ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

عکس

1391/9/10 اینم از عکسهایی که این چند روزی نشد بگذارم اما حالا . . . اولین عکس واسه اون شب جلسه قرآنه و ریحانه در حال انگولک کردن امیرطاها بسته پستی سی دی بلاگ ریحانه در لحظاتی پیش ...
10 آذر 1391

بدون شرح

1391/9/10 دیروز بعد از ظهر منو مامانی و ریحانه و دایی مهدی شمع خریدیم و رفتیم سر مزار آقاجون. خیلی حس بدی بود. جمعیت زیادی در آرامگاه بودن اما دیدن مزار آقاجون میون اونهمه قبر و آدم خیلی بد بود. تک و تنها مونده بود. . .  انگاری جا گذاشته بودیمش. . . .انگاری تو شهر غریب گم شده بود با دیدن تنهاییش نتونستیم جلو اشکمونو بگیریم. دایی مهدی و ریحانه براش شمع روشن کردن. ریحان میگفت واسه آقاجون شمع تبلد روشن کنیم بیاد فوت کنه. منو مامانی و دایی مشغول دعا و قرآن شدیم و ریحان هم برای آقاجون نقاشی کشید. تا تاریک شدن هوا موندیم. . . دلم نمیومد تنهاش بگذارم. با صدای دربان آرامگاه که داد میزد کسی جا نمونه میخوام در رو ببندم مجبور شد...
10 آذر 1391

و مرگ نام کوچک زندگیست

 1391/9/9 امروز صبح بابایی و مامانی و ریحانه اومدن دنبالم. با هم رفتیم خونه آقاجون. دم در کلی آدم وایستاده بود و جنازه آقاجون تو اتاق بود. بعد از دو روز دایی کوچیکه رسید و همه بچه ها و نوه ها بالا سر آقاجون بودن. آقاجون خیلی راحت و قشنگ تو تابوتش خوابیده بود. مثل همیشه سفید و تمیز بود. همیشه از دیدن جنازه میترسیدم اما امروز وقتی رفتم تو اتاق اصلا از بغل کردنش و بوسیدنش واهمه نداشتم. دلم براش تنگ شده بود. سر ساعت 9 به سمت آرامگاه ابدیش حرکت کردیم.  اول بردیمش تکیه المهدی براش نماز میت خوندیم. تو تمام مدت به یاد چند روزی که خونمون بود میوفتادم. میگفت شب میخوام برم تکیه مراسم اما بی بی میگفت نه تو نمیتونی تنهایی ...
9 آذر 1391

التماس دعا

1391/9/7 امروز اومدم با کلی حرف، همین الان بگم اگه پستم طولانی شد نگید نگفتی دیروز غروب منو مادرجون و پدرجون با هم رفتیم دکتر تا گچ پای مادرجون رو در بیاریم. قبل از مطب هم از پاش عکس گرفتیم. بعد از کلی معطلی بالاخره قسمتمون شد که بریم داخل اتاق دکتر.  اول یه نگاه به عکس انداخت بعدم رو به من گفت ببینم این دختره من بچه خوبی هست؟ حرف گوش میکنه؟ گفتم نه اصلا حرف گوش نمیکنه همشم راه میره و کلی از مادرجون بد گفتم و تمام پتشو ریختم رو آب دکتر هم گفت پس الان گچشو باز نمیکنم. برو دو هفته دیگه بیا. مادرجون یهو چشماش گرد شد  و گفت نه آقای دکتر الان باز کن  من دیگه نمیتونم خسته شدم. هی راه به راه هم به من چشم...
7 آذر 1391

دست جیگرم بوووووو شد

 1391/9/5 ظهر جیگرم اومد خونمون. بابایی هم بعد از رسوندن جیگر و مامانی رفت گتاب مراسم دسته روی. پدرجون هم که از صبح رفته بود یکی از روستاها مراسم. دیگه ما مونده بودیمو حوضمون.  مادرجون که پاش تو گچ بود و بدون ماشین نمیشد جایی ببریمش. امروز هم که اکثر خیابونها رو بسته بودن و نمیشد ماشین بیرون برد. ما هم ترجیح دادیم تو خونه بمونیمو با تلویزیون عزاداری کنیم. شب بعد از اذان مغرب همراه پدرجون و بابایی و مادرجون رفتیم شام غریبان. تو مراسم بودیم که دایی مهدی هم اومد پیشمون و گفت زندایی مریض شده و ازم تبرک امام حسین خواسته. اومدم دنبال تبرک. (یعنی این لاو ترکوندنشون تو لوزالمعدم) مادرجون و پدرجون تو ماشین مو...
6 آذر 1391

عاشورای حسینی

1391/9/4 دیروز مامانی به خاطر نذر هر سالش برای حضرت ابوالفضل حلوا درست کرد و بیرون داد. انشاالله مورد قبول حضرت ابوالفضل باشه امروز یه ساعت از ناهار خوردنمون میگذشت که ریحانه همراه مامانی و بابایی اومد خونمون. اومده بودن دنبال منو مادرجون که بریم تو عزاداری شرکت کنیم. ما هم زودی آماده شدیم و دوتا ماشین شدیم و راه افتادیم. منو ریحان تو ماشین پدرجون نشستیم و مامانی و بابایی هم تو ماشین خودشون. بیشتر خیابونهای اصلی که دسته روی بود رو بسته بودن. ما هم کلی کوچه و پس کوچه زدیمو بالاخره یه جای خوب پیدا کردیم. ماشینا رو پارک کردیمو مادرجون و پدرجون تو ماشین نشستن تا از همونجا دسته ها رو نگاه کنن. منو مامانی و بابایی و ریحان هم پی...
6 آذر 1391

پیکاسوی من

  1391/9/2 صبح خواب بودم که جیگرم همراه مامانی و بابایی اومد خونمون. وقتی رفتم پایین بابایی و مامانی میخواستن برن سرکار منم ریحانه رو مشغول نقاشی کردم تا حواسش پرت بشه و متوجه رفتن بابایی و مامانی نشه. دیروز مامانی با جیگرم تمرین کشیدن دایره کرد، منم امروز کشیدن خط راست رو به جیگرم یاد دادم. که هر دوشو به خوبی یاد گرفت. مامانی دیشب واسه جیگرم یه مقنعه مشکی دوخت که تو محرم سرش کنه. اونقده بهش میومد و جیگر میشد که نگو. اما هر کار میکردم نمیگذاشت ازش عکس بگیرم.  امروز وقتی آقاجونم میخواست بره وضو بگیره منو مامانی داشتیم به آقاجون کمک میکردیم ریحانه هم زودی دوید اومد کمک آقاجون. بعد به مادرجون گفت به آقاجون کمک...
6 آذر 1391