بستن تبلیغات

ریحانه جیگر طلا


ریحانه جیگر طلا

ریحانه جونم جون در جونم

 قابل توجه آقایونی که میآن اینجا و نظر نمیگذارند1

دعا میکنم کچل بشن و همه موهاشون بریزه بعد برن مو بکارن. بعدش اسمشون حج واجب در بیاد. مجبور بشن همه موهاشونو از ته بزنن. آخ بخندیم1آخ بخندیم1

  

قابل توجه خانمهایی که میآن اینجاونظر نمیگذارند1:

همون دعایی که واسه آقایون کردم سر شوهراشون بیاد بعد همه راه برن و به شوهراشون بگن کچل کچل

1

تاريخ پنجشنبه 28 دی 1391سـاعت 20:00 نويسنده خاله مرمر|

1391/2/18,19

سامبولی

عامو ما یک سالی بود که تصمیم داشتیم خانوادگی بریم حجامت اما قسمت نمیشد. تا اینکه امسال بهار تصمیم گرفتیم هر جوری شده این کار رو بکنیم و بنده هم دیروز نوبت گرفتمو طلسم شکسته شد.

دیروز غروب منو مامانی و ریحانه و بابایی و دایی مهدی نیم ساعت مونده به تعطیل شدن درمانگاه رفتیم برای حجامت. که بابایی و دایی و من حجامت رو انجام دادیمو  خین و خین ریزی به پا کردیم، قرار شد مامانی فرداش حجامت کنه.

بعد از حجامت هم بابایی ما رو رسوند خونه دایی مهدی و زندایی هم همش با چایی عسل ازمون پذیرایی میکرد تا حالمون سر جاش بیاد.نایت اسکین وقتی هم که بابایی کاراش تمام شد اومد دنبالمون

حالا امروز صبح من خواب بودم که ریحانه خانمی همراه بابایی اومد خونمون آخه مامانی باید میرفت مدرسه.مامانی میگفت صبح ریحانه خیلی ریلکس تو بغل بابایی نشسته بود و گفت: مامانی کار نداری؟؟ من رفتم خونه مادرجون.

یعنی یه همچین بچه ای با چنین روحیه مادر دوستی داریم. انگار نه انگار که مامانه خونه تنهاست.

حالا وقتی بابایی ریحان رو رسوند و خودش خواست بره خانم جیغ و گریه میکرد که منم بیام. آخرش مادرجون مجبور شد سر صبح بهش وعده بستنی بده شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےکه ریحانه با شنیدن اسم بستنی آروم شد و به بابایی گفت صبر کن بستنی رو بگیرم بعد بریم. اما تا بخواد بستنی رو بگیره بابایی فلنگ بست و در رفت.

بعدشم اومد بالا سر منو آروم صدا میزد که پاشو بریم صبحانه بخوریم. هر چی گفتم شما برو من خودم میام بی خیال نشد و گفت نه صبر میکنم با هم بریم. بالاخره هم موفق شد و بلندم کرد.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم
 www.pichak.net
 كليك كنيد

خدا رو شکر صبحانشو با وجود عمو پورنگ کامل خورد.

قبل از ظهر هم دایی مهدی و زندایی یه سر اومدن پیشمونو پدرجون واسمون بستنی خرید. یعنی دومین بستنی امروز ریحان. حالا بقیه بستنیها رو هم به زور از چنگش در آوردیم.

ظهر که بابایی و مامانی اومدن ریحان تو بغل بابایی خوابید و غروب که بیدار شد رفتیم درمانگاه تا مامانی حجامت کنه و بعدشم رفتیم بازار که واسه تولد زندایی که فرداست کادو بخریم.

شب بعد از شام هم رفتیم خونه عو سعید و ریحانه و فاطمه زهرا کلی با هم بازی کردن و آخرشم موقع برگشتن ریحانه به خاطر خمیر بازی کلی گریه کرد و با لب و لوچه آویزون از فاطمه میخواست تا خمیر ها رو بهش بده چون ریحانه خمیر نداره. به زحمت تونستیم راضیش کنیم و ببریمش تو ماشین.

وقتی رفتیم خونه مادرجون خانم بلا رفت بغل مادرجون و گفت شب میخواد همین جا باشه. هر چی بابایی و مامانی گفتن که اگه ما بریم شما تنها میشی قبول نمیکرد و میگفت میخوام اینجا بخوابم. اما همینکه بابایی ماشین رو روشن کرد گفت پشیمون شدم میخوام بیام.19482_eva.gif بعدم با پدرجون که فردا صبح راهیه کربلا میشه خداحافظی کرد و رفت.

ببخشید که جدیدا پستام عکس ندارهhttp://www.freesmile.ir/smiles/29682_gholi_poshte_parde.gif. به زودی یه پست جدید واسه عکسهاش میگذارم

تاريخ جمعه 20 ارديبهشت 1392سـاعت 1:57 نويسنده خاله مرمر| |

سلام

امروز مادرجون از بازار کلی باقالی خریده بود که باید پوست میکندیم. بعد از ظهر هم منو مادرجون همشون رو پوست کندیمو میخواستیم بشوریمشون که یهو زنگ زدن.

