ریحانه جیگر طلا

ریحانه جونم جون در جونم

 قابل توجه آقایونی که میآن اینجا و نظر نمیگذارند1

دعا میکنم کچل بشن و همه موهاشون بریزه بعد برن مو بکارن. بعدش اسمشون حج واجب در بیاد. مجبور بشن همه موهاشونو از ته بزنن. آخ بخندیم1آخ بخندیم1

  

قابل توجه خانمهایی که میآن اینجاونظر نمیگذارند1:

همون دعایی که واسه آقایون کردم سر شوهراشون بیاد بعد همه راه برن و به شوهراشون بگن کچل کچل

1

خاله مرمر |پنجشنبه 28 دی 1391 | 20:00 |

 1392/5/15

این پست متعلقه به فینگیل خان، امیرعلی خانِ مشایخ

خاله فداش بشه که بزرگ شده و من هنوز نتونستم از نزدیک ببینمش. این مامان و باباش رو باید از درخت آویزون کرد بس که وعده و وعید دادن اما هنوز نیومدن خونمون. . . 

عایا الان این فینگیل خان منو میشناسه؟؟؟؟

عایا ایشون میدونه من خاله بزرگشم؟؟؟ 

جواب منو این بچه رو کی میخواد بده؟؟؟؟ چرا با آینده این بچه بازی میکنن من نمیدونم؟؟؟؟!!!!!!!!

 

 

بزار ببینم اصله یا نه؟؟!!!!!!!!!

 اینا چرا اینطوری نگاه میکنن؟؟؟؟؟!!!!!!

اصلا نخواستیم. ما رفتیم بخوابیم 

اووو اینا چیه بالا سرم 

یکی منو از دست این دایی نجات بدههههههههه 

ولم کن بابا، چی میخوای از جون من 


قربون این خنده هاش برم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

پست بعدی جیگر طلا یادتون نره 

خاله مرمر |چهارشنبه 16 مرداد 1392 | 16:53 |

1392/5/15

سلام بر دو سه تان

سلام بر جیگر طلا

و سلام بر xnbh

قابل توجه ریحانه خانمی که بعداً بزرگ شدی و خواستی وبلاگتو بخونی:

با دیدن این اسم هنگ نکن عزیزمایشون نه خارجیه نه از سیاره دیگه ای اومده، ایشون فقط و فقط یه آدم معلوم الحاله که خیلی هم به شما ارادت داره.

 ایشون همونیه که تولد دو سالگیت برات ارگ کادو خرید. بعععععععععله ایشون دایی رسول تشریف دارن که دچار بحران شخصیتی شدنشکلکــ ـــ روناســ ــــ ـو یه روز با xnbh نظر میگذارن یه روزم با اسم های نظر من، مامان رسول، دسته گل، لطفا مطلب جدید، امیرعلی،a،] و . . . . . . 

خب دیگه دایی رسوله دیگـــــــــــــــــــــــه. شمام بیکار نشین برای شفای عاجلش دعا کن چون من که چشمم آب نمیخوره تا این روزی که شما داری این پست رو میخونی خدا شفاش داده باشه. . . .

ما که همیشه دستمون بالاست و در حال دعا. . .

خدایا خودت یه عقل سالم و یه زن خوب نصیب این دایی رسول بفرما . . . . آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 

خب بگذریم . . . . 

امشب هم مثل همیشه بند و بساطمون رو جمع کردیمو ساعت 12 رفتیم پارک با همون یاران همیشگیمون.

کلی هم میوه و چایی و بند و بساط با خودمون بردیم. . . .چند روز دیگه هم تولد عمو سعید و سالگرد ازدواجه خاله اکرم و عمو سعیدِ واسه همینم خاله اکرم کیک درست کرد.

