ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

شهزاده شش ماهه

1391/9/3 یا علی اصغر، شش ماهه در خون غلطیده حسین (ع) ای تیر خطا کن، هدفت قلب رباب است یا حنجره سوخته تشنه آب است؟ کوتاه بیا، تیر سه شعبه، کمی آران هوهو نکن، این شاپرک تب زده خواب است او آب طلب کرده فقط، چیزه زیادیست؟ گیرم که ندادند، ولی این چه جواب است؟ رنگش که پریده لبش مثل دو چوب است نه، تیر! تو نه، چاره کارش فقط آب است این طفل گناهی که نکرده، کمی انصاف اینجاست، ببینید که حالش چه خراب است این مرثیه را ختم کنید، آی جماعت یک قطره که نه، یک جرعه دهیدش که ثواب است   ...
6 آذر 1391

ریحانه مطرب میشود

 1391/8/30 سلام به جیگرین  امروز واسه ناهار بی بی و آقاجونم (مادری) اومده بودن خونمون. آقاجونم چند ماهه که مریضه و حالش زیاد خوب نیست  واسه همینم نمیتونه به تنهایی راه بره و به کاراش برسه.قبلاً هم درباره آقاجونم گفته بودم که چقده مظلوم و زن ذلیله.  امروز وقتی این وضعیتش رو میدیدم خیلی دلم براش میسوخت. آخه میدونم چقدر از اینکه پیش ما اینطوریه خجالت میکشه.  الان بنده کوزتِ کوزتـــــــــــــــــــــــا میزبان چندتا بیمارم.  مامانم، بی بی و آقاجون. امیدوارم خدا همه مریضا رو شفا بده و این سه تا مریض ما رو هم شفا بده. شب بعد از شام به پدرجون گفتیم که ما رو ببره بیرون تا هیئت ها و مرا...
6 آذر 1391

نتیجه تحریم

صبح خواب بودم که جیگرطلا همراه مامانی اومد خونمون. وقتی هم که مامانی داشت میرفت مدرسه بازم خواب بودم. آخه این روزا هوا بارونیه و خواب خیلی میچسبه. دل کندن از پتو و بالشت خیلی سخته مادرجون وقتی دید بیدار نمیشم بهم زنگ زد که بیا پایین ریحان همش میگه برم خاله مرضی. منم زودی صورتمو شستمو پیش به سوی جیگرطلا وقتی وارد اتاق شدم جیگرم جیغ زد و گفت خالـــــــــــــــــه مرضــــــــــــــــــی  و زودی اومد تو بغلم. منم بهش لواشک دادم. آخه دیروز که باهاش تلفنی حرف زدم میگفت با مادرجون صحبت کردم مادرجون برام آناس خریده (آدامس) گفتم منم برا شما لواشک خریدم. گفت لباشک خریدی؟؟؟ ترشه؟؟؟ گفتم آره ترشه. گفت : ترش دوست دارم. بعد از...
6 آذر 1391

گوسفند نذریه پدرجون

1391/9/1 صبح خواب بودم که یهو یکی این ترانه رو تو گوشم زمزمه کرد : اگه یه روزی نومه تو، تو گوشه من صدا کنه/ دوباره باز غمت بیــــــــاد که منو مبتلا کنه/ به دل میگم کاریش نباشه/ بذاره درد تو دوا شه/ بره توی تمومه جونم/ تا صبح برات آواز بخوووونــــــــــــــــم اولش فکر کردم شووووَوَورمه  و با احساس به ترانه اش گوش کردم  اما یهو یادم افتاد که ای داد بیداد من که شوووووَوَور ندارم.  چشمامو باز کردمو دیدم که گوشیم الاناست که خودشو خفه کنه از بس زنگ خورده.  زودی گوشی رو جواب دادم پدرجون بود که گفت کلیدمو خونه جا گذاشتم بیا در رو برام باز کن. یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت 7 صبحه  با کله ای ...
1 آذر 1391

زیارت پیرعلم

1390/8/29 شب بعد از اومدن جیگرم رفتم تو آشپزخونه تا شام رو آماده کنم.  ریحانه هم همراه پدرجون رفت سر کوچه تا پدرجون تخم مرغ بخره. وقتی برگشتن به محض اینکه پدرجون در رو باز کرد ریحان هنوز داخل نیومده بود اما از همونجا جیغ میزد و میگفت اینااااااااااش  وقتی اومد داخل دیدم تو دستش یه بسته بادوم زمینی داره که پدرجون واسش خریده بود. موقع شام همش میگفت به کوکو شُس بزن(سس) مادرجون وقتی خواست بهش کوکو بده اولش گفت نه تَندو بعدش گفت نه تُنده اما نوش جونش بشه غذاشو کامل خورد . کلی هم آبمیوه خورد.   امشب ناخنهای جیگرمو لاک زدم که دیگه انگشتشو تو دهنش نکنه.  امیدوارم این روش جواب بده. گفتیم اگه تو دهنت ب...
30 آبان 1391

شرط بندی مادرجون

1391/8/29  امروز داشتم به پستای این چند وقتیم نگاه مینداختم  دیدم جدیداً دیگه با نشاط و اون جوری که دوست دارم نمینویسم. امیدوارم از این به بعد بتونم همونجوری که دوست دارم بنویسم دویستمین پستم (پدرجون برگشت) رو که نوشتم واسه مدیریت نی نی وبلاگ یه تلگراف زدمو  ازش خواستم تا واسه آماده کردن سی دی بلاگ جیگرم دست به کار بشه. فرداشم زودی پولشو به حسابش واریز کردمو عکس جیگرمو بهش ایمیل کردم. حالا دیگه منتظرم تا سی دی بلاگمون رو بفرسته. مدیر جون زود باش که من منتظرم راستی به توصیه یکی از خاله جونا واسه خودم یه وبلاگ درست کردم.  اسمشم اینجا لینک کردم. اگه میخواین تو وبلاگم هم باهام دوست ب...
29 آبان 1391

تولد مامانی 2

  1391/3/31 شب همگی دور هم جمع شدیم. دایی مهدی و زندایی هم اومدن، خاله زحمتکش ترتیب شام رو هم داد و زودی کشک بادمجان درست کرد. به به عجب غذاییییییییی!!!!!!!!!!!   بعد از شام من و بابایی کیک رو آماده کردیم و بابایی و ریحانه خانم کیک رو بردن داخل اتاق. جیگر تا کیک رو دید دست میزد و می گفت تفلد تفلد کلی از دیدن کیک ذوق کرده بود و همش بهش ناخنک میزد. بعد از اینکه مامانی و ریحانه کادوها رو با هم باز کردن مامانی کیک رو برش زد و جیگر طلا دلی از عزا در آورد. نوش جونش. خدا رو شکر باطن کیک مثل ظاهرش تو زرد نبود در هر حال بهمون خوش گذشت. جای شما هم خالی شرمنده که دعوتتون نکردیم....
27 آبان 1391