ریحانه جونی و مامانی و بابایی اومده بودن و بابایی میخواست بره بیرون به کاراش برسه واسه همینم دو تا خانما رو آورده بود پیش ما که تو خونه حوصلشون سر نره. چون ریحانه به باقالی حساسیت داره و اصلا نباید باقالی دور و برش باشه زودی تمام باقالیها رو جمع کردیم و با ظرف گذاشتیم تو حمام. پوستهاشونم مادرجون برد انداخت تو سطل سر کوچه.

بعدشم منو مامانی و ریحان رفتیم بازار پیش خونمون و مامانی واسه ریحان یه تیشرت و شلوارک خرید.

شب وقتی بابایی اومد مادرجون واسمون آلوچه آورد خوردیم و ساعت 10 بود که تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم. اولش اصلا گشنمون نبود اما تو خیابون منو بابایی گشنمون شد. بعد از کلی فکر که بریم غذا بخوریم یا بستنی؟ بستنی رو انتخاب کردیم. جلو بستنی فروشی که پارک کردیم کنار ماشینمون یه ماشین دیگه بود که داخلش یه مامانه با یه پسر کوچولو بودن.

پسر کوچولو به محض دیدن ریحان خندید و برای ریحان دست تکون داد. ماشاالله اونقدر شبیه رادین جونی بود که من اولش فکر کردم رادینه آخه هم قیافش شبیه رادین بود هم مثل اون خیلی با محبت بود. اما وقتی مامان و باباش رو دیدم فهمیدم اونا نیستن. 19482_eva.gif

بالاخره ریحان و پسر کوچولو هی با هم بای بای میکردنو بوس میفرستادن و تو سه سوت کلی با هم دوست شدن.

بعد از خوردن بستنی خواستیم بریم خونه که منو بابایی هنوز گشنه بودیم. تصمیم گرفتیم بریم پیتزا نشاط و غذا بخوریم. اونجا هم یه دلی از عزا در آوردیم و برگشتیم خونه.

تاريخ چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392سـاعت 1:04 نويسنده خاله مرمر| |

 1392/2/16

سامبولی بلیکم

امروز دایی مهدی به یه مناسب خیلی خوب که انشاالله اگه خدا بخواد بعدا میگم برامون بستنی خرید و سهم ریحان جونی هم گذاشتیم یخچال که هر وقت اومد خونمون بدیم بخوره. که خدا رو شکر شب وقتی بابایی میخواست جلسه قرآن مامانی و ریحانه رو آورد پیشمون.

اول منو مامانی و ریحانه جونی سه تایی تمام ناخنهامو لاک زدیمو ریحانه هم ناخنهای پاشو هر کدوم یه رنگ رو زد. بعدشم منو ریحانه با هم رفتیم پایین و بستنی خوردیم.

دو نوع بستنی داشتیم. یکی یخی فالوده ای یکی هم سنتی که ریحانه یخی رو انتخاب کرد. یه دونه دیگه هم یخی بود که من واسه خودم آورده بودم اما ریحان اون یکی رو هم گرفت و گفت این واسه من. گفتم خب پس من چی بخورم؟؟؟؟؟؟؟؟

ریحانه هم با یه حالت نگران گفت: اگه بدم تو بخوری اونوقت مامانی چی بخوره؟؟؟؟؟؟؟

گفتم واسه مامانی هم بستنی هست. با شنیدن این حرف خیالش راحت شد و بستنی رو داد بهم تا بخورم.

اینقدر از خوردن این بستنی کیف کرده بود که همش میگفت خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوشِمَزه است. من خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بستنی دوست دارم.

بعد از خوردن بستنی تو حیاط آهنگ گذاشتمو دو تایی با هم کلی رقصیدیمو ریحان مو به مو حرکات منو انجام میداد. بعضی جاها هم که من از رقصش کیف میکردم همش میگفتم الهی خاله فداش بشه. اونم به من میگفت فدات بشم

مادرجون هم که شام رو درست کرد میخواست بره از سرکوچه نوشابه بخره. ازمون پرسید نوشابه بخرم؟

ریحانه اولش گفت آره اما بعدش زودی گفت نه مادرجون نخر. من میخورم جیش میزنم شلوارم نجس میشه اونوقت مامانی عصبانی میشه.

بچم هر وقت نوشابه میخوره هر 5 دقیقه دستشویی میره. خودشم دیگه اینو میدونه.

وقتی مادرجون میخواست بره خرید ریحانه هم همراهش رفت و وقتی برگشتن ریحانه تو دستش یه ظرف میوه شاتوت داشت و دور دهنشم سیاه بود. مادرجون میگفت وقتی داشتم خرید میکردم ریحانه تو مغازه میوه فروشی رفت سر وقت شاتوتها و مشغول خوردن شد که منم واسش خریدم.

اصلا اجازه نمیداد بشوریمشون همینجور نشسته همه رو میخورد و وقتی میخواستیم ازش بگیریم جیغ میزد. تمام زبونش سیاه شده بود.

بعد از شام هم پدرجون چندتا از سی دی هاشو آورده بود که ببینه داخلش چی هست و دیدیم که مداحیه. کلی هم با مداحیا سینه زنی کردیمو ریحانه بعضی جاهاش جوگیر میشد و با مداحی میرقصید.

