بستن تبلیغات

ریحانه جیگر طلا


ریحانه جیگر طلا

ریحانه جونم جون در جونم

 قابل توجه آقایونی که میآن اینجا و نظر نمیگذارند1

دعا میکنم کچل بشن و همه موهاشون بریزه بعد برن مو بکارن. بعدش اسمشون حج واجب در بیاد. مجبور بشن همه موهاشونو از ته بزنن. آخ بخندیم1آخ بخندیم1

  

قابل توجه خانمهایی که میآن اینجاونظر نمیگذارند1:

همون دعایی که واسه آقایون کردم سر شوهراشون بیاد بعد همه راه برن و به شوهراشون بگن کچل کچل

1

تاريخ پنجشنبه 28 دی 1391سـاعت 20:00 نويسنده خاله مرمر|

 1392/3/2

سامبولی

سامبولی به ریحانه جون. سامبولی به باباییه ریحانه جون و سامبولی به همه بابایی های مهربون

بابایی ها روزتون پیشاپیش مبارک.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز   فرشته های سیبیلو روزتون مبارک و پر از شادی

دوست جونیا من به احتمال زیاد فردا به همراه دایی مهدی و زندایی و ریحانه و مامان و بابا راهیه سفر میشیم و نمیتونم یه چند روزی آپ کنم. دعا کنید صحیح و سالم بریم و برگردیم. 

به زودی با یه پست پر عکس برمیگردم.

مراقب خودتون باشید.

تاريخ پنجشنبه 2 خرداد 1392سـاعت 1:15 نويسنده خاله مرمر| |

1392/2/28

سامبولی بلیکم

این روزا اونقدر درس دارم که اصلا وقت نمیکنم بیام تو نت. چه برسه به اینکه بخوام آپ کنم. 

شنبه پدرجون از کربلا اومدن و ریحانه و خانوادش به همراه دایی و مهدی و زندایی ناهار اومدن خونمون. البته بی بی هم اینجا بودن.

بعد از ظهر که در حال تقسیم اراضی بودیم منو مامانی سر یه روسری با هم کل داشتیم. من که روسری رو برداشتم ریحانه با یک حالت کاملا تهاجمی اومد طرفمو با شدت لباسمو میکشید تا روسری رو بهش بدم.همشم میگفت روسری مامانمه.

هر چی باهاش صحبت میکردم اهمیت نمیداد و بالاخره روسری رو ازم گرفت بعدشم با خنده رفت پیش مامانش و گفت مامانی بیا بگیر روسری رو ازش گرفتم. اینجوری بود که فهمیدم ریحانه میتونه یک شرخر کارکشته بشه.

1392/2/31

دیشب شام مامانی ما رو خونشون دعوت کرده بود. ما هم همراه بی بی رفتیم خونشون. ریحان وقتی صدای ما رو شنید از طبقه بالا تا حیاط رو با جیغ و خاله مرضی کنان اومد. نمیدونین بچم چه ذوقی کرده بود.

همون روی پله ها شروع کرد به تعریف دوران بچگیش.حالا نیست الان خیلی بزرگه!!!!!!!!!

با آب و تاب و به صورت عملی توضیح میداد که وقتی میرفت حمام چطوری به تنش صابون میزد و کجاهاشو صابون نمیزد. یعنی تا حد ناموسی پیش رفته بود.

بعدشم ماشینشو به بی بی نشون داد و بی بی بهش گفت منو ما ماشینت میبری کربلا؟ جیگرمم دل گنده گفت آره. بعدم مادرجون بهش گفت منم بیام؟ ریحانم گفت نه سه نفری جا نمیشیم

وقتی پدرجون اومد همراه پدرجون رفت بیرون تا بستنی بخره. موقع برگشتش صدای جیغ و خوشحالیشو شنیدمو در رو باز کردم اما کسی نبود. یهو چشمم افتاد سر کوچه که از همونجا جیغ میزد خاله مرضی بستنی خریدم. 

