ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

ای شه اقلیم طوس، باز سلامٌ علیک

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس خاموش کن صدا را نقاره میزند طوس   میلاد شمس الشموس، خسرو اقلیم طوس   شاه انیس النفوس مبارک السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی، الامام الغریب یا علی بن موسی الرضا، آقای خوبیها سلام امروز اومدم با چشمهای گریون و اشک بار میلاد مبارکت رو بهت تبریک بگم. آقاجون اگه اشک میریزم از شادیه. شادم از داشتن شما. شادم از حضور شما در خاک کشورم. شادم که هر وقت دست به سویت دراز کردم بی جواب برنگردوندی.  آقاجون امروز تو صحن و سرات غلغله است. حرمت پره از آدمهایی که با دلی پر از درد و گرفتاری به سمتت اومدن. آدمهایی که میدونن اگه از هر جا م...
6 مهر 1391

یاد ایام کودکی و مردم قسطنطنیه

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــ امشب بعد از چند روز دوباره اومدم . اول از همه شرمنده جیگرطلام،  آخه این روزا درگیره یه سری از آخرین کارهای پایان نامم بودم.  آخه همین روزاست که استادم تماس بگیره تا تمام کارمو ببرم پیشش  اما هنوز تمامش نکردم. یعنی اصلاً حس و حالش نیست که تمام کنم. هرچی مینویسم بازم یه سری از کاراش میمونه، انگاری طلسمم کردن.  نیست خیلی توچشـــــــمم غروب منو جیگرمو مامانی و بابایی به همراه خاله حدیث رفتیم بازار و پارچه پرده دیدیم. بعدم خاله حدیث رو به شوهی خانش تحویل دادیمو راهی خونه مادرجون شدیم. امشب مامانی یادش رفت ک...
5 مهر 1391

اولین روز پاییز 91

دیشب عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه زهرا شام اومدن خونه ریحانه جونی.  فاطمه زهرا هم که یه کمی قاطی کرده بود و زودی عصبانی میشد  و همش بین ریحانه و اون جنگ بود.  دیروز فاطمه زهرا اولین روز مدرسه اش بود . فکر کنم واسه همینم خسته بود.  مامانی دیشب بعد از شام به ما کدو پخته یا همون کئی پته به زبون خودمون بهمون داد و کلی حال کردیم و روز 31 شهریور هر سال رو روز کئی خوران نام نهادیم. باشد که رستگار شویم خخخخ امروز روز اول مهره. اول پاییز. تو یه چشم به هم زدن تابستون اومد  و مهمون خونه هامون شد و زودی هم رفت. البته من خوشحالم که رفت. آخه ما هممون خانوادگی با گرما مشکل داریم. دیشب قرار شد ...
2 مهر 1391

مهربان خاله

دیشب گفتم که موقع خونه اومدنم ریحانه میگفت نرو، منم از اونجایی که بسیار بسیار مهربان تشریف دارم دلم طاقت نیاورد  و امشب دوباره کوله بارم رو بستمو راهیِ منزل مهربان خواهر شدم الان هم در جوار خواهر و شوهر خواهر و جیگرطلا هستم جای شما هم خالی جیگرم خیلی با آقاروباهه دوست شده و امشب میگفت لباسمو آقا روباهه تنم کنه. راستی امشب میخوام عکس محصولات باغچه حیاطمون رو براتون بگذارم. دل همتون آببببببببببببب این از زیتونمون که تو باغچه حیاطمون در میاد این از آلوچه کوهی که تو خونه ییلاقیمون در میاد خب حالا دلتون به اندازه کافی آب شد یا بازم بزارم؟؟؟؟؟   رفتم سر یخچال ...
31 شهريور 1391

مورچه خورون

فکر میکنین امروز دخترم چیکار کرد؟؟؟؟؟؟؟ کی میگه حلال زاده به داییش میره؟؟؟؟ جیگرم به خالش رفته امروز جیگرم دو تا مورچه رو سرامیکا دید سریع دولا شد و هر دوتا رو خورد البته به خاطر این کارش تنبیه شد.  بهش میگم برا چی مورچه ها رو خوردی؟  میگه این جا بود خوردم.  میگم خوب اون داشت میرفت خونش، تو هم وقتی داری میری خونت خوبه که آقا شیره بیاد بخورتت و بگه ریحانه اینجا بود خوردمش. همینجور نگام میکنه من مورچه ها رو میکشتم اونوقت جیگرم دُزش بالاتره اونا رو میخوره، کلاً مورچه ها از دست ما آسایش ندارن بعلهههه ما همچین فک و فامیلی هستیم ...
31 شهريور 1391