 اصلا بچم هلاکه رقصیدنه

تاريخ سه شنبه 17 ارديبهشت 1392سـاعت 1:25 نويسنده خاله مرمر| |

 1392/2/10,11,12

سلام

دوست جونیا، مامانای مهربون با تاخیر روزتون مبارک. امیدوارم شاد و سلامت باشید.

ما که چهار شنبه غروب همراه عمه طوبی و بابایی و مامانی و ریحانه رفتیم بازار تا برای هر دو تا مامان بزرگ کادو بگیریم. کادوی مادرجون رو که همون شب گرفتیم اما برای عزیز نتونستیم چیزی که میخوایم رو پیدا کنیم و کلی هم بازار رو زیر و رو کردیم.

آخرشم واسه شام رفتیم خونه ریحانه جونی که بعدش بریم شاتوت اما متاسفانه دیر رسیدیمو شاتوت بسته بود.

دیشبم که ریحانه خانمی همراه مامانی و بابایی و عمه طوبی شام اومدن خونمون که دایی مهدی و زندایی هم بودن. شب هم کادوهای مادرجون رو دادیم هم به مناسبت روز معلم کادوی پدرجون و مامانی و زندایی رو تقدیمشون کردیم.

دیشب ریحانه از سر شب همش میگفت خاله مرضی بریم تبلد بیاریم. وقتی هم که بعد از شام صداش زدم تا بیاد کادوها رو ببریم از ذوق نمیدونست چیکار کنه. اولش همش میگفت واسه من تبلد گرفتین بعدش مامانی بهش گفت نه ریحانه جون واسه پدرجون و مادرجون تولد گرفتیم. به محض شنیدن زودی دویید تو اتاق و به همه گفت برای پدرجون و مادرجون تبلد گرفتیم.

وقتی کادو ها رو باز میکردیم یکی یکی کادوها رو بلند میکرد میرفت وسط اتاق و میرقصید. بعدم کادو رو به همه نشون میداد. ما هم کلی از این کاراش خندیدیم.

بچم اونقدر فهمیده است که وقتی مامادرجون بهش گفت ریحانه جون اینا رو بگیر برای شما گفت نه من خودم دارم اینا واسه شماست.

پدرجون هم به منو ریحانه هر کدوم 5 تومن عیدی داد که مثلا ما دلمون نسوزه.

امروز صبح هم که خواب بودم ریحانه و بابایی اومدن خونمون و مامانی رفته بود مدرسه. امروز دخرتم خدا رو شکر هم صبحانشو کامل خورد هم ناهارشو. 

خیلی هم دختر خوبی بود و اصلا کسی رو اذیت نکرد.

تاريخ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392سـاعت 16:11 نويسنده خاله مرمر| |

1392/2/8

سلام سلام سلام

خاله مرمر اومده با یه پست پر حرف و پر عکس

شنبه بعد از اذان مغرب و عشا بود که شماره خونه ریحانه جونی افتاد رو گوشیم. نیست منم خیلی زرنگمممممم زودی فهمیدم که این زنگ از اون زنگــــــــــــــــــــاست.....

بعععععله درست فهمیده بودم و از همون زنگا بود، مامانی بنده رو به صرف بچه داری با چاشنیه ناهار دعوت کرد. منم قبول کردمو تا یه ساعت بعدشم بابایی اومد دنبالم.

منم که میدونستم الان مامانی نشسته و داره درس میخونه واسه فردا و حتما هم تا حالا شام درست نکرده و زود هم میخواد بخوابه واسه شام از بیرون غذا گرفتم.

وقتی رسیدم ریحانه خانمی گفت خاله مرضی من جوجه دارمو سه تا جوجه کوچولو رو که تو یه سبد گذاشته بود رو نشونم داد. مامانی گفت بعد از ظهر ریحانه رفت شرکت جوجه کشیه آقاجون و از اونجا سه تا جوجه گرفت.

بعدم مثل همه بچه ها تا جایی که میتونست جوجه های بیچاره رو فشار میگرفت و دل و جیگرشون رو قاطی میکرد.

بعد از شام جوجه ها رو گذاشت یه گوشه که بخوابن اما بعد از چند دقیقه رفت بالا سرشون جوجه ها شروع کردن به جیک جیک کردن. گفتم ریحان آروم حرف بزن بگذار اینا بخوابن. اما کو گوش شنوا؟؟؟

هی میگفت خاله مرضییییییی اینا بیدار شدن، هی من میگفتم خب اگه حرف نزنی میخوابن اما باز ریحان تکرار میکرد. چند بارم گفت خاله مرضیییییی اینا بیدار شدن گریه کردن غش کردن.  منم دیدم این ول کن نیست و این حرفا هم فقط یه معنی داره گفتم خب حالا به نظر خودت باید چیکار کنیم؟؟؟؟؟

اونم گفت: باید بگیرمش ببرم باهاشون بازی کنم تا گریه نکن

گفتم باشه ببر. تو که از اول میخواستی همین کار رو بکنی

شب مامانی و بابایی وریحان خوابیده بودن و من مثل همیشه بیدار بودم. سر و صدای جوجه ها هم دیگه اذیتم میکرد بردمش تو یه اتاق تاریک اما دیدم جیک جیکشون به جیغ جیغ تبدیل شده مجبور شدم بابایی رو صدا بزنم. بابایی هم جوجه ها رو برد طبقه پایین که کسی نیست.

