ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

یه روز پر حادثه

امروز بعد از ظهر دوره خونه خاله حلیمه دعوت بودیم.  من که ظهر با خود خاله حلیمه رفتم خونشون و وظیفه کوزتی رو به نحو احسن به جا آوردم.  البته یه سری خسارت هم دادیم.  خاله حلیمه از دیشب هی سرش بلا میومد. مثلا دیشب ظرف شکستو تیکه اش رفت تو کف پاش.  امروز در شکلات خوری محکم افتاد زمین اما خدا رو شکر به خاطر جنس بسیار خوبش نشکست . دوباره موقع کار کردن وقتی خواست یه وسیله رو از روی کابینت برداره دستش خورد به لبه جا میوه رو کابینتو دستش پاره شد.  البته پاره که چه عرض کنم. کاملا قاچ خورد و تا ته رفت. من که با دیدنش دست و پام شل شد.  زودی مامان خاله حلیمه واسش پاندپیچی کرد تا شب که بره درمانگاه. دوبا...
25 مهر 1391

هندونه ایه هندونــــــــــــــــــــــــه

امرزو قرار بود همراه عمو سعید و خانوادش بریم جنگل اما چون دیشب ریحانه رفته بود مهمونی و یکی از بچه ها اونجا سرما داشت ریحانه هم سرما خور د  و حالش خوب نبود. واسه همینم نرفتیم. به جاش این جانب خاله خانباجی خان رفتم دانشگاه و پایان ناممو از استادم تحویل گرفتمو با سبدی در زیر بغل که  پر شده بود از هندونه هایی که استاد گرامی بهم تقدیم کرده بود راهی خونه شدم.   همینکه پام به خونه رسید تمام  اون هندونه ها رو تحویل مادرجون دادمو مادرجون مهربون هم کلی ذوق کرد  و از خود بی خود شد  که از عواقب این بیخودی شدن 5000 تومان پول ناقابل بود که تقدیم بنده شد. منم سرمست از این همه تقدیمی دیگه در زی...
22 مهر 1391

یه بوس خوشمزه

سلام سلام صدتا سلام امشب خوشحالم. . . .   همینه که هست .  هر کی مشکلی داره بگه تا حلش کنم میدونین چرا خوشحالم؟؟؟؟؟؟؟؟ نه نمیدونین،  امشب جیگرم بوسم کرد.  یه بوس خوشمزه و جیگر آب کن دل همنون آبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شب جیگرم همراه مامانی و بابایی اومد خونمون. تو بغلم بود و با اشتهای تمام در حال خوردن بادمجون بود.  مامانی بهش گفت ریحانه با لب و لوچه روغنی خاله مرضی رو بوس کن. ریحانه هم زودی بوسم کرد. آخ نمیدونین چقدر خوشمزه بود .بعد شم با دستمال صورتمو پاک کرد. کلی دلم ضعف رفت مامانی میگفت مامان بزرگ و عمه طو...
21 مهر 1391

تنها در خانه

دیشب آخر شب ریحانه همراه مامانی و بابایی اومدن دنبالم و با هم رفتیم خونشون. آخه مامانی فردا کلاس داره و منم میشم ملک عذاب ریحانه .  خخخخ دور از جونم شکسته نفسی کردم میشم فرشته نجات شب ریحانه جونم قبل از خواب اومد پیشمو صورتمو یه بوس محکم کرد.  خواستم گفته باشم تا دلتون بیشتر بسوزه.  کلاً این روزا رفتم تو کار سوخت و سوز صبح که یه بار ریحانه با گریه بیدار شد  و میگفت بابایی رفتــــــــــــی؟؟؟ مامانی هم زودی بابایی رو به ریحانه نشون داد و دوباره خوابید. چند ساعت بعدش بابایی یواشکی رفت سرکار. مامانی هم که ساعت 11 کلاس داشت. تا اون موقع منو ریحان بیدار شدیمو تو آشپزخونه در حال صبحونه خوردن بودیم...
21 مهر 1391

شیرین ترین لحظه زندگی

امروز جیگر خاله برای دومین بار تو مسابقه شرکت کرده. مسابقه «شیرین ترین لحظه زندگی من» وبلاگ کودک من. اما این دفعه قرار نیست کسی بهش رأی بده و یا من براش تبلیغات کنم. در اصل این یک مسابقه نیست. بلکه قراره این بار دیگران رو در شیرین ترین لحظه زندگیمون سهیم کنیم.  اینم یکی از شیرین ترین لحظه های زندگی ما در کنار جیگرطلا مسابقه شماره 4 (شیرین ترین لحظه زندگی من ) ...
21 مهر 1391

جشن مهرگان مبارک

می‌ستاییم مهر ِدارنده ی دشت‌های پهناور را، او که به همه‌ی سرزمین‌های ایرانی، خانمانی پُر از آشتی، پُر ا ز آرامی ‌و پُر از شادی می‌بخشد … جشن بزرگ مهرگان، جشن پیروزی حق بر   باطل و به زنجیر کشیدن ضحاک به دستان فریدون بر تمام پارسیان مبارک. ...
21 مهر 1391

ماجرای سوییچ

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام ما برگشتیم. جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. پنج شنبه بعد از ظهر تمام وسایلمون رو جمع کردیمو رفتیم دنبال عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه زهرا. وقتی از شهرمون خارج شدیم احساس گرسنگی میکردیم. البته قبل از حرکت ناهار خورده بودیم. دوباره اون حس گرسنگی اومده بود به سراغمون. وقتی رسیدیم به کوه دیگه شب شده بود. تندتند وسایل رو جا به جا کردیم. هوا هم خیلی سرد بود. بابایی و عمو سعید هم تو تراس کرسی رو آتیش کردن. وااااااااااییییییی نمیدونین چقدر زیر کرسی گرم بود و کیف میداد. واسه شام هم مامانی آش بار گذاشت. به خاطر سابقه قبلیمون این دفعه که میرفتیم همراهمون کلی غذا بردیم ...
21 مهر 1391