بستن تبلیغات

ریحانه جیگر طلا





























ریحانه جیگر طلا

ریحانه جونم جون در جونم

 قابل توجه آقایونی که میآن اینجا و نظر نمیگذارند1

دعا میکنم کچل بشن و همه موهاشون بریزه بعد برن مو بکارن. بعدش اسمشون حج واجب در بیاد. مجبور بشن همه موهاشونو از ته بزنن. آخ بخندیم1آخ بخندیم1

  

قابل توجه خانمهایی که میآن اینجاونظر نمیگذارند1:

همون دعایی که واسه آقایون کردم سر شوهراشون بیاد بعد همه راه برن و به شوهراشون بگن کچل کچل

1

خاله مرمر |پنجشنبه 28 دی 1391 | 20:00 |

1392/12/24

سلام سلام سلاممممممممممممممنیشخند

من بازم برگشتمنیشخند

این آخریا دیگه کارم شده هی دچار غیبت صغری و کبری میشم فقط خدا آخر و عاقبتشو ختم به خیر کنهاز خود راضی

تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاده، مثلا جشن عقد عمه طوبی یا مثلا حلیم پزون مامانی واسه مراسم چهل و هشتم که اولین بارشم بود ما جاتون خالی خیلی خوب شد و مامانی و بابایی کلی زحمت کشیدن و شکستگیهای پی در پی دست و پای عمه طوبی بیچاره و کلی اتفاقای دیگه که الان دقیق یادم نیست تا همشو واستون بگم و تو این مدت دختر طلای ما بزرگتر و خانم تر شد.مژه

تو مدتی که من و مامانی برای ارشد درس میخوندیم مامانی به خاطر حجم زیاد کاریش، کلاسای مدرسه و درسای خودش چندان وقتی برای آموزشهای ریحانه نداشت و جیگرم بیشتر تنهایی بازی میکرد و یه وقفه ای توی درسای آموزشیش افتاد.

اما الان سوره توحید رو کامل بلده و به تنهایی میخونه و نقاشی هم خورشید و خونه و گل رو به خوبی میکشه.

جدیدا هم که مامانی صبح زودتر کلاس داره شب قبلیش جیگرطلا خوابیدن میاد خونه مادرجون و روزشم با مادرجون میره مسجد و تو طول روز در حال لغت سخت حفظ کردنه و هر کلمه جدیدی که از کسی میشنوه رو با مدلهای مختلف و جملات متفاوت به کار میبره تا توی ذهنش بمونه و هر کی که حرف بدی از دهنش در بیاد زودی میگه حرف بد زدی؟؟؟!!!!!!! یا مثلا خاله حلی که یه بار حواسش نبود و وقتی خواست ریحانه رو خطاب کنه بهش گفت تو، ریحانه هم با چنان تعجبی مامانی رو صدا زد و گفت بهم میگه تو. خاله حلی بیچاره هم زودی حرفشو تصحیح کرد که حواسم نبود ببخشید شما.ابرو

چند روز پیشم بردیمش شهربازی که جیگرطلا با دیدن اون همه بازی گیج شده بود و نمیدونست به کدومشون برسه و کلی بهش خوش گذشت.نیشخند

اینم از عکسای این مدت

خاله مرمر |شنبه 24 اسفند 1392 | 0:03 |

 1392/11/25

سلام به همه دوستای مهربونم

سلام به جیگرطلای خاله

امروز صبح بعد از 9 ماه درس خوندن من یعنی خاله مرمر به همراه مامانی امتحان ارشد رو پشت سر گذاشتیم و الان منتظر معجزه نشستیم

فقط میتونم اینطور بگم که امتحان شدیدا سخت و زمان شدیدا شدیدا کم. 305 سوال با یک ساعت و پنجاه دقیقه وقت. دیگه خودتون حساب کنین ما چطوری جواب دادیم

فقط امیدمون به اون بالاییه که همیشه حواسش بهمون هست.

کلی حرف دارم واسه گفتن. . . به زودی هم میام و همشو واستون تعریف میکنم و به همتون سر میزنم. فقط باید یه کوچولو سرم خلوت بشه. 