صبحم مثل هر هفته یکشنبه ریحانه با گریه بیدار شد و میگفت باباییییییییی، باباییی رفت منو نبرد. بعدم تمام اتاقا رو گشت و پیداش نکرد آخرشم اومد پیش من و رو دستم خوابید.

وقتی دومین بار از خواب بیدار شدیم ریحان همونجور که دراز کشیده بود گفت خاله مرضی عکسمو نگاه کن. منم عکسهای ریحان که رو دیوار بود رو نگاه میکردم. بعدشم عکس عقد مامانی و بابایی رو نشونم داد و با یه حالت ناراحت گفت اینجا بابایی و مامانی خودشون رفتن عروسی اما منو نبردن. به من گفتن خونه باش غذا درست کن.

از این حرفش کلی خندم گرفت. 

بعدشم که با هم صبحانه خوردیم و ریحانه هم این وسط همش خبر جوجه هاشو میگرفت که نبودن. گفتم اگه صبحانتو کامل بخوری میرم دنبالشون اونم راضی شد بخوره و منم جوجه ها رو براش آوردمو با هم بازی کردیم.

هر چند دقیقه هم ریحانه یه فشار به هر کدوم از جوجه ها میداد و به زور بهشون میگفت راه برین. وقتی مامانی اومد گفتم امروز این جوجه ها رو ببرین گتاب وگرنه ریحان اینا رو تا نکشه ول نمیکنه. هر جا میرفت جوجه ها رو با خودش میبرد.

بعد از ناهار بابایی میخواست بره گتاب تا تو چیدن آلوچه ها به عمو سعید کمک کنه. منو مامانی و ریحانه هم همراهش رفتیم و چند دقیقه بعدشم عمه طوبی و عزیز هم اومدن پیشمون. خیلی بهمون خوش گذشت و کمی هم رقصیدیم.

ریحانه هم تو گرما همش تو حیاط بود و داشت بازی میکرد. غروبتر هم که هوا خنک شد رفتیم داخل باغ عکس گرفتیم . چندین بار هم در نقش زنبورای عسل شیره های شیرین وسط گل درخت پرتقالا رو خوردیم. واقعا شیرین و خوشمزه بودن. کلا یه درخت رو دهنی کردیم رفت و وقتی برگشتیم بابایی دستش درد نکنه واسمون املت درست کرد و زدیم تو رگ. واقعا خوشمزه شده بود.

تو راه برگشت هم ریحانه تو ماشین خوابید. بابایی هم وقتی رسیدیم خونه رفت ورزش. منو مامانی هم تو اتاق مشغول دیدن عکسهای امروزمون بودیم که یهو یه صدا شنیدیم. اولش بی خیالی طی کردیم اما بعدش بازم شنیدیم. یهو ترسیدیمو از اتاق اومدیم بیرون منم از ترس همش میگفتم یا علی یا علی. یهو یه چیزی رفت پشت مبل که ما فقط سایشو دیدیم. نزدیک بود قلبم از کار بایسته که ریحان اومد بیرون. http://www.freesmile.ir/smiles/29682_gholi_poshte_parde.gif

خانم از خواب بیدار شده بود و قبل از اینکه بیاد پیش ما مستقیم رفت دنبال پاک کنهاش که پشت مبل افتاده بود.

بعد از اومدن بابایی همگی با هم رفتیم خونه مادرجون اما ریحانه خانمی همش تو قیافه بود و اصلا کسی رو تحویل نمیگرفت.

راستی امروز وقتی گتاب بودیم عزیز یواشکی جوجه های ریحانه رو داد به همسایشون تا براش بفروشه. شب هم وقتی اومدیم خونه ریحانه همش خبر جوجه هاشو میگرفت.

برو ادامه


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه 9 ارديبهشت 1392سـاعت 13:41 نويسنده خاله مرمر| |

1391/2/4

سلام به روی ماهتون

دیروز دوره دوستان خونه خاله حدیثه بود، منو مامانی و ریحانه هم ظهر با هم رفتیم خونشون و بعد از یک ماه خاله حدیثه و طهورا جون رودیدیم.

ریحانه و طهورا جونی، با هم خیلی خوب و مهربون بودن و همون اولش رفتن تو اتاق طهورا و مشغول بازی شدن.

ریحانه هم که بازیه همیشگیش اینه: یه نایلون رو پر از اسباب بازی و لباس کنه، یه کیف کوچولو دست بگیره، شصت بزاره دهنشو و تو خونه راه بره.

بچم همش دلش میخواد مثل آدم بزرگا باشه. طهورا هم لگوهاشو آورد تا با هم بازی کنن. خوده طهورا مشغول ماشین درست کردن شد و ریحانه هم کمی با لگوها بازی کرد که امیر علی گل پسره خاله مهسا هم اومد. 

