ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

شیرین ترین لحظه زندگی

امروز جیگر خاله برای دومین بار تو مسابقه شرکت کرده. مسابقه «شیرین ترین لحظه زندگی من» وبلاگ کودک من. اما این دفعه قرار نیست کسی بهش رأی بده و یا من براش تبلیغات کنم. در اصل این یک مسابقه نیست. بلکه قراره این بار دیگران رو در شیرین ترین لحظه زندگیمون سهیم کنیم.  اینم یکی از شیرین ترین لحظه های زندگی ما در کنار جیگرطلا مسابقه شماره 4 (شیرین ترین لحظه زندگی من ) ...
21 مهر 1391

جشن مهرگان مبارک

می‌ستاییم مهر ِدارنده ی دشت‌های پهناور را، او که به همه‌ی سرزمین‌های ایرانی، خانمانی پُر از آشتی، پُر ا ز آرامی ‌و پُر از شادی می‌بخشد … جشن بزرگ مهرگان، جشن پیروزی حق بر   باطل و به زنجیر کشیدن ضحاک به دستان فریدون بر تمام پارسیان مبارک. ...
21 مهر 1391

ماجرای سوییچ

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام ما برگشتیم. جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. پنج شنبه بعد از ظهر تمام وسایلمون رو جمع کردیمو رفتیم دنبال عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه زهرا. وقتی از شهرمون خارج شدیم احساس گرسنگی میکردیم. البته قبل از حرکت ناهار خورده بودیم. دوباره اون حس گرسنگی اومده بود به سراغمون. وقتی رسیدیم به کوه دیگه شب شده بود. تندتند وسایل رو جا به جا کردیم. هوا هم خیلی سرد بود. بابایی و عمو سعید هم تو تراس کرسی رو آتیش کردن. وااااااااااییییییی نمیدونین چقدر زیر کرسی گرم بود و کیف میداد. واسه شام هم مامانی آش بار گذاشت. به خاطر سابقه قبلیمون این دفعه که میرفتیم همراهمون کلی غذا بردیم ...
21 مهر 1391

ای بی معرفتا

علیک سلام یعنی من دو روز نبودم هیچ کس نباید بگه خاله مرمر کجایــــــــــــــــــــــــــــی؟؟ گلاب به روتون، روم به دیوار، زبونم لال،  اومدو خاله مرمر خدای نکرده مرده باشه یه فاتحه که باید بخونین یعنی اونم نـــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟  ای خاله مرمر تنها ای خاله مرمر بی کس ای خاله مرمر آغلادی گتی یاتی حالا اگه بهتون گفتم کجا بودم، چی کار کردم الکی زور نزنین، نمیگم. باشد که در خماریَش بمانید این است عاقبت دوستان بی معرفت ...
19 مهر 1391

میخوایم بریم کوه، کدوم کوه؟؟؟؟

صبح مامانی کلاس داشتو جیگرمو آورد خونه مادرجون و تحویل داد. تقریبا خواب و بیدار بودم که ریحانه و مادرجون اومدن تو اتاقم و ریحانه میگفت خاله مرضی خوابه. منم خودمو به خواب زدم تا بهم گیر نده. یه ساعت بعد بیدار شدمو رفتم پایین. جیگرم در حال صبحانه خوردن بود. یه کم تلفنی با فاطمه زهرا و بعدشم با دایی رسول صحبت کرد.  صبح میخواستم برم بیرون تا از پایان نامه ام پرینت بگیرم. ریحان وقتی دید دارم لباس میپوشم گفت: خاله مرضی بری؟؟ -آره،، وقتی دید میخوام برم زودی اومد پیشمو گفت مانتو بده بپوشم. منم یکی از مانتوهامو تنش کردم. بعد گفت چادر بده. یکی از روسری هامو سرش کردم.  یهو دیدم همشو در آورد و گفت تِرِم بده بزنم، (کرم). ...
13 مهر 1391

من بوس میخوام

شب مامانی و بابایی و ریحانه جونم واسه شام اومدن خونه مادرجون. جیگرم که وقتی وارد شد خواب بود و تا ساعت 10:30 همونجور تو خواب به سر میبرد. البته پدرجون و بابایی سعی کردن به زور بیدارش کنن اما جیگرم نمیخواست بلند بشه.  چشماشو بسته و دستاشم گذاشته رو صورتش تا نفهمیم که بیداره، البته همزمان شصتشم میخوره وقتی گفتم بابایی شکلاتو نخور من میخوام بخورم چشماشو باز کردو از لای انگشتاش نگاه میکرد  قبل از شام با هر کلکی بود بیدارش کردیم و سه تایی یعنی منو ریحانه و مامانی تو حیاط تمرین تخلیه غر کمر رو انجام دادیم.  جاتون خالی. سه تایی میرقصیدیم بعد از شام مامانی به بابایی گفت زودتر بریم خونه من فر...
13 مهر 1391