من بازم بر میگردم بوسسسسسسسسس

خاله مرمر |شنبه 26 بهمن 1392 | 0:33 |

 1392/8/8

سلــــــــــــــــــــــــــــــام سلــــــــــــــــــــــــــــــــام سلـــــــــــــــــــــــــــــام

 

سلام به روی ماهتون

من اومدم خوش اومدم

خاله مرمر بعد از کلی غیبت باز برگشته، درسته که خیلی وقته نیومدم که اپ کنم یا به دوست جونیام سر بزنم اما دلیل نمیشه که به قول دایی رسول وبلاگمون به خاطره ها بپیونده. . . .اصلا چه معنی داره؟؟؟؟؟

کی میخواد ما رو فراموش کنه؟؟؟؟؟ بگه تا بزنم لهش کنم دهههههههههه

به قول شاعر گفتنی :

گل سرخ و سفید و ارغوانی                          فراموشم نکن تا میتوانی

حالا ما یه چند وقت نیومدیم و تا چند ماه آینده هم همینجور کمرنگ میمونیم اما دلیل نمیشه که شما رو فراموش کرده باشیم و یا بخوایم اینجا رو تعطیل کنیم

البته ما از دایی رسول چندان انتظار نداریم که ما رو درک کنه و اینقدر گله نکنه، معمولا از هر کسی در حد خودش انتظار دارن، بععععععععله خخخخخخ

حالا بریم سر اصل مطلب:

این چند وقتی که ما نبودیم خیلی اتفاقا افتاد، مثل اون دو هفته ای که خاله اسما پیشمون بود و باهاش کلی بیرون رفتیم و خوش گذروندیم، مثل جشن عقد عمه طوبی، مثل مهمونی خونه عمو عادل و کلی اتفاقات دیگه اما به دلیل کمبود وقت نشد بیام و تعریفشون کنم. . . . 

تو این مدت دخترم خیلی خانوم شده و تو روز عقد عمه طوبی عین یه فرشته کوچولو شده بود. . . .

یک هفته پیش کارتون up رو مامانی ازم گرفت تا واسه ریحانه بگذاره. . . از اون روز تا حالا ریحانه یک دل نه صد دل عاشقش شده و از صبح که چشم باز میکنه میشینه پای لپ تاپ و کارتن میبینه تا شب که میخواد بخوابه. . . . هر بار هم با چنان دقتی نگاه میکنه که انگاری اولین باره که داره میبینه و همه دیالوگها رو هم حفظ میشه. . . . . 

امروز هم دوره خونه خاله حدیثه بودیم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر ریحانه و طهورا و امیرعلی خیلی با هم دوست بودن و مشکلی بینشون پیش نیومد

راستی ریحانه یه دوست خیالی هم برای خودش داره به اسم فاطمه که الهام گرفته از شخصیت دوستش فاطمه زهراست. این فاطمه خانم خیالی یه روز میشه دختر ریحانه یه روز میشه دوست ریحانه یه روزم مامانش.هر وقتم که میخوایم با هم خاله بازی کنیم من میشم فاطمه. . . . 

دوست جونیا ببخشید که خیلی وقته بهتون سر نزدم اما همین روزا میام پیشتون. قول میدم

 

ریحانه خانم و بابایی سر منقل عید قربان

اینم نتیجه کار

ریحانه جونی در حال اختراع دفترچه عطری

اینم از خانم کوچولوها، ریحانه جونی و طهورا جونی

کوچولوها در حال کارتن دیدن

 

خاله مرمر |چهارشنبه 8 آبان 1392 | 20:23 |

1392/7/12

سلام

کلی نوشته بودم اما همش پرید

خلاصه کلام

ببخشید که این چند وقتی نیستم یا دیر به دیر بهتون سر میزنم. . . .زمانی تا امتحانم نمونده و فقط 4 ماه مهلت دارم تا درس بخونم. . . . قول میدم بعد از امتحانم بشم همون خاله مرمر سابق

باور کنین کلی از ریحانه و خاله اسما نوشته بودم اما همش پاک شد و الان اصلا وقت نمیکنم دوباره بنویسم