این دفعه خدا رو شکر خیلی کاری به هم نداشتن و هر سه تا با هم خوب بودن و هر کدوم مشغول بازی خودشون بودن. طهورا جونی اصلا ناراحت نمیشد به اسباب بازیهاش درست بزنن. فقط یه دمپایی صورتی داره که تو خونه همیشه پاشه. یه بار که در آورد ریحانه زودی دمپاییشو پوشید و طهورا هم همش به همه خواهش میکرد که دمپاییشو پس بگیرن. اما مامان حدیثه بارها بهش گفت بگذار یه کم ریحانه بپوشه زود بهت پس میده. وقتی دید طهورا بی خیال نمیشه گفت من نمیتونم برات کاری بکنم. خودتون باهم کنار بیاید.

منو مامانی هم کلی وعده وعید به ریحان دادیم تا راضی شد دمپایی رو بده. اما چند بار دیگه هم وقتی میدید دمپایی پیش طهورا نیست زودی میپوشیدشون.

موقع ناهار هم خدا رو شکر چون هر سه مشغول کارتون دیدن بودن غذاشونو خوردن. فقط ریحان نصف غذاشو باقی گذاشت و رفت سراغ بازی.

بعد از ناهار گفتیم همه بچه ها باید بخوابن. خاله مهسا که امیرعلی رو برد تو اتاق خوابوند. خاله حدیثه هم طهورا رو تو بغلش گرفت. ریحانه یه جورایی از خاله حدیثه حساب میبره. با اینکه خاله حدیثه اصلا دعواش نمیکنه یا اخم و تخم نمیکنه. همیشه با بچه ها مهربونه.

اما وقتی میگه همه چشماتون رو ببندین ریحان از ترس تمام مدت چشماش بسته بود. با اینکه تا مدتها خوابش نبرده بود. اولش کنار من دراز کشیده بود و بیچاره از ترس خاله حدیثه یواشکی با چشمهای بسته تو گوشم میگفت: خاله مرضی به مامانم بگو میخوام برم پیشش بخوابم.

منم مامانی رو اشاره زدم که بیاد پیش ریحن دراز بکش. وقتی هم مامانی ریحان رو گذاشت رو پاش همش چشماش بسته بود و با همون چشمهای بسته آروم به مامانی گفت من گشنمه. وقتی بلند شد که غذاشو بخوره با یه دستش تمام مدت یکی از چشماشو داشت. بعد از غذاشم زودی خوابید. 

اما زودتر از بقیه بچه ها بیدار شد. خاله هم کلی ازمون پذیرایی کرد و کلی خوش گذروندیم. آخرشم به همه بچه ها عیدی داد. البته بنده هم چون مجردم هر جا میرم عیدی میگیرم و تشویق میشم که برای همیشه مجرد باقی بمونم.

شب واسه شام هم مامانی و ریحانه و بابایی اومدن خونه مادرجون. 


تاريخ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392سـاعت 14:43 نويسنده خاله مرمر| |

 1392/2/2

سلام

شنبه اخر شب مامانی و بابایی اومدن دنبالم که برای فردا ریحان تنها نمونه. ریحان هم که تو ماشین نشسته بود و کمربندشم بسته بود. اما بسیور بسیور بداخلاق و سرسنگین بود........ حتی با یه من عسل هم نمیشد خوردش........

حتی اگه زیر چشمی هم نگاش میکردم جیغ میکشید و عصبانی میشد، شصتشو کرد تو دهنشو نشسته چرت میزد. بابایی هم اونقدر تو شهر ما رو چرخوند تا ریحان خانم بخوابه

قبل از اینکه بیان دنبالم پا درد شدیدی گرفته بودم و حالم خوب نبود. دیگه وقتی رسیدیم خونشون نزدیک بود از درد گریه کنم. با قرص و گرمای شومینه آروم شدم. صبحم با سر درد شدیدی بیدار شدم و ریحان هم وقتی بیدار شد مثل همیشه دنبال بابایی و مامانی میگشت.

اینقدر سرم درد میکرد که اصلا حال حرف زدن نداشتم، ریحان هم وقتی این حال منو دید خیلی مراعات کرد و آروم آروم باهام حرف میزد و اصلا اذیتم نکرد.

ظهر مشغول نقاشی کشیدن بودیم که مامانی اومد. منم قرص خوردمو سرم که آروم شد یه کم با ریحان خوابیدم. بعدشم با هم رفتیم تو حیاط که توپ بازی کنیم. عمه طوبی هم بود. سه تایی بازی کردیم و ریحان خیلی بهش خوش گذشت و خندید.

وقتی هم عمه میخواست بره خونشون ریحان لج کرد و به زور مجبورش کرد بیاد بالا. آخرشم عمه طوبی یواشکی از دست ریحان در رفت.

غروب بابایی ما رو برد بازار، ریحان هم تو بازار همش میگفت کاپ کورن میخوام. خیلی کاپ کورن دوست داره. به برکت ریحانه ما هم دلی از عزا در آوردیم.

وقتی بابایی براش کاپ کورن گرفت داد دست ریحان. ریحانم گفت: پس این دستم چی؟ این دستم خالیه

گفتیم خب باید یه دستت خالی باشه که بتونی غذا بخوری، گفت نه این دستمم باید داشته باشه. بابایی هم از عمو ذرتی یه لیوان گرفت که خانم شاکی شد پس قاشقش کو؟ حالا که قاشق گرفت گفت اینکه خالیه!!!!!!!!!!!!!

