جیگرطلای کدبانوی من
1391/9/25 شب ساعت 8 بابایی ریحان اومد دنبال منو مادرجون و ما رو برد دکتر تا گچ پای مادرجون رو در بیاریم. هوا هم خیلی سرد بود و بارون میومد اما سردیش مثل وقتاییه که میخواد برف بیاد. خیلی سوز داشت. یه ساعت تو مطب معطل شدیم تا نوبتمون بشه و دکتر گچ رو در بیاره. دکتر و کارمنداش همگی آدمهای بی نهایت خودمونی و خوش برخوردی هستن و خیلی زود باهات گرم میگیرن. امکان نداره بریم تو مطب این دکتر و با نیش باز از مطب بیرون نیایم. انگاری سالها باهاشون رفیقی. اصلا برات کلاس نمیگذارن. . . کاش همه ما همینطور بودیم. بالاخره ساعت 9:30 کارمون تمام شد و مادرجون هم موقع در آوردن گچ کلی جیغ جیغ ک...
نویسنده :
خاله مرمر
0:45