به جاش براتون عکس میگذارم

برو ادامه مطلب



ادامه مطلب
خاله مرمر |جمعه 12 مهر 1392 | 22:01 |

سلام به روی ماهتونلبخند

من بازم برگشتم، البته با تاخیر که براش عذر موجه دارم.از خود راضی

دوهفته پیش که با مامانی و بابایی و ریحانه جونی به مدت یک هفته رفتیم سفر و جاتون خالی خیلی بهمون خوش گذشت. . . .چشمک

تو همین سفر بودم که خاله حلی زنگ زد و خبر داد که ارشد آزاد قبول شده و برای ثبت نام باز هم باید بریم شیراز و این یعنی سومین سفر به شیراز و دیدار دوباره دایی رسول و خاله اسما و بقیه خانوادهقلببغل

وقتی از سفر اول برگشتم ساکمو بازنکرده راهیه سفر دوم شدم. . . . واسه همینم نشد که وبلاگو آپ کنمو بهتون سر بزنم . . . . خجالت

شیراز که بودم یه بار واسه مامانی زنگ زدمو گفتم گوشی رو بده به ریحانه چون خیلی دلم واسش تنگ شده بود. . . . قلب

جیگرم کلی واسم صحبت کرد و از نمایشگاه پاییزه واسم گفت. دایی رسول هم ازم خواست گوشی رو بگذارم رو اسپیکر تا بشنوه. . . . جیگرم میگفت از نمایشگاه یه خیلی مداد رنگی خریدم. . . یه دونه مداد زرد واسه مادرجون گرفتم یه دونه قرمز هم واسه شما. . . .گفتم من واست چی بخرم؟ بچم یه کم فکر کرد و گفت من خودم یه خیلی مداد دارم هیچی نمیخوام. . . . گفتم پس من خودم واست یه چیزی میگیرم که گفت پس پاک کن بخر

وقتی حرف میزد صداش گرفته بود گفتم گریه کردی؟ گفت بابایی رفت منم گریه کردم. گفتم دیگه بچه خوب باش مامانی رو اذیت نکن که گفت من که مامانی رو اذیت نکردم خودمو اذیت کردممتفکر

حالا امروز هم برگشتم خونه ناهار جیگرمو مامانی و بابایی اومدن پیشمون. . . این دفعه بالاخره موفق شدیم خاله اسما رو با خودمون بیاریم. . . الان هم خاله مهمون خونه ماست. . . . قلب

اولش ریحانه خیلی ازش خجالت میکشید و وقتی خاله بهش کلی کادو داد اصلا نمیخندید و لبشو گاز میگرفت تا خندش نگیره. . . اما حالا خیلی بهتر شده و وقتی خاله خواب بود به ما میگفت آروم حرف بزنید که خاله اسما بیدار نشهمتفکر

حالا به زودی برمیگردم و بهتون سر میزنم و عکسهای جدید میگذارم. . . .ماچ

خاله مرمر |دوشنبه 25 شهريور 1392 | 18:27 |

سلام سلام سلام1

همین اولش بگم سیستمم خراب بود واسه همینم این روزا نمیتونستم آپ کنم. بعدشم با همون سیستم خراب کلی کار رو سرم ریخته بود که مجبور بودم انجام بدم و دیگه وقت کار دیگه ای رو نداشتم. . . .

عاقا امروز اومدم یه خبر خوب بدم

اگه گفتین چیه؟؟؟!؟!!؟؟؟!؟!؟!؟!؟!؟

یه راهنمایی: امر خیره. . .. . . . . . . 

.

.

.

.

.

خخخخخخخخخخخخخ

اگه فکر میکنین خاله مرمر داره شووَر میکنه و از دستش خلاص میشین سخت در اشتباهین. . . خخخ بنده حالا حالاها در خدمت شمام

اما یکی دیگه رو شووورش دادیم رفت. . . . .

عمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه طوبی.............بعــــــــــــــــــــــــــله

عمه طوبی در سن بیست سالگی دار فانی مجردی رو در تاریخ 1392/6/6 وداع گفت و به دیار باقی متأهلین شتافت.

ایشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاالله مبارکش باد

از این به بعد ریحانه خانم یه عمه طوبی داره به همراه عمو مصطفی، اینجوریاست دیگه. . . . یکی دادیم دو تا گرفتیم. . . .