مامانی هم از ذرت خودش ریخت برا ریحان و ادا اطوار خانم کم شد.

آخرشم قد یه قاشق ذرت اضافه آورد و گفت میخوام بدم دایی مجتبی.

واسه شام هم خونه مادرجون بودن 

تاريخ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392سـاعت 14:44 نويسنده خاله مرمر| |

1392/1/29

سامبولی بلیک

دیروز چند شنبه بود؟؟؟؟؟ پنجشنبه

خب این یعنی مامانی کلاس داره و طبق معمول یا بنده باید برم خونشون یا ایشون باید بیاد خونه ما. اما این دفعه من نرفتم چون کار داشتم. به جاش مامانی و ریحان اومدن.

صبح ریحان خانمی که سرما خورده بود یه سیخ کباب خورد و بعدشم همش تو حیاط بود. هر چی بهش میگفتیم دختر بیا تو اتاق سرمات بدتر میشه . . . . حرف تو گوشش نمیرفت.

یه بارم که اومد تو اتاق با یه کاسه چینی قدیمی که داشت بازی میکرد یهو بی هوا کوبید تو سر مادرجون. منم که سرم تو گوشیم بود فقط یه لحظه صدای مادرجون رو شنیدمو بعدشم یه ضربه شدیدی به آرنجم وارد شد و نعره شان دور اتاق میدویدم.

بعدش فهمیدم ریحان وقتی اونو کوبید تو سرش مادرجون بیچاره از درد ظرف رو از دستش گرفت و خواست پرت کنه یه گوشه، اما از قضا نشونه گیریشون بسیور حرفه ای بود و کوبید تو آرنجم. حالا هر دو داد میکشیدیم از درد و ریحان هم که ترسیده بود رفت قایم شد.

وقتی دید اوضاع آروم شده رفت تلفن رو برداشت و شروع کرد شماره گرفتن.smile مادرجون گفت ریحان به کی زنگ میزنی؟  ریحان: به باباییم، میخوام بگم بیاد منو با خودش ببره

این حرف یعنی ریحان خانم با اینکه سر و دست ما رو داغون کرده بهش بر خورده که چرا ما جیغ کشیدیم.

ولی خداییش هنوز دستم درد میکنه. 

بعد از ناهار هم که همراه مامانی و بابایی رفت خونه. اما شب دوباره بعد از شام اومدن دنبالم که بریم خونه عمو سعید. 

تو خونه عمو سعید ریحان و فاطمه اولش خیلی با هم خوب بودن و کلی با هم خاله بازی کردن.

ما هم مشغول اسم فامیل شدیم که تو تمام مراحل با جرزنی های عمو سعید مواجه میشدیم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمنو مامانی و خاله اکی تو یه گروه. بابایی و عمو سعید هم تو یه گروه

ما بیشتر وقت رو مشغول بحث سر کلمه ها بودیم. مثلا یه بار عمو سعید گفت از بَ .دقت کنین از ب خالی نه بلکه از ب با فتحه. ما هم میوه رو نوشتیم بَلوط. اونوقت عمو نوشت بَلغور. عاقا هر چی ما میگیم بلغور چه ربطی به میوه داره!!!!! زیر بار نمیرفت و میگفت خب بلوط هم میوه نیست.اگرم میوه هست ما نمیخوریم بالاخره اونقدر کل کل کردیم که هممون کلافه شدیم و رفتیم سر یه بازی دیگه

آخرشم ساعت 3 شب اومدیم خونه. که دیگه ریحان و فاطمه هم یه جورایی با هم درگیر بودن و بیشتر از این اونجا میموندیم گیس و گیس کشی میشد.

 عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

1391/1/30

دیشب ساعت 3 که از خونه عمو سعید میومدیم قرار شد امروز هر ساعت که از خواب بیدار شدیمو هوا هم خوب بود بریم بیرون.

ظهر خاله اکرم زنگ زد که یکی از همسایه هاشونم میخواد باهامون بیاد و همگی با هم رفتیم بیرون. تو راه یهو هوا بارون شد و اونم چه بارونیییییییییی بعد از یه ربع یهو از یه جا به بعد دیگه بارون نبود اما بعد از 5 دقیقه دوباره از یه جایی بارون شدید شد.Smiley courtesy of www.FreeSmileys.org

ما هم که اصلا از رو نمیریم و رفتیم سد شیاده تو آلاچیق نشستیم و میوه و چایی و ناهارمون رو خوردیمو کلی هم خندیدیم. داخل سد پر بود از ماهی که عمو سعید یکی از ماهیها رو با دست گرفت. اما دوباره انداختیمش تو آب. آخه خیلی کوچولو بودن.

اما اونقدر زیاد بودن که اگه یه آدم میرفت داخل آب سه سوته میخوردنش

تو راه ریحان کلی حیوون دید. اسب، گاو، گوسفند، بز، سگ، غاز

موقع برگشتن هم سرشو گذاشت رو پامو خوابید. وقتی رسیدیم خونه هنوز هوا روشن بود. همسایه عمو سعید رو رسوندیم خونه و خودمون با عمو سعید و خاله اکی رفتیم بهار جمع کردیم. اونم چه بهاریییییییییییییییییی 

ریحان و فاطمه تو جمع کردن بهار خیلی بهمون کمک کردن. یه وقتایی هم حلزونهای روی درختها رو میگرفتن و باهاشون بازی میکردن. 

