بدون عنوان
دیشب جیگرطلای خاله افطار اومده بود خونه مادرجون. اول از همه سس رو خالی کرد تو فرنی و شروع کرد به خوردن. بعد از افطار ازش قول گرفتم که اگه بچه خوبی باشه، اگه دیگه شصت نخوره، اگه غذاهاشو بخوره، اگه حرف مامانی و بابایی رو گوش کنه بهش پاستیل میدم. اونم کلی گفت قول قول وسط این قول دادنا هم چندتا شیطونی کرد که گفتم پس یعنی پاستیل نمیخوای؟ یهو میخندید میگفت قول، پاستیل بده بعد از خوردن پاستیل طبق معمول شروع کرد به شصت خوردن و همه قولهایی که ازش گرفته بودیمو به فنا داد. ساعت 11 بود که رفتیم بازار. تو بازار یه جا بساط عروسک بود و ریحانه هی می گفت بَبَعی میخوام بَبَعی میخوام. بابایی و مامانی هم رفتن واسش بعبعی گرفتن. البته با س...
نویسنده :
خاله مرمر
16:37