بابایی تولدت مبارک

سیلااااااااااااامممممممممم خوفین؟ خوشین؟ به من چه چیه؟ منتظرین تا از تولد بابایی بگم؟ دوست دارین ضد حال بزنمو نگم؟ بگم؟ نگم؟ بگم یا نگم؟؟؟؟ دیشب که گفتم مخ زنی جواب نداد و مامانی قصد کرد که کیک تولد بابایی رو خودش درست که.  منم صبح رفتم بازار و موز واسه داخل کیک خریدمو راهی خونه ریحانه جونم شدمو  وقتی رسیدم مامانی یه ردیف از کیک رو درست کرده بود و میخواست ردیف دوم رو درست کنه.  تند تند کیک رو آماده کردیمو با امکاناتی که داشتیم تزئینش کردیم که خدا رو شکر چیز خوبی از آب در اومد.  خورشت شام رو هم آماده کردیمو همه جا رو تمیز کردیم که اگه بابایی اومد نفهمه قضیه چیه. مامانی به مهموناشم زنگ زد و دع...
30 شهريور 1391

تب 38 درجه

دیروز دایی مهدی و زندایی اثاث کشی داشتن. غروب شروع کردن به بار زدن و انتقالشون به خونه جدید. من و بابایی ریحانه هم رفتیم کمک شب که بارها رو منتقل کردیم یه کم وسایلو جا به جا کردیمو همگی با هم رفتیم دنبال ریحانه و مامانی، مامانی میگفت ریحانه یهو تب کرده و تبش شده 38 ریحانه وقتی اومد تو ماشین اصلاً حال نداشت.  قبلاً همیشه کلی میخندید و جیغ جیغ میکرد اما دیشب فقط لبخند میزد. قیافش داد میزد که حال نداره واسه شام رفتیم خونه مادرجون. موقع شام هر چی به ریحان گفتیم بیا شام نیومد   رفت یه گوشه دراز کشید. پدرجون رفت پیشش کلی باهاش حرف زد و شوخی کرد اما اون همینطور دراز کشیده بود و حال نداشت. وسطای شام بو...
28 شهريور 1391

مشروح اخبار

با سلام خدمت خوانندگان عزیز این جانب خاله مرمر از شبکه خبریِ مرمری در خدمت شما عزیزان هستم ریحانه جیگر طلا دیروز به همراه جناب پدر و سرکار مادر به مطب دکتر مراجعه کرده  و دکتر تشخیص فرمودند که آقااااااااااااا جیگره ما گلوش چرکی شده از اینرو یه شیاف دیکلوفناک مرحمت فرمودند که در سه سوت تب جیگر رو پایین آورده و الان جیگر در سلامت به سر میبره. بنده هم امروز ظهر نقشه تلپ شدن رو طرح ریزی و در یک عملیات انتحاری عملی کردم.  الان هم در منزل جیگر کنگر خورده و لنگر انداختم جای دوستان سبز شب همگی با هم رفتیم نمایشگاه پاییزه و برای جیگرطلا دفتر نقاشی و مداد رنگی و چندتا چیز دیگه خریدیم که به ...
28 شهريور 1391

خرید برای تولد بابایی

بعد از ظهر من و مامانی و ریحانه جونی با هم رفتیم بازار. آخه فردا تولد بابایی ریحانه است. مامانی واسه شوهی خانشون یه ست کاپشن و شلوار ورزشی خریدن اوووووووووووووو کی میره این همه راهو.  حالا که چی مثلاً (حسود هم خودتی) منم که واسه اعلا حضرت صندل و عطر خریدم. جالب اینجاست عطر بابایی رو با اولین عطری که آقاهه معرفی کرد انتخاب کردیمو خریدیم. اما آقاهه گفت عطرتون اشانتیون داره. تازه اینجا بود که کارمون گره خورد حالا مگه میتونستیم انتخاب کنیم از هر بویی یه ایراد میگرفتیم.  اصل موضوع رو حل کرده بودیم اونوقت تو فرعش گیر کردیم بالاخره به پیشنهاد خود فروشنده یکی رو انتخاب کردیمو گرفتیم ...
28 شهريور 1391