ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

تولدت مبارک

     90/4/13   ریحانه جونم سالروز ورودت به این دنیا پیشاپیش مبارک                                                                     بازم شادی و بوسه گلای سرخ و میخک                     میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک                    تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا                  ...
27 آبان 1391

پدرجون برگشت(دویستمین پست)

صبح پدرجون از کربلا برگشت. خواب بودم که بهم زنگ زد و گفت من رسیدم و الان دفتر کاروانم به مامان بگو خودم میام خونه. آخه دفتر کاروان یه کوچه بالاتر از خونمونه. منم که از دیشب واسه ناهار امروز از اون قرمه سبزی پدر مادر دارا بار گذاشته بودم. قرار بود ریحانه جونی همراه بابایی و مامانی ناهار بیاد خونمون. مامانی زنگ زد و گفت بابایی رفته سرکار و ممکنه دیر بیاد. دیگه ساعت 3 بود که رسیدنو ناهارمونو  خوردیم. بعد از ناهار من و جیگر با هم رفتیم سر کوچه و میوه خریدیم. از میوه فروشی انگور خریده بودمو داشتم نارنگی هم میگرفتم که ریحان گفت انگور میخوام.  گفتم کثیفه بریم خونه بشورم بهت میدم. اصرار کرد که می میخوام. بده نمیخورم فقط ...
27 آبان 1391

یه حرف تازه

سلام دوست جونیا امروز اومدم با یه پست جدید. یه پستی که شاید خیلی با پستهای قبلیم فرق داشته باشه. یه پست با چندتا عکس. البته نه عکس ریحانه. بلکه عکس چندتا بچه دیگه که مطمئنم خیلی دوست دارن جای بچه های من و تو باشن. اگه دلشو داری برو ادامه مطلب   این عکسها رو یکی از دوستهای وبلاگیه ریحانه فرستاده. وقتی امروز این عکسها رو دیدم خیلی دلم گرفت. حتی بعضیهاشونو به سختی نگاه می کردم. اولش یه کم تو اینترنت گشتم تا یه متنی، دعایی چیزی پیدا کنم و واسشون تو وبلاگ بنویسم اما چیزی درخورشون ندیدم. به خودم گفتم بهتره حرف دل خودمو بنویسم. چیزی که الان تو ذهنمه، تو قلبمه هر آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند. . . . ...
27 آبان 1391

ما رفتیم . . .

دوستای عزیزی که خیلی به بنده لطف دارین  سلام .  .  .  دوستان سلام عرض کردم. توجه مینمویی؟؟؟؟؟؟ فقط اومدم بهتون بگم دم همتون گرم.  ممنون بابت این گلریزونی که واسم کردین. هلاک شدم زیر این همه مهربونی و دعاها و همدردیتون.  یکی بیاد کمکم کنه از زیر این آوار نظراتون بیام بیرون خداییش من موندم شما چرا اینقدر به من لطف دارین؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! یعنی فقط ریحانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هیچی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کشک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زرشک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما قراره تا کجا پیش بریم؟  من الان شدیداً نگران منافع اسلامم که در خط...
25 آبان 1391

ایران به سوگ نشسته

               چو عضوی به درد آورد روزگار                      دگر عضوها را نماند قرار الان دو شبه که بچه های آذربایجانی کشورمون به دور از آسایش و با دلی ترسان شب رو به روز میرسونن. دو شبه که عزاداره خانواده هاشونن. توی این شبهایی که فرشته ها منتظرند تا دعاهای ما رو به آسمون ببرن و خداوند دعاهامون رو برآورده به خیر کنه هموطنان عزیز ما محتاج دعاهای ما هستند پس ازشون دریغ نکنیم.  از همینجا به همه بازماندگان زلزله آذربایجان شرقی این مصیبت عظیم را تسلیت میگم و از صمیم قلب آرزو می کنم که خداوند به همه شما عزیزان صبر عطا کنه و این بلای...
25 آبان 1391

خاله اومده چی چی آورده؟؟؟؟؟؟؟؟

صبح وقتی من و ریحان خواب بودیم بابایی و مامانی رفتن سرکار. یه بار ریحانه بیدار شد منم خودمو مثل جِت رسوندم بهشو گذاشتمش رو دستم . کلی هم بوس بوسیش کردم. چشمامو بسته بودمو داشتم میخوابیدم که ریحانه نازیم کرد بعدم هی صدام میزد خاله مرضی پاشو. چشمامو باز کردم میگم بله؟ میگه نازیت کردم. گفتم باشه دستت درد نکنه حالا بخواب. یه کم با هم خوابیدیم. بعدش گفت کارتون بزار . منم واسش کارتون گذاشتمو خودم خوابیدم. البته تو چرت بودم  که مامانی اومد. مامانی گفت اووووووووففففف خیلی گرمه ریحانه گفت گرمه؟  مامانی گفت آره . ریحانه جدیداً با لهجه مشهدی حرف میزنه که نمیدونم اینو از کجاش آورده . یهو با اون لهجش گفت کولر خوشن...
25 آبان 1391

عکس آتلیه

میخوام تو این پست عکسهای آتلیه ریحانه رو بگذارم. یک سری واسه 6 ماهگیشه. یه سری هم واسه یک سالگی. عکسهای سری دوم رو دقیقا اولین روز ماه رمضون پارسال گرفته که بعد از اذان رسیدیم به سفره افطار. یه کم کیفیت عکسها پایینه آخه از روشون اسکن گرفتم بقیشم برو ادامه مطلب ببین عکسهای شش ماهگی حالا عکسهای یک سالگی این لباسشم خودم از شیراز واسش سوغاتی آوردم ...
25 آبان 1391