به قول ریحانه خانمی عمه طوبی داماد شد. . . . . 

شماهام زودی واسشون دعا کنین که خوشبخت بشن. . . . زود باشین. . . . 

مدیونین اگه واسه عمه طوبی دعا کنین و منو فراموش کنین. . . . فقط لطفا اگه خواستین واسه منم دعا کنین قبولی در امتحان فوق لیسانس اونم با رتبه زیر 100 رو ذکر کنین. . . . لطفاً

عمه طوبی شوورکنون مبارکت باشه و خیرشو ببینی

خاله مرمر |پنجشنبه 7 شهريور 1392 | 13:59 |

سلام به روی ماهتون

جیگرطلا سلام

دوست جونیا سلام

میدونم خیلی وقته آپ نکردم و نتونستم به دوستام سر بزنم. آخه به نت دسترسی نداشتم. شرمنده 

 اول از همه به دایی رسول و خانواده دهقانی بابت فوت عموی عزیزشون تسلیت میگم. با شنیدن این خبر واقعا شوکه شدم... امیدوارم هر چه زودتر این بلایا ازتون دور بشن و خوشی و شادی جاشون رو بگیرن.

راستش بعد از سفر به طهنه هنوز خستگی از تنمون در نرفته بودکه پنجشنبه 24 مرداد برای یه کاری همگی با هم رفتیم سفر. . . 

یه سفر با 8 ساعت پیاده روی مداوم اونم تو تاریکی شب و جنگل. . . دیگه شرایط طوری بود که باید اونجوری میرفتیم و 5 تا بچه کوچیک هم همراهمون بودن. . . 

دیگه صبح ساعت 7 رسیدیم به محل مورد نظر و همه با دیدن ما و اون بچه های کوچیک تعجب کرده بودن. وقتی ادم هدفش مشخص باشه و بهش ایمان داشته باشه برای رسیدن بهش حاضره سخت ترین راه ها رو بره و با تک تک موانع بجنگه تا به هدفش برسه و اجازه نده کسی به اعتقاداتش توهین کنه. . . ما هم با تمام سختی ها به هدفمون رسیدیم و با موانع جنگیدیم و دشمن کور دل رو خار و ذلیل کردیم و این کارمون مهر صد آفرینی شد تو پروندمون. . . . 

ریحانه جونم امیدوارم وقتی بزرگ شدی و این پست رو خوندی اون روز رو به یاد بیاری و به خودت افتخار کنی. . . افتخار کنی که از روزی که چشم باز کردی تو راه درست قدم گذاشتی و تو تمام سختی ها همراه بزرگترها قدم برداشتی و حضورت باعث عزت و افتخار ما شد. . . 

جمعه بعد از ظهر بعد از تمام شدن کارامون و پیروزیمون با افتخار و تمسخر دشمنامون برگشتیم خونه. . . 

وقتی الان به اون همه پیاده روی فکر میکنم با اون شکمهای گرسنه میبینم اگر هدفمون والا نبود هیچ وقت نمیتونستیم این همه راه بریم و تو سرمای و تاریکی جنگل دووم بیاریم. . . خدا رو صد هزار مرتبه شکر

موقع برگشتن عمو حسین و خاله سمانه و ایلیا هم همراهمون اومدن خونه ریحانه خانمی. دو روزی خونشون بودن و بعدشم با عمو حسین و خانواده و دایی مهدی و زندایی و عمو سعید و خانواده و بابایی و خانواده و بنده رفتیم کوه، خونه ییلاقی پدرجون و عزیز.

این سفر هم خیلی بهمون خوش گذشت. اما روز آخر یهو هممون حساسیت گرفتیم و بدنمون جوش زد و خارش شدید داشتیم و خدا رو شکر اون روز میخواستیم برگردیم بابل. 

وقتی رسیدیم همگی واسه ناهار رفتیم خونه ریحانه خانمی و یه ماکارونی دبش زدیم به بدن. . .

شب واسه شام هم رفتیم خونه عمو سعید و خاله اکرم. . . دیگه اینقدر این چند وقتی بیرون رفته بودیم که من همش خدا خدا میکردم زودتر بریم خونه تا یه کم استراحت کنم. . . .

