یاد ایام کودکی و مردم قسطنطنیه
سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــ امشب بعد از چند روز دوباره اومدم . اول از همه شرمنده جیگرطلام، آخه این روزا درگیره یه سری از آخرین کارهای پایان نامم بودم. آخه همین روزاست که استادم تماس بگیره تا تمام کارمو ببرم پیشش اما هنوز تمامش نکردم. یعنی اصلاً حس و حالش نیست که تمام کنم. هرچی مینویسم بازم یه سری از کاراش میمونه، انگاری طلسمم کردن. نیست خیلی توچشـــــــمم غروب منو جیگرمو مامانی و بابایی به همراه خاله حدیث رفتیم بازار و پارچه پرده دیدیم. بعدم خاله حدیث رو به شوهی خانش تحویل دادیمو راهی خونه مادرجون شدیم. امشب مامانی یادش رفت ک...
نویسنده :
خاله مرمر
0:55