جاتون خالی حسابی بهمون خوش گذشت. راستی امشبم اون خانم کتاب فروش اومد پیشمون تا گفت سلام و مارو دید خندید. . . مثل همیشه. . . و باز هم تاکید کرد که من اصلا از پارک خوشم نمیاد، خیلی بدم میاد اما از وقتی کتاب میفروشم مجبورم بیام پارک. . . . تازه اینم گفت وااای یعنی شما هر شب میاین پارک؟؟؟ خاله اکرم هم گفت آره ما چون خونمون همینجاست هر شب بعد از افطار میایم پارک. . . حالا راست و دروغشم پای خوده خاله اکرم

امشب داشتیم میوه میخوردیم که بابایی گفت: خاله مرضی کیفه ریحانه رو بده

منم از اونجایی که از طفولیت نشونه گیریم بسیار افتضاح بود وقتی بابایی گفت از همونجا واسم بنداز یه راست کوبوندم تو مخ ریحانه بیچارهشکلکــ ـــ روناســ ــــ ـ خخخخخخ

بچم هنگ کرد. . . . اما خدا رو شکر دردش نگرفت. . . . دیگه اینجوری شد که من شرمنده جیگرطلا شدمhttp://www.freesmile.ir/smiles/29682_gholi_poshte_parde.gif

بعد از مراسم چای خوران باباها بچه ها رو بردن تاب و سرسره که ریحانه اصرار داشت روسری سر کنه و بره. عمو سعید میگفت ریحانه در حال تاب خوردن یهو جیغ جیغ که روسریم افتاد همه موهامو دیدن. بچم حجاب و عفافشم به خاله اش رفته خخخخخخخ

اینم داشت یادم میرفت. . . امشب فاطمه و ریحانه تمام اون صحنه هایی که تو فیلم مادرانه رعنا اومد و با مریم زمان دعوا افتاد رو اجرا کردن. فاطمه رعنا بود و ریحانه هم مریم زمان. فاطمه تمام دیالوگا رو مو به مو حفظ بود و میگفت. . . . باید قیافشونو میدیدین وقتی داشتم تو حال و هوای خودشون فیلم بازی میکردن

موقع برگشتن از پارک هم وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم ریحانه و فاطمه دویدن که ریحانه زمین خورد و آرنجش زخمی شد. . . . الهی خاله فداش بشه که با دیدن این صحنه قلبم داشت وایمیستاد و با سرعت دویدم طرفش. خدا رو شکر آسیب جدی ندید

 

خاله مرمر |چهارشنبه 16 مرداد 1392 | 5:40 |

1392/5/14

سلام دوست جونیا

سلام جیگرطلا

امشب مثل اکثر شبهای دیگه ساعت 12 با خاله اکرم و عمو سعید و فاطمه و مامانی و بابایی و ریحانه رفتیم پارک. جاتون خالی کلی پشت سر کسایی که دربارمون حرف زده بودن حرف زدیم و یِر به یِر شدیم کلی هم حال کردیم از اینکه خیلی مهم شدیمو هر جا هر اتفاقی میافته رد پای ما سه تا زن هم اونجاست حتی اگه نقشی هم نداشته باشیم. همه فکر میکنن ما هر کار میکنیم پشتش یه نقشه خفن داریم و با سی آی ای دستمون تو یه کاسه است. اینقده حال میده که نگـــــــــــــــــــــــو. از اینکه ما سه تا اینقدر فکر اطرافیانمون رو مشغول میکنیم کیف میکنم. اخه ما به طور طبیعی کاری نمیکنیم اما دیگران ما رو یه جور دیگه میبینن و ما رو عین این گروهکای منافقین میبینن که در حال توطئه و تخریب دیگرانن

خداییش خیلی حال میده. خدا نصیب همه بکنه. ما که آدمای مهمی شدیم با این تفکرات دیگران.فکر میکنن اگه تصوراتشون به گوشمون برسه خودمونو تیکه پاره میکنیم و باعث ناراحتیمون میشه اما کور شده ها خبر ندارن چقدر بهمون حال میدن با این کاراشون. ما هم امشب کلی درباره این تفکراتشون گفتیم و خندیدیم خخخخخخ باشد که رستگار شوند.

بگذریم که ما همیشه داریم میگذریم. . . . . .

امشب بعد از چند شب بالاخره باباها به جا کنار ما زنها نشستن و حر زدن اولش بچه ها رو بردن تاب و سرسره و ریحانه هم بالاخره ترسش از سرسره تونل داره ریخت 

بعدش به جمع ما ملحق شدن تا گروهمون تکمیل بشه

داشتیم حرف میزدیم که یه خانمه با از این سبدهای خرید هست که خانما دست میگیرن و میرن بازارچه اومد طرفمون. ما هم زودی شناختیمش اما اون نشناخت.