حالا دیگه همگی خسته سفریم و داریم به خودمون استراحت میدیم.. . .

بازم ببخشید که نشد این چند وقته آپ کنمو بهتون سر بزنم. انشاالله به زدی به همتون سر میزنم.

دسته گل 25 گل  

ایلیا 

ا


خاله مرمر |يکشنبه 3 شهريور 1392 | 1:21 |

1392/5/18

سلام سلام صدتا سلام

دوست جونیا 

ریحانه جونی

پساپس عید فطرتون مبارک. عید بخور بخور مبارک

شرمنده که نشد روز عید بیام و پست بگذارم آخه میدونین چی شد؟؟؟؟؟؟

رفته بودیم سفر. . . . اونم یه سفر یه روز و نیمه19482_eva.gif

حالا با کی؟؟؟؟ کجا؟؟؟؟؟

با دایی مهدی و زندایی زهرا، عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه، مامانی و بابایی و ریحانه و گل سر سبدشون خاله مرمر

رفته بودیم روستای ییلاقی طهنه، همون روستای پدریه بنده. . . .آخه ما 4 سال بود که اونجا نرفته بودیم و همیشه هم پدرجون  مادرجون اصرار میکردن بریم اما ما به خاطر یه سری مسائل نمیرفتیم اما این دفعه دیگه دل رو زدیم به دریا و رفتیم

جاتون خالی، پنجشنبه ظهر بود که راه افتادیم. . . البته ما زنها تو ماشین بابایی بودیم و به خاطر کمبود جا عمو سعید و دایی مهدی با ماشین سواری اومدن. . . .

وقتی رسیدیم ریحانه و فاطمه مشغول بازی شدن و مردا هم مشغول ردیف کردن شیر آب و برق و اینجور کارا. زنها هم مشغول تمیز کردن اتاقها. . . شکلک دخترونه

منم زودی افطار رو آماده کردم که از گشنگی در حال مرگ بودیم و زودی غذامون رو خوردیم و جون گرفتیم. . .بعدشم مامانی و ریحانه و فاطمه مشغول دون کردن گلپرها شدن و همشون رو تمیز کردن. . .  بعد از افطار مردها میخواستن برن تو محل بگردن اما من که سرم درد میکرد و مامانی هم میخواست آشپزخونه رو مرتب کنه خاله اکرم هم میخواست بمونه واسه کمک و زندایی هم میگفت تنها نمیرم اما بالاخره با اصرار دایی و ما راضی شد باهاشون بره و بچه ها رو هم بردن. 

منم که گفتم سرم درد میکرد و خاله اکرم و مامانی دوتایی کل آشپزخونه رو تمیز کردن و منم خوابیدم خخخخخ

شب وقتی مردها برگشتن مشغول فیلم دیدن شدن و ما زنها هم رفتیم سر وقت شام درست کردن. 

عمو سعید هم سه روز بود همش میگفت تولدمه و دو روز قبلشم تو پارک بهمون کیک داده بود وقتی داشت میومد طهنه هم کیک درست کرد و با خودش آورد و شب اونجا یه تولد کوچولو براش گرفتیم و ریحانه و فاطمه هم رقصیدن.شکلکــ ـــ روناســ ــــ ـ فاطمه هم رقص چاقو کرد و عمو سعید هم کیک برید و کلی بهمون خوش گذشت . . . .

بعد از تولد کلی حرف زدیم و ریحانه هم که خسته بود خوابید. . . شکلکــ ـــ روناســ ــــ ـبعد از خوردن شام سیب زمینیها رو فویل پیچیدیم و بابایی و دایی مهدی آتش روشن کردن. اما موقع سیب زمینی کبابی کردن دایی مهدی و زندایی که خسته بودن خوابیدن . . . به جاش ماها از اون سیب زمینی ها و اتیش لذت بردیم. . . .فقط هر دقیقه باید به فاطمه میگفتیم نکن میسوزی. . . به قول عمو سعید خوره آتیش بازی افتاده به جون فاطمه و نمیدونه چیکار کنه. . .. هر دقیقه در حال انگولک کردن آتیش بود