خدا رو شکر امروز ریحان و فاطمه با هم هیچ مشکلی نداشتن. حتی وقتی فاطمه داشت میرفت خونه ریحان همش التماس میکرد ما هم بریم خونه فاطمه و هی صدا میزد خاله زهرااااااا خاله زهراااااااا

وقتی هم که من میخواستم برم خونه چنگ انداخت به روسریم نمیگذاشت پیاده بشمو میگفت خاله مرضی نرووووووووو. وقتی پیاده شدم کلی گریه کرد.

 الهی خاله فداش بشه که همش دوست داره دور و برش شلوغ باشه

بچم هنوز پیشونیش ورم داره و کبوده. امروز وقتی پیشونیشو میدیدم دلم واسش کباب میشد. راستی چند روز پیش عمه طوبی واسه مسابقات هندبال رفته بود قم از اونجا هم یه آویز آیه الکرسی برا ریحان خرید. از اینایی که شیشه ای و آبیه. مثل چشم زخم.

دیشب وقتی ریحان و فاطمه تو اتاق داشتن بازی میکردن و ما هم در حال خنده و خوش گذروندن بودیم یهو دیدیم بچه ها اومدن و آویز رو نشون دادن که شکسته و تیکه هاشم تو اتاق ریخته بود. ما هم سریع صدقه گذاشتیمو خاله اکی گلپر دود کرد. 

خدا چشم بد رو از هممون دور نگه داره و ریحانه جونم در پناه خدا و ائمه حفظ باشه

 

بدو برو ادامه

 


ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه 31 فروردين 1392سـاعت 0:55 نويسنده خاله مرمر| |

1392/1/26

سامبولی 

دوشنبه طبق معمول روزهای دیگه در خواب ناز بودم که گوشیم شروع به خوندن و لاو ترکوندن کرد. تو خواب و بیداری جواب دادم، مامانی بود.

با یه صدای مکُش مرگ ما، بهم فهموند که حالم خوب نیست و فشارم پایینه. زودی بپر بیا که حاجیتو کشتن.

منم با چشمای خمار و صورت ورم کرده به زور از بالشتم دل کندمو مشغول بتونه کاری شدم. 

قبلشم به مادرجون گفتم مامانی زنگ زده که حالش خوب نیست میخوام برم اونجا. تا من آماده بشم این مادرجون منو کچل کرد بس که صدا زد و گفت زود باش.

وقتی رفتم پایین خانم گفت صبر کن منم اماده بشم با هم بریم. میگم خب مادر من به جا اینکه هی صدا بزنی و سیم میمامو قاطی کنی پا میشدی و لباس میپوشیدی.

بالاخره آماده شد و با هم راهیه خونه ریحانه جونی شدیم.

وقتی رسیدیم جیگر طلا گفت مامانی مریض شده. مامانی هم دراز کشیده بود و میگفت دیدم بهتر شدمو شما هم دارین میاین به بابایی گفتم بره سرکار.

بعد از گفتن این حرفها دوباره حالش بد شد و گلاب به روتون روم به دیفال بچم بالا آورد و گل افشانی کرد.خخخخخخ

منم زودی زنگ زدم به بابایی که چرا رفتی سرکار؟؟؟ مگه نمیبینی زنت مریضه؟؟؟زود باش بیا خونه باید ببریمش دکتر. 

بابایی بیچاره هم گفت مامانی گفته بود حالم خوبه منم رفتم سرکار. الان بر میگردم.

دیگه ظهر شده بود که بابایی رسید و مامانی رو بردیم درمانگاه. مامانی این چند وقته اونقدر رفته درمانگاه و سرم وصل کرده که به قول خودش دیگه این دفعه باید شماره اشتراک بگیره.

منو مامانی داخل درمانگاه بودیمو مامانی سرم وصل کرده بود که بابایی مادرجون و ریحان رو برد خونه مادرجون. بعدم خودش اومد پیش ما.

بعد از سرم رفتیم خونه و بابایی هم واسمون کباب درست کردنایت اسکین بلکه یه کم جون بگیریم. خخخخ اونقدر حال میده وقتی مامانی مریض میشههههههه همش چیزای خوشمزه میخوریم.

اما بیچاره ریحانه جونی پیشمون نبود که کباب بخوره. عوضش براش گوشت کنار گذاشتیم که هر وقت اومد واسش درست کنیم.

واسه شب هم مامانی جلسه قرآن داشت و بعد از ناهار مواد ماکارونی رو آماده کردم و هممون یه کم خوابیدیم.

غروب منو بابایی رفتیم دنبال ریحانه جونی. مادرجون میگفت بعد از ظهر با هم رفتن روضه. ریحانه هم کلی با بچه ها بازی کرد.

اصلا وقتی ریحان رو با مادرجون تنها میگذاریم باید تو مسجد و روضه و اینجور جاها پیداشون کنیم

قبل از خونه رفتنمون یه سر رفتیم خرید کنیم. داخل مغازه منو بابایی در حال خرید بودیم که دیدم ریحان رفته رو بروی یه بچه هم سن و سال خودش اما تپل مپل وایستاده. اون دختر کوچولوی تپل از اون بچه های ناز اما خجالتی بود. بیچاره از ترس ریحان دستاشو برده بود پشت سرش که ریحان اذیتش نکنه.