وقتی رسید بهمون و خواست بگه چیکار داره یه نگاه به قیافه هامون انداخت خندش گرفت. . . . این خانم قصه ما تا حالا سه بار تو پارک خفتمون کرده و خواسته کتاب بهمون قالب کنه. به صورت شرکتی میاد تو پارک و کتاب میفروشه. . . حالا امشب چون هوا هم نم نم بارون داشت پارک پرنده پر نمیزد جز مسافرهایی که تو چادراشون خوابیده بودن. . . اینم ما رو گیر آورد و خواست کتاب بفروشه اما ما یه بار ازش خرید کرده بودیم دیگه قصد خرید نداشتیم. . . هی گیر داد حالا نمیخواید یه نگاه بندازید؟؟؟ شاید یه چیز به درد بخور گیر بیارین. . . .منم گفتم نه دیگه این دفعه پول نداریم، گفت آخه اون دفعه هم گفتین پول نداریم!!!!!! در حالی که ما اصلا همچین حرفی نزده بودیم. . . . گفتم ما که اون دفعه ازتون خرید کردیم!!!!!!!! دیگه بی خیال شد و رفت. . . . من موندم با چه دل و جرأتی اونوقت شب تنها تو پارک بود؟؟!!!!!!!

موقع رفتنش فاطمه گیر داد این کی بود؟؟؟؟؟ ریحانه هم هی میگفت خواهر شوهر بود.

 حالا ریحان اصلا نمیدونه خواهر شوهر یعنی چی هی میگفت

راستی تا یادم نرفته مامانی امشب میگفت ریحانه امروز تو خونه در حال تلفن بازی بود. یهو به طرفی که مثلا پشت خطش بود گفت: چی؟؟؟ من و خواهرم هستیم. گوشی . . . .

بعدم رو به مامانی که بیاد گوشی رو بگیر. مامانی گفت کیه؟ ریحانه: دامادته

جــــــــــــــــــــــــــــــان!!!!!!!!!!مامانی هم شروع کرد مثلا با دامادش حرف زدن ریحانه هم هی به مامانی میگفت بهش بگو مادر عروس و دامادی

بچم از الان توهم شوهر و مادرزن و خواهر شوهر و این حرفا میزنه. . . . بدجور تحریمها اثر گذاشته. . .یکی نیست به این روحانی بگه آخه این چه وضعیه؟؟؟؟؟ این بود آرمانهای امام راحل؟؟؟؟؟اسلام در خطره بچم از الان شوهر میخواد 

امشب ریحانه از همون اولش خواب داشت همش لج میکرد و گیر بود. بابایی بیچاره که اصلا از گیراش در امان نبود. . . .بالاخره موقع خونه اومدن تو همون ماشین خوابش برد.

الان بنده خواستم تا سحر نشده کارت بزنم که نگید کم میای و کم آپ میکنی. فردا هم انشاالله اگه وقت کنم حتما بهتون سر میزنم.

راستی یه سر هم به این وبلاگ بزنین. قابل توجه دوستای تهرانی، اگرم از دستتون کاری بر میاد انجام بدین که انشاالله زودتر مشکلشون حل بشه. 

www.92329.blogfa.com

بارون امشب

 

خاله مرمر |سه شنبه 15 مرداد 1392 | 5:23 |

 1392/5/11

کیفیت پایینه عکسها رو به کیفیت بالای خودتون ببخشید

گوشیه مامانی دیگه بیشتر از این در توان نداشت

خاله مرمر |شنبه 12 مرداد 1392 | 3:00 |

 1392/5/8

سلام جیگرطلای من

سلام دوست جونیا

اول از همه نماز و روزه هاتون قبول، انشاالله تو این شبهای قدر هر چی از خدا میخواین و به صلاحتونه بهتون بده و دستاتونو خالی برنگردونه

جیگرطلای من

این روزها نتونستم از کارات بنویسم و بگم که کجاها رفتی و چه ها کردی، متاسفانه نمیشه اینجا همه چی رو بنویسم و برات به یادگار بگذارم. help crazy rabbitاما امیدوارم تا وقتی بزرگ میشی هم این روزها و شبها تو ذهنت به یادگار بمونهlove you crazy rabbit

