بدون عنوان
بعد از ظهر ریحانه جونی همراه مامانی و بابایی اومدن خونه مادرجون،
مامانی تعریف میکرد امروز تلویزیون داشت فیلم میوه ممنوعه میداد و خانومه تو فیلم گریه میکرد.
ریحانه رفت جلو تلویزیون و هی میگفت خانم، خاله، عزیز گریه نکن. گریه نکن. آقا عمو گریه نکن. دسمال میخوای؟
بعدم رفت یه دستمال کاغذی برداشتو برد جلو تلویزیون و به خانومه تعارف میکرد و میگفت خانوم دسمال بگیر. من دسمال دارم. بیا. گریه نکن دسمال میخوای؟
قربون جیگرم که این همه دلسوزه.
یادمه یه روز که یهو گریم گرفته بود
ریحانه پیشم بود وقتی دید دارم گریه میکنم یهو لباش پیچ خورد و زد زیر گریه
منم سریع اشکامو پاک کردم گفتم ببین دارم میخندم
اما اون همینجور گریه میکرد و بغلم میکرد.
بعد از ظهر مامانی و مادرجون تو حیاط نشسته بودن و حرف میزدن ریحانه هم تو ماشین پدرجون نشسته بود. من از تو اتاقم اومدم بیرون به مامانی ریحانه گفتم بیا کارت دارم که ریحانه زودی گفت خاله مرضی الان میام الان میام. گفتم باشه بیا. دوباره گفت خاله مرضی صبر کن الان میام. انگاری من کارم لنگ اون بود همچین با عجله داشت میومد.
موقع افطار همش داشت دور سفره و ما میچرخید
. بعدم با کلی شیطنت خسته شد و خوابید. الانم خوابه


بدون عنوان