دلتون آبــــــــــــــــــــــــــــــــــ بستنی با طعم هویج بود. خیلی خوشمزه بود.

بی بی وقتی داشت نماز میخوند ریحانه خواست بره سر کیف بی بی اما بهش گفتم اگه دست بزنی بی بی ناراحت میشه. بعدم یه تیکه کوچولو از یه نایلون که داخل کیف بود اومده بود بیرون. ریحانه گفت میخواستم نایلونشو بگذارم داخل. گفتم نه نمیخواد بی بی خودش اینو اینطوری گذاشته. یه کم بعدش باز خواست دست بزنه اما دید دارم نگاش میکنم زودی گفت ببین میخواستم بوسش کنم. کاری ندارم. بعدم دولا شد و هی کیف رو بوس میکرد. اما آخرش کار خودشو کرد و از تو کیف بی بی یه آدامس برداشت که با مبادله کالا به کالای مادرجون مجبور شد آدامس رو بگذاره سر جاش.

شب وقتی دایی و زندایی اومدن ریحانه طبق معمول ذوق کرد و با عجله دوید سمت پله ها و بشقاب آلوچه ای که دستش بود افتاد و بشقابه قل قل خوران رفت به استقبال دایی و زندایی.

آخر شبم که خواستیم بریم خونه ریحانه گریه کرد و مجبور شدیم همراه مادرجون و پدرجون بفرستیمش خونه. خودمونم با ماشین بابایی پشت سرشون رفتیم. وقتی رسیدیم خونه دیدیم ریحانه با مادرجون و پدرجون نشسته و در حال تقسیم تسبیح و مهره.

مامانی هر چی بهش گفت پاشو بریم گفت نه نمیام. منم کلی گفتم ریحانه نصفه شب بیدار بشی و گریه کنی کسی نیست تو رو ببره پیش مامانیا. اونم گفت نمیرم. آخرشم از حرفام عصبانی شد و گفت برو دیگه بچه بد میگم نمیخوام برم. دیگه مامانی و بابایی داشتن راضی میشدن ریحانه رو بگذارن و برن که گفتم بابایی میریم شاتوت؟ بابایی هم قبول کرد و ریحانه پرید بغل باباییش اما قبلش شرط گذاشت که بعدش دوباره بیارنش خونه مادرجون. بچه ام بیچاره خبر نداشت که این رفتن دیگه برگشتی نداره.19482_eva.gif

 

تاريخ چهارشنبه 1 خرداد 1392سـاعت 11:59 نويسنده خاله مرمر| |

1392/2/27,28

عرضم به حضورتون دیروز مامانی طی یک تماس تلفنی smileبنده رو برای شام به منزلشون دعوت کردن و بنده هم که از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، مثل همیشه حاضر به یراق بودم.

غروب که رفتم خونشون ریحانه تازه از خواب بیدار شده بود و با موهای ژولیده و چشمای پف کرده اومد به استقبالمو شروع کرد به آمار دادن از عمه طوبی و عزیز و . . . 19482_eva.gif

شب واسه شام خاله اکرم و عمو سعید هم دعوت بودن و وقتی اومدن ریحانه و فاطمه زهرا کلی با هم بازی کردن. خیلی وقتها هم اونقدر جیغ میکشیدن که مجبور میشدیم یه نموره تن صدامون رو بالا ببریم. 

بعد از شام ریحانه یکی از پیراهنای مامانی رو برداشت پوشید و هی میگفت عروس عروس و میرقصید.

اصلا هم حاضر نبود لباس رو در بیاره. کلی فاطمه و ریحانه با هم رقصیدنو ما هم فیلم گرفتیم.