میدونم یه مدتیه که کم کار شدم و کمتر برات مینویسم.pheew crazy rabbit راستش این مدت چندان روحیه مناسبی برای نوشتن ندارمhead crazy rabbit. دوست ندارم بیام اینجا و فقط بنویسم که مثلا یه چیزی نوشته باشم. دلم میخواد هر وقت میام شاد بنویسم happy dancing crazy rabbitو تو نوشته هام بی حالی و بی حوصلگی موج نزنه yes sir crazy rabbitاما این چند وقت دچار این حالت شدم. برای همینم کمتر مینویسم.

البته حجم زیاد درسهامم مزید بر علت شده.boring crazy rabbit

امروز خونتون بودم و منو مامانی و شما رو تخت دراز کشیده بودیم. شما هم که مثل همیشه برای خوابیدن باید شصت بخوری و پره گوشتو بگیری که گاهی هم در حال شصت خوردن با پره گوش هر کی که پیشته بازی میکنی.blush crazy rabbit

امروز وقتی پیشت دراز کشیده بودم یهو گفتی خاله مرضـــــــــــــــــــی چقد گوشت قشنگـــــــــــه

با این حرفت منو مامانی کلی خندیدیم. گوش یکی از علایقه شما شده و برای خودت گوش قشنگ و زشت رو هم تشخیص میدی.

بعد از یه مدت که با گوشم ور رفتی و شصت خوردی دیگه واقعاً گوشم درد گرفته بود و گوشمو از دستت نجات دادم.dizzy crazy rabbit لج کردی که گوشتو بده اما من قبول نکردمو گریه ات گرفت و تو گریه می گفتی گوشت نرمه بده گوشت نرمه بدهboohoo crazy rabbit

با این حرفات نمیتونستم جلو خنده خودمو بگیرم. بچم واسه گوش من چشم چرونی میکنه خخخخ

صبح که رو تخت خواب بودم sleeping crazy rabbitیهو صدای خش خش شنیدم چشمامو باز کردم دیدم کسی نیست و صدا از زیر تخت میاد. وقتی بلند شدم دیدم رفتی سر کیف مامانی و داری در رژلب مامانی رو باز میکنی و به محض دیدن من پرتش کردی رو کیفو گفتی اَه اینو از من بگیر، من موبایلمو میخوام.get out crazy rabbit حالا انگاری رژ به زور اومده بود تو دستتو میگفت بیا منو بگیر

امروز سه ساعت برق رفته بود و حسابی کلافه شده بودیم.dizzy crazy rabbit شما هم که تو این کلافه بازار رفتی سر ساک استخرت و مایو پوشیدی. حتما هم باید عینک شناتو میگذاشتی. اما متاسفانه هم گوشیم شارژ نداشت هم خونه خیلی تاریک بود و نمیشد ازت عکس بگیرم.

بعدشم با همون مایو گیر دادی که روسری سرت کنمو یه روسری دیگه رو هم مثل چادر بگذارم سرت.

حالا چادرت تا زانوت میرسید و بقیه پات لخت بود. وقتی حجاب کردی رفتی تو بغل مامانی نشستی انگاری رو مبل نشسته باشی. بعدم رو به من و بابایی گفتی زحمت بکشین اینا رو جمع کنین(لباسایی که رو زمین بود) زیر پوستی نقش حاج خانما رو بازی میکنی.

موقع بیرون رفتن گیر دادی واسم لاک بزن اما هیچ کدوم قبول نکردیمو گفتیم الان دیر شده میخوایم بریم بیرون تو هم گریه کردی و ما هم داشتیم از پله ها میرفتیم پایین تا سوار ماشین بشیم.

