ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

ریحانه دزدی

1391/11/10 شب جیگر طلا همراه مامانی و بابایی اومد خونمون.  وقتی رفتم پایین به محض دیدنم جیغ زد و رفت طرف مامانش تا بغلش کنه.  منو میگی دهنم وا موند.  گفتم مگه من لولوئم که میترسی؟؟؟  زودی بغلش کردم. همینجور جیغ میزد منم دویدم تو حیاط و میگفتم دزدیمت دزدیمت.  بابایی هم دنبالمون میدوید و ریحان کلی خندید  وقتی گذاشتمش پایین هی میگفت خاله مرضی منو بدزد. منو بدزد این روزا ریحان یه کار جدید یاد گرفته و یهو میپره پاچه و آستینو هر چی از یکی دستش بیاد و گاز میگیره.  قبل از شام منو مامانی نشسته بودیمو حرف میزدیم. چند دقیقه حرفمون تمام شد و نگاهمون به تی وی بود. مامانی هم پاشو جمع کرده...
11 بهمن 1391

بازی وبلاگی: دوستش دارم چون . . .

  1391/11/10 سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام در حال حاضر این جانب مرمرالسلطنه دچار ذوق مرگیه شدیدی شدم که اون سرش ناپیدااااا همین پیش پای شما اومدم تو وبلاگ جیگرمو با کامنتهای رضوان جون مامانه رادین جونی مواجه شدمو  شدیداً از ناحیه قلب و مغز دچار سکته شدم.  چنان شخصیتی از من خرد کِردن که نگو و نپرس. الان لِهِ لهم نمردیمو یکی ما رو به یه بازی دعوت کرد و اسم ما رو توی وبلاگش نوشت آقا نمیدونی چه حالی میده، اصلا لذتی که در این اتفاق هست در شوهر کردن نیست حالا این بازی وبلاگی از این قراره که من میام تو وبلاگمو سه دلیل از دلایل دوست  داشتن وبلاگم مینویسم. بعد سه ن...
11 بهمن 1391

خدایا شکرت

1391/11/5 روز کمی بهتر بود و کمتر از روز قبل بالا آورده بود.  تازه داشتیم یه نفس راحت میکشیدیم.  فقط خیلی کم غذا میخورد. شب منو مامانی یه سر رفتیم بازار تا واسه ریحان پارچه بخریم و زود برگشتیم که دیدیم مادرجون میگه ریحان یه ذره اب خورد و کلی بالا آورد. دوباره هممون دپرس شدیم. پدرجون گفت لباس بپوشید بریم پارک یه کم سر حال بیاد.  تو راه تصمیم گرفتیم یه سر بریم درمانگاه و دوباره به دکتر نشونش بدیم.  که دکتر واسش سرم نوشت. چون خیلی ضعیف شده بود این دفعه موقع سرم وصل کردن ریحان اصلا گریه نکرد و خیلی راحت به خانمه نگاه میکرد که داره آنژوکد رو تو رگش فرو میکنه.  بعد از اینکه...
7 بهمن 1391

خدایا همه مریضا رو شفا بده

1391/11/4 تا موقع خواب حالش خیلی خوب بود اما دم دمای صبح بود که با صدای مامانی بیدار شدم.  ریحانه تب کرده بود و یهو بالا آورد.  تازه میخواستن اذان صبح رو بگن. منو مامانی زودی لباسهای ریحان رو عوض کردیمو مامانی براش شیاف گذاشت. چند دقیقه بعد دوباره بالا آورد. . . بازم بالا آورد. . .  روز قبلش هر چی به دکتر زنگ میزدیم تا نوبت بگیریم کسی جواب نمیداد. دیگه اونقدر بالا آورده بود که چیزی تو معدش نبود.  زودی لباس پوشیدیمو همراه پدرجون و مادرجون رفتیم درمانگاه. تا وقتی بریم درمانگاه ریحان چندین بار دیگه هم بالا آورد.  دکتر زودی برای جیگرم سرم نوشت و گفت ویروس جدیده ناقلا این روزا تمام بچه ها رو اذیت ...
5 بهمن 1391

تن تب داره جیگرم

1391/11/3 سلامممممممم سلاااااااااااااااااااااااااااام سسسسسسسسسسسسسسسلام شرمنده که این روزا آپ نکردم . آخه این روزا امتحان داشتمو ریحانه جونی اینجا نمیومد که بنده بتونم درس بخونم. از امتحان دیروزم تا امتحان 5 شنبه کمی فاصله است به همین خاطرم به مامانی اس دادم شب بیاین اینجا. خب دلم واسه جیگرم تنگ شده بود شب وقتی مامانی و ریحان و بابایی اومدن رفتم پایین دیدم ریحان جونم میگه امروز تب کردم دو بار بالا آوردم.  الهی خاله فداش بشه.  بچم یهویی تب کرد و دو بار بالا آورد که بعد از بالا آوردن تبش پایین اومد.  شب منو مامانی و ریحان در حال تفنگ بازی بودیم. اول نوک انگشتامون رو بوس میکردیمو بعد به س...
4 بهمن 1391

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد خخخخخخ

 1391/10/28 سلااااااااااااااااااام به جیگرطلای خودم  سلام به دوست جونیای مهربون دوست جونیا تبریک میگم.... صد سال به این سالها.... چشمتون روشن آقا من اومدم ...... ایناهاش......... این جانب خاله خانم مرمری بعد از 9 ماه چشم انتظاری قدم به این کره خاکی گذاشتم و چشم و دلتون رو روشن کردم. خدایا دمت گرم........ عجب چیزی ساختی!!!!!!!!!! در هر صورت تولدم مبارک دوستان و آشنایان با این همه پیامک تبریکی که برام فرستادن بدجوری منو شرمنده خودشون کردن.  دوست جونیا پیامکها جای خالی شما را پر نمیکند. لطفا با کادو وارد شوید. امروز مامان خانم کلاس داشت و جیگرطلا دوباره مهمون خونه ...
29 دی 1391

مهمونی خونه خاله مرمر

1391/10/17 امروز خونمون مهمونی داشتم. چون این ماه تولدمه و دوره دوستا هم تو این ماه بود جفتشون رو تو یه روز گرفتمو برای عصرونه کیک درست کردم . صبح جیگرطلا همراه مامانی اومد خونمون. دایی مهدی و زندایی هم یه سر اومدن پیشمون و صبحانه رو با ما خوردن. ظهر اولین مهمونمون خاله مهسا و امیرعلی بودن. اولش ریحانه و امیرعلی مثل دو تا خانم و آقای جنتلمن رفتار میکردنو خیلی مودبانه سر جاشون نشسته بودن و زیرزیرکی همو نگاه میکردن . بعد از اومدن خاله حدیثه و طهورا یه کمی جو مناسبتر شد و بچه ها با هم بیشتر گرم گرفتن. یه بارم که منو ریحانه و طهورا با هم در حال شعر خوندن بودیم ریحانه دو دستی چسبید گردن طهورا رو گرفت و خواست بوسش کنه که ط...
28 دی 1391