آخر شب هم همگی رفتیم با ماشبن داخل شهر دور زدیم که ریحانه جلو تو بغل عمو سعید نشست. تو راه وقتی به پارک رسیدیم ریحانه هی فاطمه زهرا رو صدا میزد که بهش بگه پارک رو ببینه اما فاطمه تو بغل مامانش خوابیده بود. به ریحان گفتیم فاطمه خوابیده. اولش چیزی نگفت و یه کم فکر کرد. بعد گفت: خاله مرضی، فاطمه زهرا تو بغل مامانه من خوابیده؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتیم نه تو بغل مامان خودشه. واسه اینکه مطمئن بشه گفت کو؟؟؟ ببینم. وقتی هم که دید خیالش راحت شد.

اصلا انگار نه انگار که خودش تو بغل بابای فاطمه نشسته.

حالا امروز ظهر هم ریحانه و مامانی و بابایی ناهار اومدن خونمون.

اولش که داشتم درس میخوندم و نرفتم پایین بعد از نیم ساعت که رفتم پیششون دیدم ریحانه تمام ظرفها رو از داخل کمد در آورده و چیده رو زمین و همش میگه میخوام بازی کنم

بعدشم که ما حواسمون نبود و رفت سر کشو بسته های تیغ رو در آورد و انگشتشو برید. بعدم با گریه اومد پیشمون که انگشتش پر خون بود

بعد از ظهر مامانی با ریحانه لغت کار کرد و ریحانه آخرش اونقدر خسته بود که جواب نمیداد و همونجور تو بغل مامانی خوابش برد. غروب بی بی هم اومد خونمون که ریحانه خواب بود. 

شب مامانی رفت سر کمد قدیمیش که دوران مجردیش توش وسیله میگذاشت. ریحانه هم که تا حالا در اون کمد رو باز شده ندیده بود با چنان ولعی پرید جلو و مامانی رو زد کنار و خودش جلو کمد نشست. بعدم همش میگفت برو کناااار من چطوری بشینم؟؟؟؟ من که نمیتونم بشینم. برو کناااااار

اینقدر هل شده بود که اصلا نمیدونست کدوم یکی از وسیله ها رو برداره.

موقع شام هم به جا غذا خوردن مرغ رو مالید به دست و صورتش و عین سرخپوستها شد. 

ریحانه در ادامه مطلب


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه 28 ارديبهشت 1392سـاعت 1:57 نويسنده خاله مرمر| |

 1391/2/25

سامبولی دو سه تانبای بای

دیروز تنها تو اتاق طبقه پایین نشسته بودم و درس میخوندمیولکه یهو در باز شد و ریحانه خانمی و مامانی و بابا اومدن. بغلبه محض ورودشون بابایی رفت نونوایی کنار خونه و یه نون سنگک تازه خرید و بس که گشنش بود سه تایی نرسیده و ننشسته مشغول خوردن نون و پنیر گوجه شدنخوشمزه. منم همینجور نگاشون میکردم.تعجب در هر صورت نوش جونشونقلب

مامانی با خودش کارتهای کلمات ریحانه رو آورده بود و ریحانه هم تک تک کلمات رو درست گفت. قبل از شام ریحانه داشت بازی میکرد یهو اومده به من میگه خاله مرضی جونم دستتو بیار بشکونم.شیطان مادرجون با شنیدن این حرفش خندش گرفتخنده و گفت اونوقت خاله مرضی جونمت چی بود وقتی میخوای دستشو بشکونی؟؟؟ابرو

یعنی یه همچین خواهرزاده خَشِمناکی داریم.استرس

بعد از شام که البته ریحانه فقط دو تا لقمه خورده بود تمام مدت دور اتاق میدوید و جیغ میزد و شعر میخوند. هورااینقدر جیغ زد و دوید اونم ساعت 12 شب بالاخره دایی مجتبی که خواب اومدخواب پایین گفت ریحانه چرا جیغ میزنه؟؟؟؟؟متفکر ریحانه هم با شندین صدای دایی زودی پرید بغل بابایی و سرشو تو بغل باباش قایم کرد.استرس موقع رفتن هم اومد بغلمو یواش یواش در گوشم حرف میزدخنثی