جنابعالی هم تو گریه میگفتی کولرو خــــــــاموش کـــــــــــــنbye crazy rabbit

غروب هم واسه افطار رفتی خونه عزیز و آقاجون و قراره شب برگردی با خاله اکرمو عمو سعید و فاطمه بریم بازار.patpat dance crazy rabbit

خاله مرمر |سه شنبه 8 مرداد 1392 | 22:55 |

سلام

بی مقدمه میرم سر اصل مطلبلبخند

چهارشنبه هفته پیش دوره خونه خاله مهسا دعوت بودیم و بعد از ظهر همراه خاله حدیثه و طهورا جون و خاله حلیمه و مامانی و ریحانه جون رفتیم خونشون

امیرعلی اولش در حال کارتون دیدن بود و از اتاقش بیرون نمیومد. ریحانه هم بدون هیچ گونه تعارفی رفت تو اتاق امیر و مشغول بازی با اسباب بازیها شد.از خود راضی

طهورا هم که تمام مدت ماشاالله عینهو رادیو در حال حرف زدن بود.ابله کلا طهورا عین مامانش آدم اجتماعی و خوش حرفیه. قلب

تا قبل از افطار بچه ها با هم بازی کردن. قبل از اذان که سفره افطار رو گذاشتیم بچه ها نشستن و مامانی ِ ریحانه به طهورا و ریحانه غذا داد و امیر هم خودش خورد.

شب موقع برگشتن هم بابایی اومد دنبالمون

حالا دیشب واسه افطار هم خونه ریحانه جونی دعوت بودیم. وقتی رفتیم خونشون ریحانه و بابایی رفته بودن گتاب که واسه عزیز آش گوشت ببرن

وقتی برگشتن منو مامانی و مادرجون تو اتاق کامپیوتر داشتیم صحبت میکردیم ریحانه هم بدو بدو اومد تو اتاق و همینجور جیغ میزد میگفت خاله مرضـــــــــــــــی و پردی تو بغلم.بغل الهی خاله قربونش برهقلب

حالا اینجا رو داشته باشین تا بعد

موقع افطار ریحانه اومد نشست تو بغلم و گفت میخوام بهت غذا بدم. منم که مطیع فرمان ایشون تسلیم شدم.

هر قاشق آش گوشتی که میگذاشت تو دهنم کلی میخندید و کیف میکرد.نیشخند

بعد از آخرین قاشق هم گفت بریم بازی کنیم و منم قبول کردم. بعد از بازی و شروع شدن فیلم مادرانه رو مبل نشسته بودم که ریحانه خانم یه کاسه ملامینی رو طرف پدرجون و مادرجون پرت کرد که گفتم ریحانه خیلی این کارت زشتهعصبانی، نکن این کارو. اونم هی میخندیدنیشخند

بعدم اومد سمت من که بهش گفتم آفرین دختر خوبی باش و بیا، اونم نکرد نامردی و کاسه رو پرت کرد طرفم که کوبونده شد زیر چشمم، ابرودقیقا همون قسمتی که تو بچگیم سنگ خورده بود. شدیدا درد اومد و یه آژیر بنفش کشیدم.گریه

مامانی هم زودی ریحانه رو برد تو اتاق و یک گفتمان جانانه انجام شد و بعدش مامانی و ریحانه دست تو دست هم اومدن پیش من و قرار بود ریحانه ازم عذرخواهی کنه اما هر چی مامانی تلاش کرد این عمل انجام نشد و ریحانه هیچی به زبون نیاورد و آخرشم اونقدر بهش فشار اومد از گفتن این حرف  که گریش گرفت گریهو مامانی بیخیال شد. ریحانه هم اومد تو بغلمو یه کم بعدش آروم شد.بغل

بعد از دیدن فیلم دودکش پدرجون و مادرجون رفتن خونه که موقع رفتن ریحانه یه مراسم گریه کنون جانانه داشتگریه و بعدشم ما بند و بساطمون رو جمع کردیمو رفتیم پارک. یه ساعت بعدشم عمو سعید و خاله اکرم و فاطمه زهرا هم اومدن و این دو تا خانم کوچولو با هم بازی کردن و ساعت سه برگشتیم خونه

مامانی میگفت چند روز پیش با بابایی تو آشپزخونه حرف میزد و ریحانه جلو تلویزیون بود. بعد یهو پرید رو مبل و گفت مامانی چی گفتی؟؟؟سوال من نشنیدم، یه بار دیگه بگو

بعدش که مامانی و بابایی رو مبل داشتن با هم صحبت میکردن ریحانه خانمی رفت وسیطشون نشست و به مامانی گفت با حرف بزن. با بابایی حرف نزن.مشغول تلفن

وقتی بابایی صحبت میکرد میگفت اینقدر حرف نزن مامانی داره با من حرف میزنه که بابایی هم به شوخی به مامانی میگفت با ریحانه حرف نزن با من حرف بزن.

