ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

سفر یک روزه

سلام نی نی ها  یه خبر جدید دارم واستون، سه شنبه صبح ساعت 4 مامانی بیدارم کرد که لباس تنم کنه آخه قرار بود همراه مامانی و بابایی و خاله مرمر برم تهران تا مامانی و بابایی واسه خونه جدیدمون پرده بخرن. وقتی از خونه حرکت کردیم فهمیدم که قراره دوست بابایی و خانمش همراهمون بیان. البته با ماشین خودشون. تو راه جاده هراز هوا خیلی سرد بود  و همه جا برف نشسته بود. اما تا برسیم تهران هوا بهتر شده بود اما بازم واسه من سرد بود.   من که همش تو بغل مامانی خواب بودم. وقتی رسیدیم تهران دوست بابایی وقتی خریدشو کرد برگشت بابل اما ما موندیم و کلی تو بازار گشتیم. البته من که همش یا تو کالسکه بودم یا تو بغل بابایی. فقط یه تو م...
24 مرداد 1391

91.1.1

امروز ریحانه جون و مامانی و بابایی به همراه دایی مهدی و زندایی ناهار بودن خونه مادرجون. مامانی واسه ریحانه جون لباس نو دوخته بود که خیلی بهش میومد اینم عکسهای جیگر طلا ...
24 مرداد 1391

دریا

جمعه من و ریحانه و مامانی و بابایی با هم رفتیم دریا. تو ساحل نشستیم و چایی خوردیم ریحانه هم بازی کرد. اینم از عکسهای گردش جمعه این هفته: ...
24 مرداد 1391

دیدار با طاها

امروز ناهار رفتم خونه مامان دوستم ( عالمه جون )، آخه مامانش از مکه اومده بود . طاها کوچولو هم اونجا بود. ماشاالله هزار ماشاالله خیلی بزرگ و بامزه شده. شیطون بلا 6 تا دندون هم داره. اولش که رفتم خواب بود اما بعدازظهر بیدار شد. بعدازظهر هم مادرجون و ریحانه و مامانی اومدن اونجا. ریحانه جون هم با شیطون بلا بازی کرد. حتی یه بارم به زور و اصرار طاها رو بغل کرد اما زودی گذاشتش پایین. کلی با اسباب بازیهای طاها جون بازی کرد. شب هم همراه بابایی و مامانی رفت خونه عزیز و آقاجون.       ...
24 مرداد 1391

سیزدهمون به در شد

سلام دوست جونیا خوبین؟ 13 روز عید بهتون خوش گذشت؟ به من که خیلی خوش گذشت، کلی مهمونی رفتم، کلی آجیل با پوست خوردمو دعوام کردن، کلی شو خوردم همون شکلات بزرگا، کلی هم عیدی گرفتم.  امروز هم که 13 به در بود و ما هم رفتیم به گشت و گذار تو طبیعت. البته همراه مامانی و بابایی و پدرجون و مادرجون و خاله مرمر. البته تا ظهر داشتیم دنبال جای مناسب میگشتیم آخه همه جا پر از آدم بود و جا واسه ما نبود. بالاخره با راهنمایی پدرجون رفتیم جنگل و یه جای خوب و ساکت پیدا کردیم و کباب و غذاهای خوشمزه زدیم تو رگ. یه عالمه بع بعی دیدم. اینم از عکسهای امروزم:     ...
24 مرداد 1391

یه روز پر سود واسه جیگرطلا

 سلام چهارشنبه آخر شب ریحانه جونم همراه مامانی و بابایی اومدن خونمون، شب خوابیدن هم خونمون موندن آخه مامانی صبح کلاس داشت بابایی هم که می رفت سر کار، ریحانه جون باید پیش من و مادرجون میموند. صبح بعد از صبحانه جیگرطلا کمی تو حیاط پابرهنه راه رفت و دست کرد تو سطل آشغال. مادرجون گفت آماده بشید بریم بازار واسه جیگر طلا دمپایی بخرم. من و جیگر هم زودی آماده شدیم. از خونه تا بازار جیگر طلا بچه خوبی بود و دست منو داشت. قبل از اینکه از خونه بریم بیرون مادرجون داشت پول میذاشت تو جیبش که ریحانه دید و اصرار که پول بده. مادرجون هم یه اسکناس 5000 تومنی داد دست جیگر. اونم تا بازار پولو تو دستش داشت. وقتی مادرجون واسه جیگر دمپایی...
24 مرداد 1391