امروز هم بعد از ظهر منو خاله حلیمه میخواستیم بریم بازار که مامانی و بابایی و ریحانه رسیدن. بغلاما ریحانه خواب بودخواب و قرار بود مامانی و مادرجون همراه ریحانه برن دیدن خاله اعظم که جدیدا یه نی نی کوچولو به دنیا آورده.قلب

غروب که برگشتن زودی رفتن خونشون و شب اینجا نموندن تا ببینم بچم با نینی کوچولو چه کردهمتفکر

تاريخ چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392سـاعت 22:04 نويسنده خاله مرمر| |

1392/2/22,23

سامبولی

عرضم به حضورتون که دیشب ریحانه خانمی و مامانی و بابایی قدم رو چشم ما گذاشتنو با حضورشون محفل ما رو نورانی کردن. خخخخخخخخ (قلنبگیش تو حلقم،19482_eva.gif مامانی هندونه ها رو بگذار یخچال خنک شه)

وقتی اومدن ریحانه خواب بود و مادرجون هم که شب قبلش باقالی پخته بود. مامانی و بابایی هم از موقعیت استفاده کردنو تا وقتی ریحانه خواب بود یه دل سیر باقالی خوردن. 

شب هم ما زنها با کمک همدیگه مخ بابایی رو زدیمو راضیش کردیم ما رو با ماشین پدرجون ببره بیرون تا من تمرین رانندگی کنم.6352_gholi_motori_&_sorati.gif آخه از 5 سال پیش که گواهینامه گرفتم تا حالا پشت فرمون ننشستم. بالاخره موفق شدیمو منم یه کم رانندگی کردم. موقع رانندگی من، ریحانه جلو تو بغل بابایی بود همش میگفت بسم الله رمیم بعدشم منو فوت میکرد. الهی خاله فداش بشه که با دعاهاش هوامو داره.

بعد از تمرین هم رفتیم پارک و ریحانه تا میتونست تاب و سرسره سواری کرد. بابایی هم همش دنبالش میدویید و مراقبش بود.

امروز غروب هم که من از بازار برگشتمو داشتم از تو کیفم کلید در میاوردم تا در رو باز کنم متوجه شدم که یه ماشین پشت سرم وایستاده و یکی هم هی میگه بَـــــــــــــــــــــــَـــــــــــــــــــــــــَ 

منم که کلا سر به زیر و با حجب و حیا و از این تیریپاhttp://www.freesmile.ir/smiles/29682_gholi_poshte_parde.gif اصلا به روی خودم نیاوردم اما یهو شنیدم که یکی گفت ای بابا اصلا حواسش نیست. صداش برام آشنا بود پشت که کردم دیدم ریحانه مامانی و بابایی تو ماشین نشستن و میخندن.

مامانی هم که مثل همیشه قند معطل چایی، همینکه دید من آماده به خدمتم به بابایی گفت ما رو ببر بازار. بابایی بیچاره هم که همیشه گوش به فرمانو ما رو برد اما تو راه ریحانه خوابید.

مامانی بعد از ظهر با ریحانه رفته بود دوره خونه خاله مریم. از قضا ملیکا خانم نی نیه خاله سمیه دو تا انگشتر به شکل میوه داشت که ریحانه جونی یک دل نه صد دل عاشقشون شده بود مامانی هم بهش قول داد اگه بچه خوبی باشه امروز براش میخره. 

دختره ما هم حرف گوش کرد و از بقیه بچه ها آرومتر بود.

اما از شانس بدمون ما امروز دنبال هر چی که رفتیم انگاری تخمشو ملخ خورده بود. انگشتر بچگونه پیدا نکردیمو دست خالی برگشتیم خونه. ریحانه هم که خوابید دیگه یادش رفت.