ریحان هم تو اون شلوغی آروم آروم خودشو به اون بچه جفت کرد و با شکمش هی اون بیچاره رو هل میداد.

با دیدن این کاراش خندم میگرفت. بهش گفتم ریحان نی نی رو ناز کن. اذیتش نکن. اما ریحان همینجور بیشتر بچه رو هل میداد. کم کم انگشتای بچه رو گرفت و میخواست فشار بده که سریع دختره رو نجات دادم. به ریحان گفتم نگاه کن نی نی چقدر نازه . . . بعد دستشو گرفتمو گفتم صورت نی نی رو ناز کن . . . بعدم به دختره گفتم تو هم صورت ریحان رو ناز کن. بچه بیچاره با یه لبخند کوچولو صورت ریحان رو نازی کرد اما بازم میترسید. ریحان هم آروم دستشو گذاشت رو صورت بچه و دو بار ناز کرد اما آخرین بار دستشو همینجور رو صورت بچه نگه داشت.

کاملا معلوم بود که داره نقشه میکشه. . . گفتم ریحان بسه ولش کن. تا اومد صورت بچه رو چنگ بندازه دستشو کشیدمو بابایی به زور ریحان رو بغل کرد و از مغازه برد بیرون. ریحان هم همینجور جیغ میکشید که میخوام نازش کنم.

یعنی بچه به این تخسی !!!!!!!!!!!!!! اون دختره تپل و ترسو بود اما ریحان از اون بچه لاغرای پرروئه.

البته این رگشم به خودم رفته. منم وقتی بچه بودم پسر بچه های همسن خودم و حتی بزرگتر رو هم میزدم و اصلا کم نمیاوردم.

این روزها ریحان خیلی لج باز شده. کاملا مثل مامانش مغروره و به هیج وجه زیر بار حرف دیگران نمیره. اگه بخواد کاری بکنه بدون توجه به بقیه انجام میده. 

الان ریحان کلکسیونی از اخلاقای همه ما شده. از هممون یه نمونه داره و واقعا خدا به دادمون برسه.

الان که با مامانی حرف میزدم گفت ریحان سرما خورده و الانم خوابیده.

راستی شب جلسه قرآن ریحان در حال شیطونی کردن بود که زمین خورد و پیشونیش کوبیده شد تو ستون و بدجوری ورم کرد و کبود شد.

شب به من گیر داد که زنگ بزن به خاله حلیمه بگو ریحانه مراقب نبود زمین خورد. منم زنگ زدمو گفتم. بعدشم گیر داد زنگ بزن به عمو پورن هم بگو.

تاريخ چهارشنبه 28 فروردين 1392سـاعت 14:37 نويسنده خاله مرمر| |

1392/1/25

سامبولیقلب

این روزا شهرمون پر شده از عطر بهار نارنج. هر جا قدم میگذاری شکوفه های نارنج رو رو زمین میبینی.قلب البته یه سری افراد کم طاقت و بی رحم هم با چوب و جارو میافتن به جون درختها و تا میخوره میزننش تا بتونن بهار نارنج جمع کنن.عصبانی

آخه ما خیلی از عرق بهار نارنج استفاده میکنیم. اما خانواده ما به هیچ وجه از این کارا نمیکنن. هر ساله مادرجون از پای درختها شکوفه هایی که خودشون ریخته بودن رو جمع میکرد و ازشون عرق میگرفت. امسالم به خاطر پا دردش نمیتونه این کار رو بکنه. واسه همینم منو مامانی و بابایی و ریحان بسیج شدیم و تقریبا هر شب میریم داخل شهر و از زیر درختها بهار جمع میکنیم.نیشخند

دیشب قرار شد خاله اکرم و عمو سعید و فاطمه هم همراه ما بیان و به محض اینکه پامون رو از خونه بیرون گذاشتیم بارون گرفت.ابرو اما مگه ما از رو میریم؟؟؟؟نیشخند

تو شر شر بارون کلی بهار جمع کردیمو کلی هم خیس شدیم.اوه اما قرار گذاشتیم که امروز دوباره بریم بهار جمع کنیم.

امروز ساعت 2 همگی اول رفتیم باغ بهار جمع کردیم. بعدشم هر جا تو خیابون پای درختها بهار میدیدیم پیاده میشدیم و هر چی بود رو با جارو جمع میکردیماز خود راضی اما اصلا به درختها ضربه نمیزدیم.مشغول تلفن به خاطر بارون دیشب کلی بهار ریخته بود و تمام شهر پر از بهار بود.قلب

ما هم به خاطر این لطف خدا تونستیم کلی بهار جمع کنیم. ریحانه و فاطمه زهرا هم خیلی بهمون کمک کردن.قلبماچ

بعدشم رفتیم تو پارک و عصرونه خوردیمخوشمزه و ریحانه هم تاب سواری کرد.لبخند

تاريخ يکشنبه 25 فروردين 1392سـاعت 21:43 نويسنده خاله مرمر| |

MisS-A