ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

91.1.11

سلام به همه نی نی های ناز  سلام به جیگر طلای خوب خودم. عزیز دلم حالت خوبه؟  امروز میخوام عکسهای گردشمون تو جنگل رو بگذارم که 11 فروردین 91 همراه بابایی و مامانی رفتیم. که خیلی هم سرد بود. دخترم عاشق شکلاته هر چقدم که بهش بدی بازم میخواد. اینجا هم داره میگه شو با اینکه یه دونه شو تو دستشه بابایی جیگرمو برده بالای درخت، جیگرم اصلا نترسیده جیگرم در حال رانندگی یه لحظه تنهاش گذاشتیم ظرف شیرینی رو خالی کرده اینم از منو جیگر طلا جدیدا جیگرم خیلی از کلمات رو میتونه بگه مثل: شو : شکلات آشو: قاشق آئی: دایی دیگه به جا مَمَ ...
25 آبان 1391

ریحانه بداخلاق میشود

سلام جیگرطلای خاله امروز من و مامانی با هم رفتیم کلاسspss بعدشم کمی تو بازار گشتم تا بابایی و جیگرطلا بیان دنبالمون. مامانی میگفت امروز جیگر خیلی اذیتش کرد. می گفت همش جیغ زد و گریه کرد. جدیدا وقتی صبح بیدار میشه و بابایی رو تو خونه نمیبینه همش گریه می کنه و میگه بابایی بابایی. یا همش میگه دَدَ. تازگیا خیلی دَدَری شده. همش باید ببریمش بیرون تا ساکت باشه و اذیت نکنه.مامانی بیچاره هم همینقدر که اومده بود کلاس یه کوچولو سرش هوا خورد. قبل از اینکه بابایی و جیگر برسن مامانی واسه جیگر تل و گیره مو خرید. وقتی بابایی اومد هنوز ریحانه عصبانی بود و اصلا نمیخندید. بابایی هم ما رو برد پارک تا جیگر تاب سواری کنه.  تو راه وقتی مامانی...
25 آبان 1391

ریحانه و دایی

صبح مامانی و خاله رفتن کلاس. البته سرم شیره مالیدن و رفتن. سر صبحانه هی بهم وعده تخم مرغ آبپز میدادن. یهو مامانی گفت من برم تخم مرغ ریحانه رو از آشپزخونه بیارم. یه کم بعدش خاله گفت مامانی چرا نیومد؟ من برم تخم مرغ ریحان رو بیارم. اما دیگه بر نگشتن. بدجنسا به بهونه تخم مرغ آوردن از خونه رفتن بیرون. آخرشم مادرجون تخم مرغ رو واسم آورد.  مامانی و خاله ظهر اومدن خونه، بعد ناهار هم من و مامانی با هم رفتیم مهمونی، خونه دوست مامانی. غروب که رسیدیم به خونه مادرجون یهو دیدیم دایی مهدی و زن دایی هم اومدن. راستی مادرجون واسم یه صندلی قرمز خریده که هر وقت رفتم خونشون روی اون بشینم. آخه من همیشه تو خونشون می رفتم رو جانونی مینشستم.  ...
25 آبان 1391

یه هفته دور هم

سلام دوست جونیا حالتون خوبه؟ من که خیلی خوبمٰ خدا رو شکر. آخه الان تقریبا یک هفته ست که ما خونه مادرجون چتر باز کردیم. خیلی خوش می گذره. تازه دایی مهدی و زندایی هم هستن. جاتون خالی. روزها همگی میرن سر کار و دوباره شب همه دور هم جمع میشیم. مادرجون هم واسه من یه سبد پر از قابلمه و زودپز و گاز خریده. روزها با خاله جون خاله بازی می کنیم. بَ بَ می پزیم و می خوریم. کلی با دایی بازی میکنم. در کل خیلی خوش می گذره.خدا کنه همیشه همینطوری دور هم شاد و خوشحال باشیم. منم که گل سر سبد جمعم. خیلی حال میده.   ...
25 آبان 1391

برف بازی

دوست جونیا روز جمعه من و مامانی و بابایی و خاله مرمر با هم رفتیم بیرون از خونه. بابایی ما رو برد کوه. اولش من همش خواب بودم اما وقتی بیدار شدم دیدم دور و برم پر از برفه. روی کوه پر از برف بود. همگی از ماشین پیاده شدیمو برف بازی کردیم. من و خاله واسه مامانی برف پرت کردیم و خندیدیم. کلی هم خاله واسمون عکس گرفت. با اینکه من سرما داشتم اما خیلی بهم خوش گدشت. آخه برف بازی خیلی مزه داره. شب هم طبق معمول رفتیم خونه مادرجون که بیشتر بهمون خوش بگذره. اینم از عکسهام:   ...
25 آبان 1391

عکسهای جدید جیگرطلا

سلام جیگرطلای خاله شرمندتم که این چند وقتی به وبلاگت سر نمیزدم، آخه جوجو امتحان داشتم که خدا رو شکر حالا تموم شده.  راستی سلام نی نی وبلاگیا، حالتون خوبه؟  امشب میخوام عکسای جدید جیگر طلا رو بگذارم. ریحانه جونم ماشاالله روز به روز داره بزرگتر و زرنگتر میشه. اللهم صل علی محمد و آل محمد(وعجل فرجهم) خب اینم از عکسهای جیگرم: امان از دست مامانی که با کارتون جیگر رو سرگرم کرده و این بلا رو سرش آورده. الهی بگردم که جیگرم اصلا حواسش نیست داره چه شکلی میشه.  اما خدائیش بهش اومده     اینم از عکسهای جدید ریحانه جونم ازتون خواهش میکنم وقتی ع...
25 آبان 1391

عاشورا

سلام جیگر طلای خاله، عزاداریت قبول عزیز دلم صبح روز عاشورا همراه من و مامانی و بابایی و مادرجون اومد به مراسم امام حسین و دسته روی. که تو خیابون خاله حدیثه و عمو عباس و طهورا جون رو هم دیدیم. بعد از ظهر هم من و مامانی و بابایی و جیگر طلا رفتیم آستانه ملا محمد شهر آشوب، کلی هم دسته عزاداریه امام حسین دیدیم و باهاشون عزاداری کردیم. اینم از عکس جیگر طلا در حال شصت خوردن و تماشای دسته     ...
25 آبان 1391