این چند وقتی مامانی با ریحانه لغت کار میکنه. یعنی الان جیگرطلای من میتونه یه سری از کلمات رو بخونه. امشب هم مامانی کلمات رو براش مینوشت و ریحانه میخوند. مثل: خانه، کلاه، جوجه، دماغ، آبی، پا، دست، چشم

الهی خاله فداش بشه. ماشاالله همشونو میتونه بخونه. تازه یه شعر جدید هم منو ریحانه با هم تمرین کردیم که ریحانه الان کاملا حفظه:

حسنی بی دندون شده

زار و پریشون شده

بی احتیاطی کرده

حالا پشیمون شده

با دندوناش شکسته 

فندوق سفتو پسته

مک زده به آبنبات

هی جویده شکلات

قندون و خالی کرده

وای که چه کاری کرده

دونه به دونه دندوناش

خراب شدن یواش یواش

تا خونه همسایه ها

میره صدای گریه هاش

ریحانه بعضی از کلمات رو هنوز اشتباه میگه. مثلا یواش رو میگه هواش. یادم نبود رو میگه هادم نبود. سیب زمینی: سیمینی. 

امشب داشت بازی میکرد بعد به خودش گفت مامانی من میخوام رژ بزنم به لبم. بعدشم خودش به خودش گفت نه شما نباید بی اجازه بری سر کیفم.

چند روز پیش مامانی میخواست بره حمام. ریحانه دوید رفت دم در حمام و به مامانی گفت: مامانی به منم بگو میای حمام؟ مامانی هم گفت ریحانه میای بریم حمام؟ ریحانه: نه نمیام

مامانی

ریحانه

حمام

سوسکها

تاريخ چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392سـاعت 23:41 نويسنده خاله مرمر| |

 1392/2/20

سلام

روزتون بخیر و شادی

همونجوری که تو پست قبل گفتم امروز تولد زندایی زهرا بود. ما هم که براش کادو گرفته بودیمو قرار شد امشب همگی بریم خونشون. پدرجون هم که صبح رفتن کربلا.

شب مامانی و بابایی و ریحانه خانمی اومدن دنبال من و مادرجون و با هم رفتیم خونه دایی مهدی. البته ریحانه خانمی خواب تشریف داشتن و تو آسانسور بیدار شد و تا یک ساعت اول در نقش ریحانه خانم بی حوصله نقش آفرینی کرد. 

راستی امروز عزیز و آقاجون رفتن خونه جدیدشون ساکن شدن و گوسفند قربونی کردن. ریحانه و دو تا دختر عموها هم تا میتونستن آتیش سوزوندن و گِل بازی کردن. بچم امروز بس که بازی کرد دیگه خسته شده بود.

خب بریم سر تولد امشبمون. بعد از شام آهنگ گذاشتیم یه کم رقصیدیم و قر تو کمرمون رو خالی کردیم. جای دوستان هم خالی.24812_gholi_jaz.gif

بعدم زندایی کیک رو آورد و با ریحانه شمعها رو فوت کردن. 

زندایی جون تولدت مبارک الهی که سالی پر از موفقیت و شادی رو شروع کنی.

 

 واسه دیدن عکسهای امروز برو ادامه


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه 21 ارديبهشت 1392سـاعت 3:13 نويسنده خاله مرمر| |

1391/2/18,19

سامبولی

عامو ما یک سالی بود که تصمیم داشتیم خانوادگی بریم حجامت اما قسمت نمیشد. تا اینکه امسال بهار تصمیم گرفتیم هر جوری شده این کار رو بکنیم و بنده هم دیروز نوبت گرفتمو طلسم شکسته شد.

دیروز غروب منو مامانی و ریحانه و بابایی و دایی مهدی نیم ساعت مونده به تعطیل شدن درمانگاه رفتیم برای حجامت. که بابایی و دایی و من حجامت رو انجام دادیمو  خین و خین ریزی به پا کردیم، قرار شد مامانی فرداش حجامت کنه.

