چهل رو تنهایی
1391/10/13 دیروز صبح مامانی بعد از صبحانه رفت خونه تا به کارای نیمه تمومش برسه، منو ریحان هم مشغول بازی شدیم و ریحان متوجه رفتن مامانی نشد. ظهر وقتی داشتم ناهار درست میکردم ریحان تو آشپزخونه کنارم ایستاده بود و بهم گفت پس مامانی من کوش؟؟؟؟ گفتم رفته مدرسه. گفت منم میخوام برم مدرسه . گفتم شما هنوز کوچولویی. گفت نه من یه اینقدی بزرگ شدم. موقع گفتن این حرفشم سایز بزرگ شدنشم نشون میداد. بعد از ناهار هم مادرجون و پدرجون رفتن بازار و منم ریحانو رو دستم خوابوندمو براش لالایی خوندم. هر بیت از لالایی ریحان انگشت میگذاشت رو لبمو میگفت حرف نزن بعدم خودش همونی که گفته بودم رو تکرار میکرد. من میخوندم: لالا...
نویسنده :
خاله مرمر
22:34