آخراشم زندایی از صدا خنده های ما بیدار شداسمایلیـــ هایـــ سنجابـــ و فندقــــ  و اومد پیشمون. دیگه تا بخوابیم ساعت 4 شده بود و یه کم دیگه هم بیدار موندیم تا اذان بگن و نماز بخونیم بعد بخوابیم

ریحانه شب زود خوابیده بود دم دمای صبح بیدار شد و صدام کرد و مشغول حرف زدن با من شد شکلکــ ـــ روناســ ــــ ـمنم که اسیر خواب بودم به زور یه چشمم رو باز میکردم اما باز دوباره بسته میشد. ریحانه هم واسه اینکه بقیه بیدار نشن آروم آروم حرف میزد و از سگها و کشتن سگها برام میگفت. . . .چند دقیقه بعدشم سرشو از رو بالشت خودش برداشت و گذاشت کنار سر من و گفت اونجا نمیتونم راحت حرف بزنمو یه بند برام داستان گفت منم نمیدونم کی اون وسط مسطا خوابم برد

صبح که صبحانه رو خوردیم ظرفها رو دادیم به مردها بشورن و خودمون هم آماده شدیم برای بیرون رفتن. بعد از شسته شدن ظرفها همگی رفتیم باغمون و چشمه اما متاسفانه باغ هیچ میوه ای نداشت و هلو ها هم نرسیده بود اما به جاش درخت سیبهای خونه رسیده بود و آلوچه هم داشتیم

وقتی رفتیم رودخونه همونجا نشستیم و مشغول میوه و تخمه خوردن شدیم و بچه ها هم تو آب بازی میکردن. آبش خیلی سرد بود اما ریحانه دوست داشت و اصلا بیرون نمیومد وقتی هم پاش به سرما عادت کرد داخل آب نشست. . . .همگی داشتن تخمه میخوردن و منم که وسط آب نشسته بودم یهو آب پاشیدم رو خاله اکرمو این باعث شد همه به هم آب بپاشیمو عین موش آب کشیده برگشتیم خونه اما کلی بهمون خوش گذشت.

وقتی رسیدیم خونه مردها زودی دست به کار شدن و کباب رو اماده کردن تا ناهارمون رو بخوریم. بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردیم و وسایلمون رو جمع کردیم تا برگردیم. بین راه هم یه سر رفتیم روستای ورسخوران و دم چشمه خضرنبی استراحت کردیمو چایی خوردیم.

دیگه تا برسیم خونه ساعت 10 شده بود و بابل بارونی بود اما ریحانه که دست دو تا جوون بستنی دیده بود گیر داد که بستنی میخوام و کلی هم گریه کرد بالاخره مادجون به ریحانه و فاطمه بستنی لواشکی داد که امروز وقتی ریحانه زنگ زد میگفت بستنی ترش بود خوشمزه نبود

برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
خاله مرمر |دوشنبه 21 مرداد 1392 | 2:24 |

 1392/5/15

این پست متعلقه به فینگیل خان، امیرعلی خانِ مشایخ

خاله فداش بشه که بزرگ شده و من هنوز نتونستم از نزدیک ببینمش. این مامان و باباش رو باید از درخت آویزون کرد بس که وعده و وعید دادن اما هنوز نیومدن خونمون. . . 

عایا الان این فینگیل خان منو میشناسه؟؟؟؟

عایا ایشون میدونه من خاله بزرگشم؟؟؟ 

جواب منو این بچه رو کی میخواد بده؟؟؟؟ چرا با آینده این بچه بازی میکنن من نمیدونم؟؟؟؟!!!!!!!!

 

 

بزار ببینم اصله یا نه؟؟!!!!!!!!!

 اینا چرا اینطوری نگاه میکنن؟؟؟؟؟!!!!!!

اصلا نخواستیم. ما رفتیم بخوابیم 

اووو اینا چیه بالا سرم 

یکی منو از دست این دایی نجات بدههههههههه 

ولم کن بابا، چی میخوای از جون من 


قربون این خنده هاش برم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

پست بعدی جیگر طلا یادتون نره 

خاله مرمر |چهارشنبه 16 مرداد 1392 | 16:53 |

1392/5/15

سلام بر دو سه تان

سلام بر جیگر طلا

و سلام بر xnbh

قابل توجه ریحانه خانمی که بعداً بزرگ شدی و خواستی وبلاگتو بخونی:

با دیدن این اسم هنگ نکن عزیزمایشون نه خارجیه نه از سیاره دیگه ای اومده، ایشون فقط و فقط یه آدم معلوم الحاله که خیلی هم به شما ارادت داره.