بعد از حجامت هم بابایی ما رو رسوند خونه دایی مهدی و زندایی هم همش با چایی عسل ازمون پذیرایی میکرد تا حالمون سر جاش بیاد.نایت اسکین وقتی هم که بابایی کاراش تمام شد اومد دنبالمون

حالا امروز صبح من خواب بودم که ریحانه خانمی همراه بابایی اومد خونمون آخه مامانی باید میرفت مدرسه.مامانی میگفت صبح ریحانه خیلی ریلکس تو بغل بابایی نشسته بود و گفت: مامانی کار نداری؟؟ من رفتم خونه مادرجون.

یعنی یه همچین بچه ای با چنین روحیه مادر دوستی داریم. انگار نه انگار که مامانه خونه تنهاست.

حالا وقتی بابایی ریحان رو رسوند و خودش خواست بره خانم جیغ و گریه میکرد که منم بیام. آخرش مادرجون مجبور شد سر صبح بهش وعده بستنی بده شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےکه ریحانه با شنیدن اسم بستنی آروم شد و به بابایی گفت صبر کن بستنی رو بگیرم بعد بریم. اما تا بخواد بستنی رو بگیره بابایی فلنگ بست و در رفت.

بعدشم اومد بالا سر منو آروم صدا میزد که پاشو بریم صبحانه بخوریم. هر چی گفتم شما برو من خودم میام بی خیال نشد و گفت نه صبر میکنم با هم بریم. بالاخره هم موفق شد و بلندم کرد.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم
 www.pichak.net
 كليك كنيد

خدا رو شکر صبحانشو با وجود عمو پورنگ کامل خورد.

قبل از ظهر هم دایی مهدی و زندایی یه سر اومدن پیشمونو پدرجون واسمون بستنی خرید. یعنی دومین بستنی امروز ریحان. حالا بقیه بستنیها رو هم به زور از چنگش در آوردیم.

ظهر که بابایی و مامانی اومدن ریحان تو بغل بابایی خوابید و غروب که بیدار شد رفتیم درمانگاه تا مامانی حجامت کنه و بعدشم رفتیم بازار که واسه تولد زندایی که فرداست کادو بخریم.

شب بعد از شام هم رفتیم خونه عو سعید و ریحانه و فاطمه زهرا کلی با هم بازی کردن و آخرشم موقع برگشتن ریحانه به خاطر خمیر بازی کلی گریه کرد و با لب و لوچه آویزون از فاطمه میخواست تا خمیر ها رو بهش بده چون ریحانه خمیر نداره. به زحمت تونستیم راضیش کنیم و ببریمش تو ماشین.

وقتی رفتیم خونه مادرجون خانم بلا رفت بغل مادرجون و گفت شب میخواد همین جا باشه. هر چی بابایی و مامانی گفتن که اگه ما بریم شما تنها میشی قبول نمیکرد و میگفت میخوام اینجا بخوابم. اما همینکه بابایی ماشین رو روشن کرد گفت پشیمون شدم میخوام بیام.19482_eva.gif بعدم با پدرجون که فردا صبح راهیه کربلا میشه خداحافظی کرد و رفت.

ببخشید که جدیدا پستام عکس ندارهhttp://www.freesmile.ir/smiles/29682_gholi_poshte_parde.gif. به زودی یه پست جدید واسه عکسهاش میگذارم

تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392سـاعت 1:57 نويسنده خاله مرمر| |

سلام

امروز مادرجون از بازار کلی باقالی خریده بود که باید پوست میکندیم. بعد از ظهر هم منو مادرجون همشون رو پوست کندیمو میخواستیم بشوریمشون که یهو زنگ زدن.