بعد از ظهرش بابایی و ریحانه با هم رفتن بیرون که تو ماشین ریحانه به بابایی گفت: بابایـــــــــــــــــــی چرا نمیگذاشتی مامانی با حرف بزنه؟ برا چی به مامانی گفتی با ریحانه حرف نزن؟ چرا این حرفو میزدی؟؟؟متفکر

یعنی بابایی هیچ وقت اینجوری زیر سوال نرفته بوداااا. هیپنوتیزم

 

خاله مرمر |دوشنبه 31 تير 1392 | 14:51 |

1392/4/24

سلام

امشب خاله حلیمه و خاله فائزه مهمون افطار ریحانه جونم بودن. البته به همراه بنده.

بعد از ظهر زودتر رفتم خونشون تا به مامانی کمک کنم. 

این روزها ریحانه وقتی میخواد وارد یه اتاق بشه که کسی داخلشه اول میگه اجازه هست؟ بعد از اجازه گرفتن وارد میشه

امروز در حال نوشابه خوردن بود که یهو بی هوا همشو ریخت رو زمین و مامانی دعواش کرد که چرا حواسشو جمع نمیکنه و ریحانه هم گریه کرد.

منم بغلش کردمو وقتی آروم شد گفتم برو از مامانی معذرت خواهی کن تا اجازه بده بقیه نوشابه ات رو بخوری. گفت: نه مامانی الان عصبانیه.

گفتم خب شما اگه معذرت بخوای دیگه عصبانی نیست. بالاخره هر جور بود راضیش کردم که بره واسه معذرت خواهی. خودمم بیرون از آشپزخونه وایستادم. ریحانه هم رفت داخل و کنار میز ایستاد و هیچی نمیگفت.

هر چند دقیقه پشت میکرد و نگام میکرد که منم هی اشاره میزدم حرف بزنه اما اون هیچی نمیگفت. 

دیدم نــــــــــــــــــه این خانم حرف بزن نیست، خودمم رفتم پیشش وایستادم و گفتم خب چرا حرف نمیزنی؟ بگو دیگه!!!!!!

گفت مامان عصبانیه. گفتم شما معذرت بخوای خوب میشه.

اما حرف نمیزد. گفتم میخوای به مامانی بگم ریحانه با شما کار داره و اونوقت حرفتو بزنی؟ گفت آره

منم به مامانی گفتم ریحانه کارت داره و مامانی هم منتظر موند تا ریحانه بگه اما ریحانه همش حرفای بی ربط میزد و مثلا گیر داده بود به فلفل دلمه ای رو میز منم هی میگفتم بگو ببخشید که یهو ریحانه گفت شما اینقدر حرف نزنخنثی

مامانی هم که دید این حرف بزن نیست رفت تو پذیرایی و مشغول کاراش شد. 

به ریحان گفتم زود باش برو معذرت بخواه تا هم نوشابه بخوری هم بستنی. برو بغلش کن بگو ببخشید.

اونم رفت پیش مامانی و گفت مامانی . . . . . 

هی پیچ و تاب خورد هی خنده های الکی کرد و به زور گفت دست شما درد نکنه

گفتم خب چه ربطی داره؟ قرار بود معذرت بخوایسوال

گفت: گفتم دیگه. گفتم اینکه عذرخواهی نبود. 

بالاخره با هزار زحمت و کلی زیر پا گذاشتن غرورش و خنده های هیستیریک گفت ببخشید.

یعنی بچم جونش به لبش رسید تا تونست اینو بگه. 

اصلاً هم بچم مغرور نیست.

خاله حلیمه و خاله فائزه واسه تولدش کادو خریده بودن که خیلی قشنگ بود و همه ما رو مشغول خودش کرد. اینقدر که موقع بازی ریحانه بیچاره رو بازی نمیدادیم.

