ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

مهمونی خونه خاله مهسا

امروز صبح ناهار مادرجون و پدرجون رو درست کردمو به مادرجون هم صبحانه دادم.  ساعت 11 با مامانی و خاله حدیثه قرار داشتم تا با هم بریم دوره خونه خاله مهسا. تند تند کارامو رسیدمو رفتم سر قرار.  خاله حدیثه و مامانی هم اومدن. نمیدونین جیگرم با چه تیپی اومده بود. عینک آفتابی زده و کیف به دست. عینه یه خانم جنتلمن. موهاشم خرگوشی بسته بود. وقتی رسیدیم خونه خاله مهسا امیرعلی هنوز از مهد برنگشته بود اما یه ساعت بعدش همراه عمه اش اومد خونه. خدا رو شکر سه تایی خیلی به هم گیر ندادنو با هم تا قسمتی خوب بودن. سر ناهار هم ریحانه برای مسابقه دادن با بقیه غذاشو خورد. چند وقتیه که مامانی در برابر شصت خوردن ریحان سفت و سخت وایستاده. ...
16 آبان 1391

بی نام

امروز صبح مادرجون رو بردیم بیمارستان تا پاشو گچ بگیریم  اما با تدبیرات دکترها و کارمندهای بیمارستان بعد از ساعتها معطلی  تصمیم بر این شد که باید بریم مطب فلان دکتر و اونجا گچ بگیریم.  نیست تورم شده میخواستن سه برابر پول در بیارن.  ما هم از لج واسه شب پیش یه دکتر دیگه نوبت گرفتیم.  شبم منو پدرجون، مادرجون رو بردیم پیش دکتر مهربونو پاشو گچ گرفتیم. شب داشتم شام درست میکردم که صدای ماشین بابایی رو شنیدمو ریحانه جون اومد خونمون.  شیطون بلا همون دقایق اول ورودش یواشکی از تو کمد پدرجون استامپ رو برداشتو تمام انگشتاشو رنگی کرد.  وقتی مامانی مجبور شد تا دستاشو با وایتکس بشوره خانم به من میگفت...
14 آبان 1391

ماجراهای کوزت

صبح خاله حلیمه و مامانه خاله اومدن خونمون و با دیدن مادرجون شوکه شدن.  باباییه ریحانه هم اس داد که ما ناهار میایم اونجا. منم خاله حلیمه رو شیر کردمو با هم رفتیم بازار تا خرید کنم. اونم چه خریدی!!!!!! دستای جفتمون پر بود از نایلونهای میوه و . . . وقتی هم برگشتیم  خونه جیگرم با مامانی و بابایی رسیدن. خاله حلیمه هم ناهار پیشمون موند. سه تاییمون یعنی منو مامانی و خاله تمام کارای ناهار رو رسیدیم. البته ریحانه هم ناظر کیفی بود.  بعد از ناهار هر کار کردیم تا ریحانه بخوابه راضی نمیشد. در رو قفل کرده بودم که بیرون نره الکی میگفت جیش دارم وقتی میبردمش دستشویی میگفت بریم بالا پیش بابایی. دوباره میومد تو اتاق میگفت گش...
14 آبان 1391

کوزت و پای شکسته مادرجون

دیشب مادرجون تو حیاط پاش پیچ خورد و درد میکرد. هر چی بهش اصرار کردیم بیا بریم دکتر گفت نه خوب میشه. صبح خواب بودم که پدرجون اومد صدا کرد که پاشو مادرجون از دیشب نیمه های شب داره درد میکشه.  منم زودی آماده شدمو بردیمش بیمارستان.  از پاش عکس گرفتنو گفتن پاش شکسته باید آتل ببندن. بی زحمت اونی که باید آتل ببنده نیست و باید بعد از ظهر بریم. ما هم دست از پا درازتر برگشتیم خونه.  الان من شدم بانو کوزت.  مادرجون بیچاره هی میگه ببخش که من نشستمو تو کار میکنی.  اینقدر کار نکردم که الان وقتی دارم کار میکنم مادرجون شرمنده شده. مادرجون بیچاره از اینکه یه جا بشینه و کاری نکنه خیلی ناراحته. زنگ زدم به مامانی ...
12 آبان 1391

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

هان! اي مردمان! علي را برتر بدانيد، که او برترين انسان از زن و مرد بعد از من است... هرکه با او بستيزد و بر ولايتش گردن ننهد نفرين و  خشم من بر او باد. (خطبه ي غديريه) عید غدیر عید ولایت و سروری مبارک  به امید قیام هر چه زودتر آقا امام زمان و پیروزی راه درستی و راستی خالق من بهشتی دارد نزدیک. . . زیبا. . . و بزرگ. . . و دوزخی دارد به گمانم کوچک . . .و بعید . . . و در پی دلیلیست که ببخشد ما را . . . گاهی به بهانه یک دعا در حق دیگری . . . شاید امشب آن شب بی دلیل باشد . . .دعاگویت هستم . . . دعاگویم باش     ...
12 آبان 1391

این روزای من

سلام تا لحظاتی پیش جیگرم اینجا بود. بگذارین از دیشب بگم: بعد از ظهر رفته بودم خونه خاله حدیثه، وقتی داشتم برمیگشتم بابایی ریحانه زنگ زد که کجا بودی؟ اومده بودم دنبالت که ببرمت خونمون. گفت آماده باش دوباره میام دنبالت. گفتم نه نمیام من فردا باید برم دانشگاه و نمیتونم فردا از ریحانه مراقبت کنم.  بابایی اصرار که حتما بیا فردا دانشگاه نرو. گفتم نه باید برم پایان ناممو تحویل دانشگاه بدم تا نمرمو وارد سایت کنن. بالاخره قبول نکرد و قرار شد بیاد دنبالم. راستیتش اعصابم خرد شده بود،  آخه منم کار داشتمو به فکر من نبودن که باید به کارم برسم. شب وقتی بابایی اومد دنبالم با اعصاب خراب آماده شدم و رفتم پایین گفتم همتون ...
11 آبان 1391