ریحانه جونی و مامانی و بابایی اومده بودن و بابایی میخواست بره بیرون به کاراش برسه واسه همینم دو تا خانما رو آورده بود پیش ما که تو خونه حوصلشون سر نره. چون ریحانه به باقالی حساسیت داره و اصلا نباید باقالی دور و برش باشه زودی تمام باقالیها رو جمع کردیم و با ظرف گذاشتیم تو حمام. پوستهاشونم مادرجون برد انداخت تو سطل سر کوچه.

بعدشم منو مامانی و ریحان رفتیم بازار پیش خونمون و مامانی واسه ریحان یه تیشرت و شلوارک خرید.

شب وقتی بابایی اومد مادرجون واسمون آلوچه آورد خوردیم و ساعت 10 بود که تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم. اولش اصلا گشنمون نبود اما تو خیابون منو بابایی گشنمون شد. بعد از کلی فکر که بریم غذا بخوریم یا بستنی؟ بستنی رو انتخاب کردیم. جلو بستنی فروشی که پارک کردیم کنار ماشینمون یه ماشین دیگه بود که داخلش یه مامانه با یه پسر کوچولو بودن.

پسر کوچولو به محض دیدن ریحان خندید و برای ریحان دست تکون داد. ماشاالله اونقدر شبیه رادین جونی بود که من اولش فکر کردم رادینه آخه هم قیافش شبیه رادین بود هم مثل اون خیلی با محبت بود. اما وقتی مامان و باباش رو دیدم فهمیدم اونا نیستن. 19482_eva.gif

بالاخره ریحان و پسر کوچولو هی با هم بای بای میکردنو بوس میفرستادن و تو سه سوت کلی با هم دوست شدن.

بعد از خوردن بستنی خواستیم بریم خونه که منو بابایی هنوز گشنه بودیم. تصمیم گرفتیم بریم پیتزا نشاط و غذا بخوریم. اونجا هم یه دلی از عزا در آوردیم و برگشتیم خونه.

تاريخ چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392سـاعت 1:04 نويسنده خاله مرمر| |

 1392/2/16

سامبولی بلیکم

امروز دایی مهدی به یه مناسب خیلی خوب که انشاالله اگه خدا بخواد بعدا میگم برامون بستنی خرید و سهم ریحان جونی هم گذاشتیم یخچال که هر وقت اومد خونمون بدیم بخوره. که خدا رو شکر شب وقتی بابایی میخواست جلسه قرآن مامانی و ریحانه رو آورد پیشمون.

اول منو مامانی و ریحانه جونی سه تایی تمام ناخنهامو لاک زدیمو ریحانه هم ناخنهای پاشو هر کدوم یه رنگ رو زد. بعدشم منو ریحانه با هم رفتیم پایین و بستنی خوردیم.

دو نوع بستنی داشتیم. یکی یخی فالوده ای یکی هم سنتی که ریحانه یخی رو انتخاب کرد. یه دونه دیگه هم یخی بود که من واسه خودم آورده بودم اما ریحان اون یکی رو هم گرفت و گفت این واسه من. گفتم خب پس من چی بخورم؟؟؟؟؟؟؟؟

ریحانه هم با یه حالت نگران گفت: اگه بدم تو بخوری اونوقت مامانی چی بخوره؟؟؟؟؟؟؟

گفتم واسه مامانی هم بستنی هست. با شنیدن این حرف خیالش راحت شد و بستنی رو داد بهم تا بخورم.

اینقدر از خوردن این بستنی کیف کرده بود که همش میگفت خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوشِمَزه است. من خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بستنی دوست دارم.

بعد از خوردن بستنی تو حیاط آهنگ گذاشتمو دو تایی با هم کلی رقصیدیمو ریحان مو به مو حرکات منو انجام میداد. بعضی جاها هم که من از رقصش کیف میکردم همش میگفتم الهی خاله فداش بشه. اونم به من میگفت فدات بشم

مادرجون هم که شام رو درست کرد میخواست بره از سرکوچه نوشابه بخره. ازمون پرسید نوشابه بخرم؟

ریحانه اولش گفت آره اما بعدش زودی گفت نه مادرجون نخر. من میخورم جیش میزنم شلوارم نجس میشه اونوقت مامانی عصبانی میشه.

