امکانات جانبی