شب ساعت 12 بود که همگی با هم رفتیم بستنی شاهتوت و دلی از عزا در آوردیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

کادوی خاله حلیمه

بفرمایید بستنی

خاله مرمر |چهارشنبه 26 تير 1392 | 1:44 |

1392/4/19

سلام به روی ماه دخترم

سلام به دوست جونیای عزیزم

مهمونهای خدا طاعات و عباداتتون قبول حق. دوست جونیا سر سفره های افطار ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نگذاریداااااااا

ما از سه شنبه همگی روزه گرفتیم. یکشنبه بعد از ظهر عمو سعید و خاله اکرم و ریحانه و من رفتیم خونه ریحانه جونی. بعد از یه ساعتم همگی رفتیم خونه خاله منا و عمو محمد. یه ساعتی هم اونجا نشستیم و فاطمه و ریحانه و آرن با هم بازی کردن و موقع برگشتن هم رفتیم تو باغشون که هر چی محصول داشت رو غارت کردیمو رفتیم خونه. واسه شام دوباره برگشتیم خونه ریحانه جونی و دور هم بودیم.

فرداش دوشنبه هم میخواستیم بریم بیرون اما چون مامانی بعد از ظهرش دوره داشت قرار شد شب بریم بیرون.

شب بعد از اذان مغرب بود که بند و بساط شاممون رو جمع کردیم و طبق معمول با دوستای گرمابه و گلستانمون رفتیم پارک نوشیروانی نشستیم و ریحانه و فاطمه هم آهنگ گذاشتن و رقصیدن. قبل از شام باباها بچه ها رو بردن سرسره سواری و ما زنها هم کلی پشت سر این و اون حرف زدیم و خندیدیم. خدا به داد اونایی که پشت سرشون حرف زدیم برسه خخخخخخ

دیشب هم افطاری ریحانه و مامانی و بابایی رفته بودن گتاب که بعد از شام اومدن پیش ما. بی بی هم اومده خونه مادرجون و از دیشب پیش ماست. آخر شب بود که یهو به سرمون زد بریم دنبال عمو سعید و خانوادش و بریم خونه ریحانه جون تا سحر رو دور هم باشیم.

دیگه ساعت یک رفتیم خونه و اول از همه بچه ها رو خواب کردیم و خودمون نشستیم به حرف زدن و خندیدن تا خوده سحر. بعد از سحر هم نمازمون رو خوندیمو خوابیدیم که همگی فردا ظهرش بیدار شدیم.

تا ساعت 5 پیش هم بودیم و ریحانه و فاطمه کلی بازی کردن و کلی دعوا افتادن و کلی آشتی کردن و . . . . . . . .

واسه افطار هم ما اومدیم خونه مادرجون و دایی مهدی هم اومد پیشمون. ریحانه خانم هم موقع شستن ظرفهای افطار یه صندلی گذاشت و روش وایستاد و به من کمک کرد. بعدشم با افتخار لیوانهایی رو که شست رو برد به مادجون نشون داد که خودم ظرفها رو شستم و دیگه بزرگ شدم.

ایشون راتا خانم، نی نی خاله اعظم

خاله مرمر |پنجشنبه 20 تير 1392 | 17:58 |

1392/4/15

 

سلام سلام صد تا سلام

اول از همه بابت تبریکای قشنگتون خیلی خیلی ازتون ممنونم. 

امسال تولد ریحانه روز جمعه بود و تو این روز مراسم عروسیه دختر عموی بابایی هم برگزار میشد که نمیشد تولد بگیریم چون همه عروسی بودن. واسه همینم تولدش رو شنبه برگزار کردیم.

شب قبلش رفتم خونشون و به کمک بابایی مبلها رو جابه جا کردیم. صبح شنبه هم بعد از صبحانه منو بابایی و ریحانه رفتیم بازار و یه سری خریدای کوچولو رو انجام دادیم و وقتی اومدیم خونه دیدیم مامانی در حال بادکنک باد کردنه.

بابایی و ریحانه هم دست به کار شدن و تو تزیین کمک کردن. منم رفتم سر وقت آماده کردن دلمه برگ مو واسه شام. 

تزییناتمون تمام شده بود که عمه طوبی اومد و چند دقیقه پیشمون نشست و بعدم رفت پاتختیه دخترعموش.