بچم هر وقت نوشابه میخوره هر 5 دقیقه دستشویی میره. خودشم دیگه اینو میدونه.

وقتی مادرجون میخواست بره خرید ریحانه هم همراهش رفت و وقتی برگشتن ریحانه تو دستش یه ظرف میوه شاتوت داشت و دور دهنشم سیاه بود. مادرجون میگفت وقتی داشتم خرید میکردم ریحانه تو مغازه میوه فروشی رفت سر وقت شاتوتها و مشغول خوردن شد که منم واسش خریدم.

اصلا اجازه نمیداد بشوریمشون همینجور نشسته همه رو میخورد و وقتی میخواستیم ازش بگیریم جیغ میزد. تمام زبونش سیاه شده بود.

بعد از شام هم پدرجون چندتا از سی دی هاشو آورده بود که ببینه داخلش چی هست و دیدیم که مداحیه. کلی هم با مداحیا سینه زنی کردیمو ریحانه بعضی جاهاش جوگیر میشد و با مداحی میرقصید.

 اصلا بچم هلاکه رقصیدنه

تاريخ سه شنبه 17 ارديبهشت 1392سـاعت 1:25 نويسنده خاله مرمر| |

 1392/2/10,11,12

سلام

دوست جونیا، مامانای مهربون با تاخیر روزتون مبارک. امیدوارم شاد و سلامت باشید.

ما که چهار شنبه غروب همراه عمه طوبی و بابایی و مامانی و ریحانه رفتیم بازار تا برای هر دو تا مامان بزرگ کادو بگیریم. کادوی مادرجون رو که همون شب گرفتیم اما برای عزیز نتونستیم چیزی که میخوایم رو پیدا کنیم و کلی هم بازار رو زیر و رو کردیم.

آخرشم واسه شام رفتیم خونه ریحانه جونی که بعدش بریم شاتوت اما متاسفانه دیر رسیدیمو شاتوت بسته بود.

دیشبم که ریحانه خانمی همراه مامانی و بابایی و عمه طوبی شام اومدن خونمون که دایی مهدی و زندایی هم بودن. شب هم کادوهای مادرجون رو دادیم هم به مناسبت روز معلم کادوی پدرجون و مامانی و زندایی رو تقدیمشون کردیم.

دیشب ریحانه از سر شب همش میگفت خاله مرضی بریم تبلد بیاریم. وقتی هم که بعد از شام صداش زدم تا بیاد کادوها رو ببریم از ذوق نمیدونست چیکار کنه. اولش همش میگفت واسه من تبلد گرفتین بعدش مامانی بهش گفت نه ریحانه جون واسه پدرجون و مادرجون تولد گرفتیم. به محض شنیدن زودی دویید تو اتاق و به همه گفت برای پدرجون و مادرجون تبلد گرفتیم.

وقتی کادو ها رو باز میکردیم یکی یکی کادوها رو بلند میکرد میرفت وسط اتاق و میرقصید. بعدم کادو رو به همه نشون میداد. ما هم کلی از این کاراش خندیدیم.

بچم اونقدر فهمیده است که وقتی مامادرجون بهش گفت ریحانه جون اینا رو بگیر برای شما گفت نه من خودم دارم اینا واسه شماست.

پدرجون هم به منو ریحانه هر کدوم 5 تومن عیدی داد که مثلا ما دلمون نسوزه.

امروز صبح هم که خواب بودم ریحانه و بابایی اومدن خونمون و مامانی رفته بود مدرسه. امروز دخرتم خدا رو شکر هم صبحانشو کامل خورد هم ناهارشو. 

خیلی هم دختر خوبی بود و اصلا کسی رو اذیت نکرد.

تاريخ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392سـاعت 16:11 نويسنده خاله مرمر| |

MisS-A