 ایشون همونیه که تولد دو سالگیت برات ارگ کادو خرید. بعععععععععله ایشون دایی رسول تشریف دارن که دچار بحران شخصیتی شدنشکلکــ ـــ روناســ ــــ ـو یه روز با xnbh نظر میگذارن یه روزم با اسم های نظر من، مامان رسول، دسته گل، لطفا مطلب جدید، امیرعلی،a،] و . . . . . . 

خب دیگه دایی رسوله دیگـــــــــــــــــــــــه. شمام بیکار نشین برای شفای عاجلش دعا کن چون من که چشمم آب نمیخوره تا این روزی که شما داری این پست رو میخونی خدا شفاش داده باشه. . . .

ما که همیشه دستمون بالاست و در حال دعا. . .

خدایا خودت یه عقل سالم و یه زن خوب نصیب این دایی رسول بفرما . . . . آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

خب بگذریم . . . . 

امشب هم مثل همیشه بند و بساطمون رو جمع کردیمو ساعت 12 رفتیم پارک با همون یاران همیشگیمون.

کلی هم میوه و چایی و بند و بساط با خودمون بردیم. . . .چند روز دیگه هم تولد عمو سعید و سالگرد ازدواجه خاله اکرم و عمو سعیدِ واسه همینم خاله اکرم کیک درست کرد.

جاتون خالی حسابی بهمون خوش گذشت. راستی امشبم اون خانم کتاب فروش اومد پیشمون تا گفت سلام و مارو دید خندید. . . مثل همیشه. . . و باز هم تاکید کرد که من اصلا از پارک خوشم نمیاد، خیلی بدم میاد اما از وقتی کتاب میفروشم مجبورم بیام پارک. . . . تازه اینم گفت وااای یعنی شما هر شب میاین پارک؟؟؟ خاله اکرم هم گفت آره ما چون خونمون همینجاست هر شب بعد از افطار میایم پارک. . . حالا راست و دروغشم پای خوده خاله اکرم

امشب داشتیم میوه میخوردیم که بابایی گفت: خاله مرضی کیفه ریحانه رو بده

منم از اونجایی که از طفولیت نشونه گیریم بسیار افتضاح بود وقتی بابایی گفت از همونجا واسم بنداز یه راست کوبوندم تو مخ ریحانه بیچارهشکلکــ ـــ روناســ ــــ ـ خخخخخخ

بچم هنگ کرد. . . . اما خدا رو شکر دردش نگرفت. . . . دیگه اینجوری شد که من شرمنده جیگرطلا شدمhttp://www.freesmile.ir/smiles/29682_gholi_poshte_parde.gif

بعد از مراسم چای خوران باباها بچه ها رو بردن تاب و سرسره که ریحانه اصرار داشت روسری سر کنه و بره. عمو سعید میگفت ریحانه در حال تاب خوردن یهو جیغ جیغ که روسریم افتاد همه موهامو دیدن. بچم حجاب و عفافشم به خاله اش رفته خخخخخخخ

اینم داشت یادم میرفت. . . امشب فاطمه و ریحانه تمام اون صحنه هایی که تو فیلم مادرانه رعنا اومد و با مریم زمان دعوا افتاد رو اجرا کردن. فاطمه رعنا بود و ریحانه هم مریم زمان. فاطمه تمام دیالوگا رو مو به مو حفظ بود و میگفت. . . . باید قیافشونو میدیدین وقتی داشتم تو حال و هوای خودشون فیلم بازی میکردن

موقع برگشتن از پارک هم وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم ریحانه و فاطمه دویدن که ریحانه زمین خورد و آرنجش زخمی شد. . . . الهی خاله فداش بشه که با دیدن این صحنه قلبم داشت وایمیستاد و با سرعت دویدم طرفش. خدا رو شکر آسیب جدی ندید

 

خاله مرمر |چهارشنبه 16 مرداد 1392 | 5:40 |