دیگه ساعت 6 بود که کار تزیین و دلمه تمام شد و مامانی آهنگ گذاشت و ریحانه برد تو اتاق که برقصن و منو بابایی هم از این فرصت استفاده کنیمو بریم بازار کیک رو بگیریم. 19482_eva.gifچون اگه ریحانه میفهمید لج میکرد که همراهمون بیاد اما با داشتن کیک نمیتونستیم ریحانه رو نگه داریم.

اولش رفتیم دو تا از عکسهای ریحانه رو برای بابا بزرگ و مامان بزرگا چاپ کردیمو بعدشم رفتیم سراغ کیک و بستنی. خدا رو شکر امسال کیک همونی بود که میخواستیم و وزنشم همون بود.

تزیینات تولد امسال رو گل و پروانه کرده بودیم. وقتی برگشتیم خونه ریحانه خوابیده بود و موقع اذان از خواب بیدار شد و تا قبل از اومدن مهمونها لباس عروسشو پوشید و با کیک عکس گرفت.

اولین مهمونامون مادرجون و پدرجون بودن که به محض ورودشون ریحانه دستشون رو گرفتو برد تو آشپزخونه تا کیک تولدشو نشونشون بده.

بعدشم عزیز و آقاجون و عمو سعید به همراه عمه بزرگه بابایی که از تهران اومده بود اومدن و بعد از اونها هم آخرین مهمونامون یعنی دایی مهدی و زندایی زهرا.

بعد از شام ریحانه لباس عروسشو پوشید و آماده شد. وقتی کیک رو آوردیم کلی ذوق داشت و دست میزد.

به محض فوت کردن شمع رفت سراغ کادوها و زودی همشون رو باز کرد و خیالش راحت شد. 

تو مهمونی چندین بار ریحانه میرفت جلو آیفون و مثلا گوشی آیفون تو دستشه شروع میکرد حرف زدنو میگفت سلام خوش اومدین بفرمایین بالا تعارف نکنین. و به همه میگفت مهمون اومده.

بعد از کیک خوردن ریحانه یه کوچولو رقصید و عکس گرفت. البته امروز دخترم خیلی حرف گوش کن بود و موقع عکس گرفتن اذیتمون نکرد.

بالاخره دخترم یه سال بزرگتر شده و ماشاالله خانمی شده. دیگه بایدم حرف گوش کن شده باشه.آخر شب بابایی منو دایی و زندایی رسوند خونه که ریحانه گیر داد میخوام خونه مادرجون بمونم. هر چی بابایی گفت من برم دیگه نمیام دنبالم گفت اشکال نداره حتی موقع رفتن بابایی هم تو کوچه هی صدا میزد بابایی بابایی وقتی ماشین وایستاد گفت مواظب خودت باش تند نریااااا

اما بعد از یه ربع که بابایی رسید خونه گفت میخوام برم خونمون. منم زنگ زدم به بابایی و اومد دنبالش. ریحانه وقتی فهمید بابایی دوباره داره میاد گفت بابایی خسته میشه آخ آخ آخ. حالا انگاری ما بابایی رو مجبور کردیم برگرده و این ریحانه نبوده که کار بابایی رو زیادتر کرده


ادامه مطلب
خاله مرمر |يکشنبه 16 تير 1392 | 17:46 |

761392/4/1376

دودودودودود ریحان دودودودودود ریحان

 

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

توجه                          توجه


گوهر تابان

ستاره درخشان

شکوه بهاران

دردانه خندان

ریحانه خانم طالشیان

53

با میلاد مبارک و قدوم پر برکت خویش قدم بر دیدگانمان نهاده

و سومین بهار عمر خویش را در میان دوستداران و دلدادگان به شادی و پایکوبی میگذرانند

بدین مناسبت مجلس بزمی از ساعت 12:20 ظهر در تاریخ 1392/4/14 تا پاسی از شب مهیاست

دوستان و همراهان گرامی قدمی رنجه کنید 

ضمناً حال که با قدوم مبارکتان مجلس بزممان را مزین کرده اید برگ سبزی آورده در خور شأن دردانه مان

که مبادا در خلوتمان گوییم فلانی که چنین بود و چنان بود چه آورد و چه ها کرد!!!!!!!!!!

7097

 

خاله مرمر |جمعه 14 تير 1392 | 16:39 |