ریحانه و مداد شانسی
1391/9/21 غروب منو بابایی ریحان و دایی مجتبی رفتیم بازار که دایی واسه خودش بافت بخره. قرار بود مامانی و ریحان هم بیان اما چون ریحان خواب بود دیگه نیومدن. بعد از خرید زنگ زدم به مامانی و گفتم لباس بپوش میامیم دنبالت که شام بریم خونه ما. امروز واسه جیگرم 4تا بسته شوکو رول خریدم و یه دونه شانسی شکل مداد. وقتی ریحان اومد تو ماشین شانسی رو بردم جلوش که ریحان با دیدن مداد به اون گندگی چشماش گرد شد. بعدشم دو تا بسته از اون شوکو ها رو با کمک هم خوردیم. مامانی هم بهمون کاپ کورن داد. ریحان با دیدن کاپ کورن میگفت خاله مرضی پاک کن. آخ جون پاک کن دیگه تا بریم خونه مادرجون هوا بارونی شده بود. از اونجایی که بنده عزممو جز...






